1 Flashcards
aufwaschen
ظرف شستن
aufwaschen به معنای “ظرف شستن” است. این فعل برای اشاره به شستن ظرفها بعد از وعده غذایی استفاده میشود.
صرف فعل “aufwaschen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat aufgewachen
گذشته ساده (Präteritum): wusch auf
معانی و استفادهها
★★★ظرف شستن
Nach dem Abendessen muss ich aufwaschen.
بعد از شام باید ظرفها را بشویم.
مثالها
خانگی:
Kannst du heute Abend aufwaschen?
آیا امشب میتوانی ظرفها را بشویی؟
رستوران:
Die Angestellten im Restaurant müssen jeden Abend viele Teller aufwaschen.
کارکنان در رستوران هر شب باید تعداد زیادی ظرف بشویند.
کمک در خانه:
Die Kinder helfen ihren Eltern beim Aufwaschen nach dem Essen.
کودکان بعد از غذا در شستن ظرفها به والدینشان کمک میکنند.

einbürgern
کلمه “einbürgern” به معنای “تابعیت دادن” یا “شهروند کردن” است. این فعل برای اشاره به فرایند قانونی که طی آن فردی تابعیت یک کشور دیگر را به دست میآورد، به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★تابعیت دادن
Die Regierung hat beschlossen, mehr Ausländer einzubürgern.
دولت تصمیم گرفته است که تعداد بیشتری از خارجیها را تابعیت دهد.
★★★شهروند کردن
Er wurde nach zehn Jahren in Deutschland eingebürgert.
او پس از ده سال در آلمان تابعیت گرفت.
صرف فعل “einbürgern”
ماضی نقلی (Perfekt): hat eingebürgert
گذشته ساده (Präteritum): bürgerte ein
مثالها
فرایند قانونی:
Viele Einwanderer hoffen, eines Tages eingebürgert zu werden.
بسیاری از مهاجران امیدوارند روزی تابعیت بگیرند.
تجربه شخصی:
Sie hat die deutsche Staatsbürgerschaft erhalten und ist nun offiziell eingebürgert.
او تابعیت آلمانی دریافت کرده و اکنون به طور رسمی تابعیت گرفته است.
تصمیم دولت:
Die neuen Gesetze sollen den Prozess des Einbürgerns erleichtern.
قوانین جدید قرار است فرایند تابعیت دادن را آسانتر کنند.
فرایند درخواستی:
Er hat alle notwendigen Dokumente eingereicht, um eingebürgert zu werden.
او تمامی مدارک لازم را برای تابعیت گرفتن ارائه کرده است.
مهاجرت:
Nach vielen Jahren in Deutschland hat er sich entschieden, eingebürgert zu werden.
پس از سالها زندگی در آلمان، او تصمیم گرفته است تابعیت بگیرد.
حقوق شهروندی:
Mit der Einbürgerung erhält man alle Rechte und Pflichten eines Staatsbürgers.
با تابعیت گرفتن، فرد تمامی حقوق و وظایف یک شهروند را دریافت میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “einbürgern” در زمینههای مختلف برای اشاره به فرایند تابعیت دادن یا شهروند کردن افراد استفاده میشود.

einwandern
مهاجرت کردن به

ausweichen
کلمه “ausweichen”
به معنای “جاخالی دادن”، “طفره رفتن” یا “اجتناب کردن” است.
این فعل برای اشاره به عمل اجتناب از برخورد با چیزی یا کسی، تغییر مسیر برای جلوگیری از برخورد یا پاسخ ندادن به یک سؤال به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★جاخالی دادن
Der Fahrer musste einem Hindernis ausweichen.
راننده مجبور بود از مانعی جاخالی دهد.
★★★طفره رفتن
Er wich der Frage geschickt aus.
او ماهرانه از پاسخ به سؤال طفره رفت.
★★★اجتناب کردن
Sie versuchte, Konflikten auszuweichen.
او تلاش کرد از درگیریها اجتناب کند.
صرف فعل “ausweichen”
ماضی نقلی (Perfekt): ist ausgewichen
گذشته ساده (Präteritum): wich aus
مثالها
جاخالی دادن:
Der Radfahrer wich einem Stein auf dem Weg aus.
دوچرخهسوار از سنگی در مسیر جاخالی داد.
طفره رفتن:
Der Politiker wich den kritischen Fragen der Journalisten aus.
سیاستمدار از پرسشهای انتقادی خبرنگاران طفره رفت.
اجتناب کردن:
Sie versuchte, den unangenehmen Situationen auszuweichen.
او تلاش کرد از موقعیتهای ناخوشایند اجتناب کند.
تغییر مسیر:
Der Bus musste auf eine andere Route ausweichen wegen einer Baustelle.
به دلیل یک کارگاه ساختمانی، اتوبوس مجبور شد مسیر دیگری را انتخاب کند.
رفتار اجتماعی:
Er wich ihr aus, um eine Konfrontation zu vermeiden.
او از او اجتناب کرد تا از رویارویی جلوگیری کند.
پاسخ ندادن:
Auf die Frage nach seiner Meinung wich er aus und wechselte das Thema.
او از پاسخ به پرسش درباره نظرش طفره رفت و موضوع را تغییر داد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “ausweichen” در زمینههای مختلف برای اشاره به عمل اجتناب از برخورد، تغییر مسیر یا طفره رفتن به کار میرود.

einrichten
مبله کردن
کلمه “einrichten” به معنای “راهاندازی کردن”، “تنظیم کردن” یا “مبله کردن” است. این فعل برای اشاره به فرایند آمادهسازی یا تنظیم یک مکان، ابزار یا سیستم به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★راهاندازی کردن
Ich werde die neue Software auf meinem Computer einrichten.
من نرمافزار جدید را روی کامپیوترم راهاندازی خواهم کرد.
★★★تنظیم کردن
Wir müssen das Netzwerk einrichten, bevor wir mit der Arbeit beginnen können.
باید شبکه را تنظیم کنیم قبل از اینکه بتوانیم کار را شروع کنیم.
★★★مبله کردن
Sie haben ihr neues Haus sehr gemütlich eingerichtet.
آنها خانه جدیدشان را بسیار راحت مبله کردهاند.
صرف فعل “einrichten”
ماضی نقلی (Perfekt): hat eingerichtet
گذشته ساده (Präteritum): richtete ein
مثالها
راهاندازی کردن:
Er hat das neue Büro komplett eingerichtet.
او دفتر جدید را بهطور کامل راهاندازی کرد.
تنظیم کردن:
Die Techniker haben das System eingerichtet und getestet.
تکنسینها سیستم را تنظیم و تست کردند.
مبله کردن:
Wir möchten unser Wohnzimmer neu einrichten.
ما میخواهیم اتاق نشیمن خود را دوباره مبله کنیم.
نصب کردن:
Sie richtete die Küche mit modernen Geräten ein.
او آشپزخانه را با وسایل مدرن نصب کرد.
ایجاد کردن:
Der Künstler hat ein gemütliches Atelier eingerichtet.
هنرمند یک آتلیه راحت ایجاد کرده است.
آمادهسازی:
Vor dem Einzug mussten sie das Haus einrichten.
قبل از اسبابکشی باید خانه را آماده میکردند.
پیکربندی کردن:
Wir müssen das WLAN einrichten, damit alle Geräte verbunden sind.
باید وایفای را تنظیم کنیم تا همه دستگاهها متصل شوند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “einrichten” در زمینههای مختلف برای اشاره به فرایند آمادهسازی، تنظیم یا مبله کردن به کار میرود.

emigrieren
کلمه “emigrieren”
به معنای “مهاجرت کردن” است. این فعل برای اشاره به عمل ترک کشور خود و مهاجرت به کشور دیگر برای زندگی دائمی به کار میرود.
★★★مهاجرت کردن
Viele Menschen emigrieren, um bessere Lebensbedingungen zu finden.
بسیاری از مردم برای یافتن شرایط زندگی بهتر مهاجرت میکنند.
صرف فعل “emigrieren”
ماضی نقلی (Perfekt): ist emigriert
گذشته ساده (Präteritum): emigrierte
★ مهاجرت اقتصادی:
Er emigrierte in die USA, um dort Arbeit zu finden.
او به آمریکا مهاجرت کرد تا در آنجا کار پیدا کند.
★مهاجرت به دلایل سیاسی:
Viele Menschen emigrieren aus politischen Gründen.
بسیاری از مردم به دلایل سیاسی مهاجرت میکنند.
★مهاجرت خانوادگی:
Ihre Familie emigrierte nach Australien, als sie noch ein Kind war.
خانوادهاش وقتی او هنوز کودک بود به استرالیا مهاجرت کردند.
★مهاجرت تاریخی:
Im 19. Jahrhundert emigrierten viele Deutsche nach Amerika.
در قرن نوزدهم، بسیاری از آلمانیها به آمریکا مهاجرت کردند.
★مهاجرت تحصیلی:
Nach dem Studium emigrierte sie nach Kanada, um dort weiterzuforschen.
پس از تحصیل، او به کانادا مهاجرت کرد تا در آنجا به تحقیقاتش ادامه دهد.
★مهاجرت فرهنگی:
Viele Künstler emigrierten in Länder, die mehr Freiheit boten.
بسیاری از هنرمندان به کشورهایی مهاجرت کردند که آزادی بیشتری ارائه میدادند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “emigrieren” برای اشاره به عمل ترک کشور خود و مهاجرت به کشور دیگر برای زندگی دائمی به کار میرود.

erschrecken über + Akk
کلمه “erschrecken” در زبان آلمانی به معنی “ترسیدن” یا “وحشت کردن” است و وقتی با حرف اضافه “über” به همراه حالت مفعولی (Akkusativ) بیاید، به معنای ترسیدن یا وحشت کردن از چیزی میباشد.
فعل: erschrecken
صرف فعل “erschrecken”
ماضی نقلی (Perfekt): ist erschrocken
گذشته ساده (Präteritum): erschrak
حرف اضافه: über + Akkusativ
مثالها
“Sie erschrak über den lauten Knall.”
او از صدای بلند ترسید.
“Die Kinder erschraken über das plötzliche Geräusch.”
بچهها از صدای ناگهانی ترسیدند.
“Er erschrak über die unerwartete Nachricht.”
او از خبر غیرمنتظره وحشت کرد.
“Ich erschrecke immer über die lauten Feuerwerkskörper.”
من همیشه از صدای بلند ترقهها میترسم.
“Maria erschrak über die schnelle Bewegung des Hundes.”
ماریا از حرکت سریع سگ ترسید.
“Max erschreckt oft über die Dunkelheit im Keller.”
مکس اغلب از تاریکی زیرزمین میترسد.
“Lena erschrak über den plötzlichen Sturz ihres Freundes.”
لنا از افتادن ناگهانی دوستش ترسید.

faszinieren
صرف فعل “faszinieren”
ماضی نقلی (Perfekt): hat fasziniert
گذشته ساده (Präteritum): faszinierte
معانی و استفادهها
★★★ مجذوب کردن، علاقهمند کردن
“Das Museum hat die Besucher fasziniert.”
موزه بازدیدکنندگان را مجذوب کرد.
“Der Vortrag hat das Publikum fasziniert.”
سخنرانی مخاطبان را مجذوب کرد.
★★★ به وجد آوردن، شگفتزده کردن
“Die Kinder faszinierten sich für die Wissenschaft.”
بچهها به علم علاقهمند شدند.
“Die Naturwunder faszinierten die Touristen.”
عجایب طبیعی گردشگران را مجذوب کرد.
★★★ تحت تأثیر قرار دادن
“Das neue Buch fasziniert viele Leser.”
کتاب جدید بسیاری از خوانندگان را مجذوب میکند.
“Seine Erzählungen faszinierten die Zuhörer.”
داستانهای او شنوندگان را مجذوب میکرد.

promovieren
کلمه “promovieren” در زبان آلمانی به معنای “دکترا گرفتن” یا “تحصیل در مقطع دکترا” است. این فعل برای اشاره به فرایند تحصیل و انجام تحقیقات علمی برای دریافت درجه دکترا استفاده میشود.
معانی و استفادهها
★★★دکترا گرفتن
Er hat an der Universität München promoviert.
او در دانشگاه مونیخ دکترا گرفته است.
★★★تحصیل در مقطع دکترا
Sie promoviert zurzeit im Bereich Biochemie.
او در حال حاضر در رشته بیوشیمی در مقطع دکترا تحصیل میکند.
صرف فعل “promovieren”
ماضی نقلی (Perfekt): hat promoviert
گذشته ساده (Präteritum): promovierte
مثالها
★★★تحصیلات
Nach seinem Masterabschluss entschied er sich zu promovieren.
پس از اتمام دوره کارشناسی ارشد، تصمیم گرفت دکترا بگیرد.
★★★دانشگاه
Sie promoviert an einer renommierten Universität in Deutschland.
او در یک دانشگاه معتبر در آلمان دکترا میگیرد.
★★★رشته تحصیلی
Er promoviert in Physik und arbeitet an einem Forschungsprojekt zur Quantenmechanik.
او در فیزیک دکترا میگیرد و روی یک پروژه تحقیقاتی در زمینه مکانیک کوانتومی کار میکند.
★★★زمان
Die Promotion dauert normalerweise drei bis fünf Jahre.
دوره دکترا معمولاً سه تا پنج سال طول میکشد.
★★★پایاننامه
Sie schreibt ihre Doktorarbeit über Klimawandel.
او پایاننامه دکترای خود را درباره تغییرات آب و هوا مینویسد.
★★★استاد راهنما
Er hat einen erfahrenen Professor als Doktorvater gewählt.
او یک استاد با تجربه را به عنوان استاد راهنمای خود انتخاب کرده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “promovieren” در زمینههای مختلف برای اشاره به فرایند تحصیل و انجام تحقیقات علمی برای دریافت درجه دکترا استفاده میشود.

sich aufhalten in + Dat
کلمه “sich aufhalten”
در زبان آلمانی به معنای “اقامت داشتن” یا “بودن” است. وقتی با حرف اضافه “in” و حالت داتیو (Dativ) استفاده میشود، به معنای اقامت داشتن یا بودن در مکانی خاص میباشد.
معانی و استفادهها
★★★اقامت داشتن
Er hält sich oft in Berlin auf.
او اغلب در برلین اقامت دارد.
★★★بودن
Wir haben uns eine Woche lang in den Alpen aufgehalten.
ما یک هفته در آلپ بودیم.
صرف فعل “sich aufhalten”
ماضی نقلی (Perfekt): hat sich aufgehalten
گذشته ساده (Präteritum): hielt sich auf
مثالها
★★★اقامت داشتن
Er hält sich zurzeit in Wien auf.
او در حال حاضر در وین اقامت دارد.
★★★بودن
Sie hielten sich den ganzen Tag im Park auf.
آنها تمام روز را در پارک بودند.
★★★بودن
Wir halten uns oft in diesem Café auf.
ما اغلب در این کافه هستیم.
★★★اقامت داشتن
Während des Urlaubs haben sie sich in einem kleinen Dorf aufgehalten.
در طول تعطیلات آنها در یک روستای کوچک اقامت داشتند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “sich aufhalten” با حرف اضافه “in” و حالت داتیو برای اشاره به اقامت داشتن یا بودن در مکانی خاص استفاده میشود.

sich begeistern für + Akk
فعل “sich begeistern für” به معنای “مشتاق شدن برای” یا “علاقهمند شدن به” است. این فعل برای بیان هیجان و علاقه شدید به چیزی یا کسی به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★مشتاق شدن برای
Sie begeistert sich für klassische Musik.
او به موسیقی کلاسیک علاقهمند است.
★★★علاقهمند شدن به
Er hat sich schon immer für Technik begeistert.
او همیشه به تکنولوژی علاقهمند بوده است.
صرف فعل “sich begeistern”
ماضی نقلی (Perfekt): hat sich begeistert
گذشته ساده (Präteritum): begeisterte sich
مثالها
هنر:
Er begeistert sich für moderne Kunst und besucht regelmäßig Museen.
او به هنر مدرن علاقهمند است و به طور منظم از موزهها بازدید میکند.
ورزش:
Die Kinder begeistern sich für Fußball und spielen jeden Tag.
کودکان به فوتبال علاقهمند هستند و هر روز بازی میکنند.
علم:
Sie hat sich schon früh für Astronomie begeistert.
او از سنین کم به نجوم علاقهمند بوده است.
سفر:
Wir begeistern uns für Reisen und entdecken gerne neue Länder.
ما به سفر علاقهمندیم و دوست داریم کشورهای جدید را کشف کنیم
موسیقی:
Er begeistert sich für das Spielen der Gitarre und übt täglich.
او به نواختن گیتار علاقهمند است و هر روز تمرین میکند.
آشپزی:
Sie begeistert sich für die italienische Küche und kocht oft Pasta.
او به آشپزی ایتالیایی علاقهمند است و اغلب پاستا میپزد.
این مثالها نشان میدهند که فعل “sich begeistern für” چگونه برای بیان هیجان و علاقه شدید به چیزی یا کسی استفاده میشود.

sich beklagen über + Akk
کلمه “sich beklagen”
در زبان آلمانی به معنای “شکایت کردن” یا “گله کردن” است. وقتی با حرف اضافه “über” و حالت مفعولی (Akkusativ) استفاده میشود، به معنای شکایت کردن درباره چیزی یا کسی میباشد.
معانی و استفادهها
★★★شکایت کردن
Er beklagt sich über das schlechte Wetter.
او از هوای بد شکایت میکند.
★★★گله کردن
Sie beklagt sich ständig über ihre Kollegen.
او مدام از همکارانش گله میکند.
صرف فعل “sich beklagen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat sich beklagt
گذشته ساده (Präteritum): beklagte sich
مثالها
★★★شکایت کردن
Die Schüler beklagten sich über die vielen Hausaufgaben.
دانشآموزان از تکالیف زیاد شکایت کردند.
★★★گله کردن
Er hat sich über den Lärm beklagt.
او از سر و صدا گله کرد.
★★★شکایت کردن
Wir beklagen uns über die hohen Preise.
ما از قیمتهای بالا شکایت میکنیم.
★★★گله کردن
Sie beklagte sich über die langen Wartezeiten.
او از زمانهای انتظار طولانی گله کرد.
★★★شکایت کردن
Der Kunde beklagte sich über den schlechten Service.
مشتری از خدمات ضعیف شکایت کرد.
★★★گله کردن
Er beklagte sich bei seinem Chef über die Arbeitsbedingungen.
او نزد رئیسش از شرایط کاری گله کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “sich beklagen” با حرف اضافه “über” و حالت مفعولی برای اشاره به شکایت کردن درباره چیزی یا کسی استفاده میشود.

sich betätigen als + Nom
کار کردن به عنوان
کلمه “sich betätigen” در زبان آلمانی به معنای “فعالیت داشتن” یا “مشغول بودن” است. وقتی با حرف اضافه “als” و حالت اسمی (Nominativ) استفاده میشود، به معنای فعالیت داشتن به عنوان چیزی یا کسی میباشد.
معانی و استفادهها
★★★فعالیت داشتن به عنوان
Er betätigt sich als Lehrer.
او به عنوان معلم فعالیت دارد.
★★★مشغول بودن به عنوان
Sie betätigt sich als Künstlerin.
او به عنوان هنرمند مشغول است.
صرف فعل “sich betätigen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat sich betätigt
گذشته ساده (Präteritum): betätigte sich
مثالها
★★★فعالیت داشتن به عنوان
Er betätigt sich seit Jahren als Übersetzer.
او سالها به عنوان مترجم فعالیت دارد.
★★★مشغول بودن به عنوان
Sie hat sich lange Zeit als Journalistin betätigt.
او مدت زیادی به عنوان روزنامهنگار مشغول بوده است.
★★★فعالیت داشتن به عنوان
Nach der Pensionierung betätigte er sich als Berater.
پس از بازنشستگی به عنوان مشاور فعالیت داشت.
★★★مشغول بودن به عنوان
Sie betätigt sich in ihrer Freizeit als Hobbygärtnerin.
او در اوقات فراغت به عنوان باغبان سرگرمی مشغول است.
★★★فعالیت داشتن به عنوان
Er betätigt sich nebenbei als Fotograf.
او در کنار کار اصلیاش به عنوان عکاس فعالیت دارد.
★★★مشغول بودن به عنوان
Während des Studiums betätigte sie sich als Tutorin.
در دوران تحصیل به عنوان دستیار آموزشی مشغول بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “sich betätigen” با حرف اضافه “als” و حالت اسمی برای اشاره به فعالیت داشتن یا مشغول بودن به عنوان چیزی یا کسی استفاده میشود.

sich niederlassen in + Dat / als + Nom
کلمه “sich niederlassen”
در زبان آلمانی به معنای “سکونت گزیدن” یا “مستقر شدن” است.
وقتی با
حرف اضافه “in” و حالت داتیو
استفاده میشود،
به معنای سکونت گزیدن در مکانی است.
همچنین، وقتی با حرف اضافه “als” و
حالت اسمی استفاده میشود، به معنای مستقر شدن به عنوان چیزی یا کسی میباشد.
معانی و استفادهها
★★★سکونت گزیدن در (in + Dativ)
Er hat sich in München niedergelassen.
او در مونیخ سکونت گزیده است.
★★★سکونت گزیدن در (in + Dativ)
Sie ließ sich in einem kleinen Dorf nieder.
او در یک روستای کوچک سکونت گزید.
★★★مستقر شدن به عنوان (als + Nominativ)
Er hat sich als Arzt niedergelassen.
او به عنوان پزشک مستقر شده است.
★★★مستقر شدن به عنوان (als + Nominativ)
Sie ließ sich als Anwältin nieder.
او به عنوان وکیل مستقر شد.
صرف فعل “sich niederlassen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat sich niedergelassen
گذشته ساده (Präteritum): ließ sich nieder
مثالها
★★★سکونت گزیدن در (in + Dativ)
Er hat sich nach dem Studium in Berlin niedergelassen.
او پس از تحصیل در برلین سکونت گزیده است.
★★★سکونت گزیدن در (in + Dativ)
Nach vielen Jahren im Ausland ließ er sich in seiner Heimatstadt nieder.
پس از سالها زندگی در خارج از کشور، او در زادگاهش سکونت گزید.
★★★مستقر شدن به عنوان (als + Nominativ)
Nach der Ausbildung hat sie sich als Physiotherapeutin niedergelassen.
پس از آموزش، او به عنوان فیزیوتراپ مستقر شد.
★★★مستقر شدن به عنوان (als + Nominativ)
Er ließ sich als Architekt in einer großen Stadt nieder.
او به عنوان معمار در یک شهر بزرگ مستقر شد.

veröffentlichen
کلمه “veröffentlichen”
در زبان آلمانی به معنای “منتشر کردن” یا “چاپ کردن” است.
این فعل برای اشاره به عمومی کردن یا انتشار دادن یک اثر، مقاله، کتاب و غیره استفاده میشود.
معانی و استفادهها
★★★منتشر کردن
Er hat einen neuen Roman veröffentlicht.
او یک رمان جدید منتشر کرده است.
★★★چاپ کردن
Die Zeitung veröffentlicht täglich Nachrichten.
روزنامه هر روز اخبار را چاپ میکند.
صرف فعل “veröffentlichen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat veröffentlicht
گذشته ساده (Präteritum): veröffentlichte
مثالها
★★★منتشر کردن
Sie hat ihre Forschungsergebnisse in einer renommierten Zeitschrift veröffentlicht.
او نتایج تحقیقات خود را در یک مجله معتبر منتشر کرده است.
★★★چاپ کردن
Der Verlag veröffentlichte das Buch im letzten Jahr.
ناشر کتاب را سال گذشته چاپ کرد.
★★★منتشر کردن
Das Unternehmen hat einen neuen Bericht über den Klimawandel veröffentlicht.
شرکت یک گزارش جدید درباره تغییرات آب و هوا منتشر کرده است.
★★★چاپ کردن
Die Autoren veröffentlichten gemeinsam einen Artikel.
نویسندگان با هم یک مقاله چاپ کردند.
★★★منتشر کردن
Er plant, seine Memoiren im nächsten Jahr zu veröffentlichen.
او برنامه دارد خاطراتش را سال آینده منتشر کند.
★★★چاپ کردن
Die Universität veröffentlicht regelmäßig wissenschaftliche Arbeiten.
دانشگاه به طور منظم مقالات علمی چاپ میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “veröffentlichen” برای اشاره به انتشار یا چاپ کردن یک اثر، مقاله، کتاب و غیره استفاده میشود.

seufzen
کلمه “seufzen”
در زبان آلمانی به معنای “آه کشیدن” است.
این فعل برای اشاره به ابراز احساسات مثل ناراحتی، خستگی یا ناامیدی با کشیدن آه استفاده میشود.
معانی و استفادهها
★★★آه کشیدن
Er seufzte tief.
او عمیقاً آه کشید.
★★★آه کشیدن
Sie seufzte vor Erleichterung.
او با آرامش آه کشید.
صرف فعل “seufzen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat geseufzt
گذشته ساده (Präteritum): seufzte
مثالها
★★★آه کشیدن
Er seufzte, als er die schlechten Nachrichten hörte.
او وقتی خبرهای بد را شنید، آه کشید.
★★★آه کشیدن
Sie seufzte, weil sie so müde war.
او آه کشید چون خیلی خسته بود.
★★★آه کشیدن
Nach einem langen Arbeitstag seufzte er vor Erschöpfung.
پس از یک روز کاری طولانی، او از خستگی آه کشید.
★★★آه کشیدن
Er seufzte leise, als er an die Vergangenheit dachte.
او به آرامی آه کشید وقتی به گذشته فکر کرد.
★★★آه کشیدن
Sie seufzte glücklich, als sie die gute Nachricht erhielt.
او خوشحال آه کشید وقتی خبر خوب را دریافت کرد.
★★★آه کشیدن
Er seufzte tief und setzte sich auf den Stuhl.
او عمیقاً آه کشید و روی صندلی نشست.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “seufzen” برای اشاره به آه کشیدن به عنوان ابراز احساسات مختلف استفاده میشود.

sterben
کلمه “sterben” در زبان آلمانی به معنای “مردن” یا “درگذشتن” است. این فعل برای اشاره به پایان زندگی یک شخص یا موجود زنده استفاده میشود.
معانی و استفادهها
★★★مردن
Er ist im Alter von 85 Jahren gestorben.
او در سن ۸۵ سالگی درگذشت.
★★★درگذشتن
Viele Pflanzen sterben im Winter.
بسیاری از گیاهان در زمستان میمیرند.
صرف فعل “sterben”
ماضی نقلی (Perfekt): ist gestorben
گذشته ساده (Präteritum): starb
مثالها
★★★مردن
Er starb nach langer Krankheit.
او پس از یک بیماری طولانی درگذشت.
★★★درگذشتن
Im Krieg sind viele Soldaten gestorben.
در جنگ بسیاری از سربازان درگذشتند.
★★★مردن
Die alten Bäume im Park sind gestorben.
درختان قدیمی در پارک مردهاند.
★★★درگذشتن
Sie starb friedlich im Schlaf.
او در خواب به آرامی درگذشت.
★★★مردن
Er ist vor zwei Jahren gestorben.
او دو سال پیش درگذشت.
★★★درگذشتن
Die Tiere sterben, wenn sie nicht genug Nahrung finden.
حیوانات میمیرند اگر غذای کافی پیدا نکنند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “sterben” برای اشاره به مرگ یا درگذشتن استفاده میشود.
die Aggression -en
حالت جمع: die Aggressionen
معانی و استفادهها
★★★پرخاشگری
Die Aggression des Hundes machte den Spaziergang gefährlich.
پرخاشگری سگ باعث خطرناک شدن پیادهروی شد.
★★★خشونت
In der Schule gibt es keine Toleranz gegenüber Aggression.
در مدرسه هیچ تحملی برای خشونت وجود ندارد.
مثالها
★★★پرخاشگری
Er zeigte keine Aggression während des Streits.
او در طول دعوا هیچ پرخاشگری نشان نداد.
★★★خشونت
Die Polizei versucht, Aggressionen bei Demonstrationen zu verhindern.
پلیس سعی میکند از خشونت در تظاهرات جلوگیری کند.
★★★پرخاشگری
Die Aggressionen im Spiel führten zu mehreren Verletzungen.
پرخاشگریها در بازی منجر به چندین جراحت شد.
★★★خشونت
Aggressionen können durch Stress und Frustration ausgelöst werden.
خشونت میتواند از استرس و ناامیدی ناشی شود.
★★★پرخاشگری
Er hatte Schwierigkeiten, seine Aggressionen zu kontrollieren.
او برای کنترل پرخاشگریهایش مشکل داشت.
★★★خشونت
Therapien können helfen, Aggressionen zu vermindern.
درمانها میتوانند به کاهش خشونت کمک کنند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Aggression” برای اشاره به رفتارهای خشونتآمیز و پرخاشگرانه استفاده میشود.

der Aufenthalt
اقامت-توقف
حالت جمع: die Aufenthalte
معانی و استفادهها
★★★اقامت
Der Aufenthalt in diesem Hotel war sehr angenehm.
اقامت در این هتل بسیار دلپذیر بود.
★★★توقف
Der Zug hat einen kurzen Aufenthalt in Köln.
قطار یک توقف کوتاه در کلن دارد.
مثالها
★★★اقامت
Unser Aufenthalt in Paris dauerte zwei Wochen.
اقامت ما در پاریس دو هفته طول کشید.
★★★توقف
Während unseres Aufenthalts in Rom haben wir viele Sehenswürdigkeiten besichtigt.
در طول اقامتمان در رم، از بسیاری از جاذبههای دیدنی بازدید کردیم.
★★★اقامت
Der Aufenthalt im Ausland hat seine Perspektive verändert.
اقامت در خارج از کشور دیدگاه او را تغییر داد.
★★★توقف
Der Flug hatte einen Aufenthalt in Frankfurt.
پرواز یک توقف در فرانکفورت داشت.
★★★اقامت
Ihr Aufenthalt im Krankenhaus war notwendig für die Genesung.
اقامت او در بیمارستان برای بهبودی ضروری بود.
★★★توقف
Nach einem kurzen Aufenthalt in München, reisten wir weiter nach Berlin.
بعد از یک توقف کوتاه در مونیخ، به سفرمان به برلین ادامه دادیم.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Aufenthalt” برای اشاره به اقامت یا توقف در مکانی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Aufenthalte” است.

das Aussehen
ظاهر و شکل ظاهری
معانی و استفادهها
★★★ظاهر
Ihr Aussehen hat sich im Laufe der Jahre verändert.
ظاهر او در طول سالها تغییر کرده است.
★★★چهره
Das Aussehen des Gebäudes ist beeindruckend.
چهره ساختمان تأثیرگذار است.
مثالها
★★★ظاهر
Sein Aussehen war sehr gepflegt.
ظاهر او بسیار مرتب بود.
★★★چهره
Sie achtet sehr auf ihr Aussehen.
او خیلی به چهرهاش اهمیت میدهد.
★★★ظاهر
Das Aussehen der Stadt hat sich in den letzten Jahren stark verändert.
ظاهر شهر در سالهای اخیر به شدت تغییر کرده است.
★★★چهره
Ihr jugendliches Aussehen überraschte alle.
چهره جوان او همه را شگفتزده کرد.
★★★ظاهر
Die Schauspielerin ist für ihr außergewöhnliches Aussehen bekannt.
این بازیگر برای ظاهر فوقالعادهاش شناخته شده است.
★★★چهره
Er hat das Aussehen seines Vaters geerbt.
او چهره پدرش را به ارث برده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “das Aussehen” برای اشاره به ظاهر یا چهره استفاده میشود. این کلمه به طور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود.

der Charakter -e
کاراکتر و شخصیت
حالت جمع: die Charaktere
معانی و استفادهها
★★★شخصیت
Sein Charakter ist sehr freundlich und hilfsbereit.
شخصیت او بسیار دوستانه و کمککننده است.
★★★خصوصیت
Der Charakter dieses Buches ist einzigartig.
خصوصیت این کتاب منحصر به فرد است.
مثالها
★★★شخصیت
Sie hat einen starken und unabhängigen Charakter.
او شخصیتی قوی و مستقل دارد.
★★★خصوصیت
Der Charakter dieses Films ist sehr komplex.
خصوصیت این فیلم بسیار پیچیده است.
★★★شخصیت
Er ist für seinen ehrlichen Charakter bekannt.
او به خاطر شخصیت صادقانهاش شناخته شده است.
★★★خصوصیت
Die verschiedenen Charaktere in dem Roman sind gut entwickelt.
شخصیتهای مختلف در این رمان به خوبی توسعه یافتهاند.
★★★شخصیت
Ihr Charakter zeigt viel Mut und Entschlossenheit.
شخصیت او نشاندهنده شجاعت و عزم زیاد است.
★★★خصوصیت
Der Charakter der Stadt hat sich im Laufe der Jahre verändert.
خصوصیت شهر در طول سالها تغییر کرده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Charakter” برای اشاره به شخصیت یا خصوصیت استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Charaktere” است.
der Egoismus
خودخواهی- خودپرستی
حالت جمع: die Egoismen
معانی و استفادهها
★★★خودخواهی
Sein Egoismus machte es schwer, mit ihm zusammenzuarbeiten.
خودخواهی او کار کردن با او را سخت میکرد.
★★★خودمحوری
Ihr Egoismus führt oft zu Konflikten.
خودمحوری او اغلب منجر به درگیریها میشود.
★★★خودخواهی
Der Egoismus einiger Menschen kann zu Problemen in der Gemeinschaft führen.
خودخواهی برخی از افراد میتواند منجر به مشکلاتی در جامعه شود.
★★★خودمحوری
Sie kritisierte seinen offensichtlichen Egoismus.
او از خودمحوری آشکار او انتقاد کرد.
★★★خودخواهی
Sein Handeln war von purem Egoismus geprägt.
رفتار او از خودخواهی خالص نشأت گرفته بود.
★★★خودمحوری
Egoismus und Altruismus stehen im Gegensatz zueinander.
خودمحوری و نوعدوستی در تضاد با یکدیگر قرار دارند.
★★★خودخواهی
Ihr Egoismus verhinderte, dass sie anderen half.
خودخواهی او مانع از کمک به دیگران میشد.
★★★خودمحوری
Er musste lernen, seinen Egoismus zu überwinden.
او باید یاد میگرفت که خودمحوری خود را کنار بگذارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Egoismus” برای اشاره به خودخواهی یا خودمحوری استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Egoismen” است.

die Eifersucht
حسادت
حالت جمع: die Eifersüchte
معانی و استفادهها
★★★حسادت
Ihre Eifersucht auf ihre Schwester war offensichtlich.
حسادت او به خواهرش آشکار بود.
★★★رشک
Seine Eifersucht verursachte viele Probleme in ihrer Beziehung.
رشک او باعث مشکلات زیادی در رابطهشان شد.
مثالها
★★★حسادت
Die Eifersucht kann Beziehungen zerstören.
حسادت میتواند روابط را نابود کند.
★★★رشک
Er kämpfte mit seiner Eifersucht, als er seine Freundin mit einem anderen sah.
او با حسادت خود مبارزه کرد وقتی دوستدخترش را با کسی دیگر دید.
★★★حسادت
Ihre Eifersucht führte zu ständigen Streitigkeiten.
حسادت او منجر به مشاجرات مداوم شد.
★★★رشک
Die Eifersucht auf die Erfolge anderer kann sehr belastend sein.
رشک به موفقیتهای دیگران میتواند بسیار سنگین باشد.
★★★حسادت
Eifersucht ist ein Gefühl, das schwer zu kontrollieren ist.
حسادت احساسی است که کنترل آن دشوار است.
★★★رشک
Er versuchte, seine Eifersucht zu überwinden, um die Freundschaft zu bewahren.
او سعی کرد حسادت خود را برطرف کند تا دوستی را حفظ کند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Eifersucht” برای اشاره به حسادت یا رشک استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Eifersüchte” است.

die Eigenschaft -en
حالت جمع: die Eigenschaften
★★★ویژگی
Ehrlichkeit ist eine wichtige Eigenschaft.
صداقت یک ویژگی مهم است.
★★★خصوصیت
Die chemischen Eigenschaften dieses Materials sind gut erforscht.
خصوصیات شیمیایی این ماده به خوبی مورد بررسی قرار گرفتهاند.
مثالها
★★★ویژگی
Geduld ist eine wertvolle Eigenschaft in der Erziehung.
صبر یک ویژگی ارزشمند در تربیت است.
★★★خصوصیت
Die Eigenschaften eines guten Lehrers umfassen Geduld und Verständnis.
خصوصیات یک معلم خوب شامل صبر و درک است.
★★★ویژگی
Jede Person hat einzigartige Eigenschaften.
هر فرد ویژگیهای منحصر به فردی دارد.
★★★خصوصیت
Die physikalischen Eigenschaften von Wasser sind gut bekannt.
خصوصیات فیزیکی آب به خوبی شناخته شدهاند.
★★★ویژگی
Mut ist eine Eigenschaft, die oft bewundert wird.
شجاعت یک ویژگی است که اغلب مورد تحسین قرار میگیرد.
★★★خصوصیت
Diese Pflanze hat heilende Eigenschaften.
این گیاه خصوصیات درمانی دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Eigenschaft” برای اشاره به ویژگیها یا خصوصیات استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Eigenschaften” است.
die Einbürgerung
تابعیت
die Einbürgerung (تابعیت، شهروندی)
حالت جمع: die Einbürgerungen
معانی و استفادهها
★★★تابعیت
Die Einbürgerung ermöglicht es Migranten, die gleichen Rechte wie Einheimische zu haben.
تابعیت به مهاجران این امکان را میدهد که همان حقوقی که بومیها دارند، داشته باشند.
★★★شهروندی
Die Einbürgerung in Deutschland erfordert gute Deutschkenntnisse.
شهروندی در آلمان نیازمند دانش خوب زبان آلمانی است.
مثالها
★★★تابعیت
Nach zehn Jahren im Land beantragte er die Einbürgerung.
پس از ده سال در کشور، او برای تابعیت درخواست داد.
★★★شهروندی
Die Einbürgerung war ein wichtiger Schritt für seine Integration.
شهروندی گامی مهم برای ادغام او بود.
★★★تابعیت
Der Prozess der Einbürgerung kann mehrere Monate dauern.
فرآیند تابعیت ممکن است چندین ماه طول بکشد.
★★★شهروندی
Sie erhielt die Einbürgerung nach bestandener Prüfung.
او پس از قبولی در آزمون، شهروندی را دریافت کرد.
★★★تابعیت
Die Einbürgerung bringt viele Vorteile mit sich.
تابعیت مزایای زیادی به همراه دارد.
★★★شهروندی
Er musste viele Dokumente für die Einbürgerung einreichen.
او باید مدارک زیادی را برای شهروندی ارائه میکرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Einbürgerung” برای اشاره به فرآیند دریافت تابعیت یا شهروندی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Einbürgerungen” است.

der Emigrant -en
حالت جمع: die Emigranten
معانی و استفادهها
★★★مهاجر
Der Emigrant verließ sein Heimatland auf der Suche nach einem besseren Leben.
مهاجر کشور خود را برای جستجوی زندگی بهتر ترک کرد.
★★★مهاجر
Viele Emigranten schicken Geld an ihre Familien in der Heimat.
بسیاری از مهاجران به خانوادههایشان در کشور مبدأ پول میفرستند.
★★★مهاجر
Der Emigrant fand in seinem neuen Land eine gute Arbeitsstelle.
مهاجر در کشور جدیدش یک شغل خوب پیدا کرد.
★★★مهاجر
Die Regierung unterstützt die Emigranten bei der Integration.
دولت از مهاجران در زمینه ادغام حمایت میکند.
★★★مهاجر
Er erzählt oft Geschichten über seine Erfahrungen als Emigrant.
او اغلب داستانهایی درباره تجربیاتش به عنوان مهاجر تعریف میکند.
★★★مهاجر
Viele Emigranten mussten aus politischen Gründen ihr Land verlassen.
بسیاری از مهاجران به دلایل سیاسی مجبور به ترک کشورشان شدند.
★★★مهاجر
Der Emigrant lernte schnell die Sprache seines neuen Heimatlandes.
مهاجر به سرعت زبان کشور جدید خود را یاد گرفت.
★★★مهاجر
Die Herausforderungen, denen Emigranten gegenüberstehen, sind vielfältig.
چالشهایی که مهاجران با آنها مواجه میشوند، متنوع هستند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Emigrant” برای اشاره به فردی که به کشور دیگری مهاجرت میکند، استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Emigranten” است.
der Fleiß
پشتکار
der Fleiß (سختکوشی، پشتکار)
حالت جمع: ندارد (به طور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود)
معانی و استفادهها
★★★سختکوشی
Sein Fleiß hat sich in seinen hervorragenden Leistungen gezeigt.
سختکوشی او در عملکردهای برجستهاش نمایان شده است.
★★★پشتکار
Mit viel Fleiß hat sie ihr Studium abgeschlossen.
او با پشتکار فراوان تحصیلاتش را به پایان رساند.
مثالها
★★★سختکوشی
Der Fleiß der Mitarbeiter führte zum Erfolg des Projekts.
سختکوشی کارکنان منجر به موفقیت پروژه شد.
★★★پشتکار
Sie wurde für ihren Fleiß und ihre Ausdauer gelobt.
او به خاطر پشتکار و استقامتش مورد تحسین قرار گرفت.
★★★سختکوشی
Fleiß und Disziplin sind der Schlüssel zum Erfolg.
سختکوشی و انضباط کلید موفقیت هستند.
★★★پشتکار
Er hat dank seines Fleißes schnell Fortschritte gemacht.
او به لطف پشتکارش به سرعت پیشرفت کرد.
★★★سختکوشی
Der Lehrer betonte die Bedeutung von Fleiß im Lernen.
معلم بر اهمیت سختکوشی در یادگیری تأکید کرد.
★★★پشتکار
Ihre Karriere basiert auf Fleiß und Engagement.
حرفه او بر اساس پشتکار و تعهد بنا شده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Fleiß” برای اشاره به سختکوشی و پشتکار استفاده میشود. این کلمه به طور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود.

die Gewohnheit -en
die Gewohnheit (عادت)
حالت جمع: die Gewohnheiten
معانی و استفادهها
★★★عادت
Er hat die Gewohnheit, jeden Morgen joggen zu gehen.
او عادت دارد هر صبح بدود.
★★★عادت
Alte Gewohnheiten sind schwer zu ändern.
تغییر عادتهای قدیمی دشوار است.
★★★عادت
Ich habe die Gewohnheit, vor dem Schlafengehen ein Buch zu lesen.
من عادت دارم قبل از خواب کتاب بخوانم.
★★★عادت
Er hat die schlechte Gewohnheit, immer zu spät zu kommen.
او عادت بدی دارد که همیشه دیر میآید.
★★★عادت
Gesunde Gewohnheiten können das Leben verlängern.
عادتهای سالم میتوانند عمر را طولانیتر کنند.
★★★عادت
Es ist wichtig, gute Gewohnheiten zu entwickeln.
مهم است که عادتهای خوب را توسعه دهیم.
★★★عادت
Die Gewohnheiten der Menschen variieren von Kultur zu Kultur.
عادتهای مردم از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت است.
★★★عادت
Er hat sich an die neue Gewohnheit gewöhnt.
او به عادت جدید عادت کرده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Gewohnheit” برای اشاره به عادتها و رفتارهای تکراری استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Gewohnheiten” است.

die Großzügigkeit
die Großzügigkeit (سخاوت)
حالت جمع: die Großzügigkeiten
معانی و استفادهها
★★★سخاوت
Ihre Großzügigkeit gegenüber den Armen war bewundernswert.
سخاوت او نسبت به فقرا تحسینبرانگیز بود.
★★★بخشندگی
Die Großzügigkeit der Spender ermöglichte den Bau der Schule.
بخشندگی اهداکنندگان ساخت مدرسه را ممکن کرد.
مثالها
★★★سخاوت
Seine Großzügigkeit kennt keine Grenzen.
سخاوت او حد و مرز نمیشناسد.
★★★بخشندگی
Dank der Großzügigkeit ihrer Freunde konnte sie die Reise antreten.
به لطف بخشندگی دوستانش توانست سفر را آغاز کند.
★★★سخاوت
Großzügigkeit ist eine Tugend, die viele Menschen schätzen.
سخاوت یک فضیلت است که بسیاری از مردم آن را ارزشمند میدانند.
★★★بخشندگی
Ihre Großzügigkeit wurde von allen hoch geschätzt.
بخشندگی او توسط همه بسیار قدردانی شد.
★★★سخاوت
Er zeigte seine Großzügigkeit, indem er großzügig spendete.
او با اهدا کردن سخاوتمندانه سخاوت خود را نشان داد.
★★★بخشندگی
Die Großzügigkeit des Sponsors hat das Event ermöglicht.
بخشندگی حامی مالی رویداد را ممکن کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Großzügigkeit” برای اشاره به سخاوت و بخشندگی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Großzügigkeiten” است.

das Leiden
das Leiden (رنج، درد)
حالت جمع: die Leiden
معانی و استفادهها
★★★رنج
Sein Leiden war für alle sichtbar.
رنج او برای همه قابل مشاهده بود.
★★★درد
Das Leiden der Patienten wurde durch die neue Therapie gelindert.
درد بیماران با روش درمانی جدید تسکین یافت.
مثالها
★★★رنج
Sie konnte sein Leiden nicht länger ertragen.
او دیگر نمیتوانست رنج او را تحمل کند.
★★★درد
Das Leiden nach der Operation war schlimmer als erwartet.
درد بعد از عمل بدتر از چیزی بود که انتظار میرفت.
★★★رنج
Das Leiden der Flüchtlinge berührte viele Menschen.
رنج پناهندگان بسیاری از مردم را تحت تأثیر قرار داد.
★★★درد
Er sprach offen über sein Leiden.
او بهصراحت در مورد درد خود صحبت کرد.
★★★رنج
Ihr Leiden endete, als sie endlich geheilt wurde.
رنج او زمانی به پایان رسید که بالاخره بهبود یافت.
★★★درد
Die Ärzte arbeiten daran, das Leiden ihrer Patienten zu lindern.
پزشکان تلاش میکنند درد بیماران خود را تسکین دهند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “das Leiden” برای اشاره به رنج و درد استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Leiden” است.
die Maßlosigkeit
افراط
die Maßlosigkeit (افراط، زیادهروی)
حالت جمع: die Maßlosigkeiten
معانی و استفادهها
★★★افراط
Seine Maßlosigkeit beim Essen führte zu gesundheitlichen Problemen.
افراط او در غذا خوردن منجر به مشکلات سلامتی شد.
★★★زیادهروی
Die Maßlosigkeit im Konsum schadet der Umwelt.
زیادهروی در مصرف به محیط زیست آسیب میزند.
مثالها
★★★افراط
Maßlosigkeit kann sowohl physische als auch psychische Auswirkungen haben.
افراط میتواند تأثیرات جسمی و روانی داشته باشد.
★★★زیادهروی
Ihre Maßlosigkeit beim Einkaufen belastet das Familienbudget.
زیادهروی او در خرید، بودجه خانواده را تحت فشار قرار میدهد.
★★★افراط
Die Maßlosigkeit des Königs führte zu Unzufriedenheit im Volk.
افراط پادشاه منجر به نارضایتی مردم شد.
★★★زیادهروی
Maßlosigkeit in der Ernährung kann zu Fettleibigkeit führen.
زیادهروی در تغذیه میتواند منجر به چاقی شود.
★★★افراط
Er erkannte die Gefahren der Maßlosigkeit und änderte seinen Lebensstil.
او به خطرات افراط پی برد و سبک زندگیاش را تغییر داد.
★★★زیادهروی
Die Maßlosigkeit der Partygäste führte zu einem Chaos.
زیادهروی مهمانان مهمانی منجر به هرج و مرج شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Maßlosigkeit” برای اشاره به افراط و زیادهروی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Maßlosigkeiten” است.

die Promotion
die Promotion (دکترا)
حالت جمع: die Promotionen
معانی و استفادهها
★★★دکترا
Nach seiner Promotion erhielt er eine Stelle als Professor.
پس از دریافت دکترا، او به عنوان استاد استخدام شد.
★★★دکترا
Die Promotion an der Universität dauerte vier Jahre.
دریافت دکترا در دانشگاه چهار سال طول کشید.
مثالها
★★★دکترا
Ihre Promotion in Biologie wurde mit Auszeichnung abgeschlossen.
دکترای او در رشته زیستشناسی با افتخار به پایان رسید.
★★★دکترا
Er arbeitet hart an seiner Promotion und verbringt viel Zeit im Labor.
او سخت روی دکترای خود کار میکند و زمان زیادی را در آزمایشگاه میگذراند.
★★★دکترا
Die Promotion ist ein wichtiger Schritt für eine akademische Karriere.
دریافت دکترا گامی مهم برای یک حرفه آکادمیک است.
★★★دکترا
Während ihrer Promotion forschte sie intensiv an neuen Methoden.
در طول دکترا، او به شدت روی روشهای جدید تحقیق میکرد.
★★★دکترا
Er entschied sich nach dem Masterstudium für eine Promotion.
او پس از تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد، تصمیم به دریافت دکترا گرفت.
★★★دکترا
Die Promotion erfordert oft viele Jahre harter Arbeit und Hingabe.
دریافت دکترا اغلب به سالها کار سخت و تعهد نیاز دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Promotion” برای اشاره به فرایند دریافت درجه دکترا استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Promotionen” است.

die Reifeprüfung -en
die Reifeprüfung (امتحان نهایی، امتحان پایان دوره)
حالت جمع: die Reifeprüfungen
معانی و استفادهها
★★★امتحان نهایی
Er hat die Reifeprüfung mit guten Noten bestanden.
او امتحان نهایی را با نمرات خوب گذراند.
★★★امتحان پایان دوره
Die Reifeprüfung markiert das Ende der Schulzeit.
امتحان پایان دوره نشانگر پایان دوران مدرسه است.
مثالها
★★★امتحان نهایی
Sie bereitet sich intensiv auf die Reifeprüfung vor.
او به شدت برای امتحان نهایی آماده میشود.
★★★امتحان پایان دوره
Die Schüler waren nervös vor der Reifeprüfung.
دانشآموزان قبل از امتحان پایان دوره عصبی بودند.
★★★امتحان نهایی
Nach der Reifeprüfung plant er, an die Universität zu gehen.
پس از امتحان نهایی، او قصد دارد به دانشگاه برود.
★★★امتحان پایان دوره
Die Reifeprüfung besteht aus schriftlichen und mündlichen Teilen.
امتحان پایان دوره شامل بخشهای کتبی و شفاهی است.
★★★امتحان نهایی
Ihre Eltern waren stolz, als sie die Reifeprüfung bestand.
والدینش وقتی او امتحان نهایی را گذراند، به او افتخار کردند.
★★★امتحان پایان دوره
Die Vorbereitung auf die Reifeprüfung erfordert viel Zeit und Mühe.
آمادگی برای امتحان پایان دوره به زمان و تلاش زیادی نیاز دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Reifeprüfung” برای اشاره به امتحان نهایی یا امتحان پایان دوره تحصیلی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Reifeprüfungen” است.

die Schwäche -n
die Schwäche (ضعف)
حالت جمع: die Schwächen
معانی و استفادهها
★★★ضعف
Er zeigte keine Schwäche während des Wettkampfs.
او در طول مسابقه هیچ ضعفی نشان نداد.
★★★نقطه ضعف
Ihre größte Schwäche ist ihre Ungeduld.
بزرگترین نقطه ضعف او بیصبریاش است.
مثالها
★★★ضعف
Die Krankheit verursachte eine allgemeine Schwäche in seinem Körper.
بیماری باعث ضعف عمومی در بدن او شد.
★★★نقطه ضعف
Jeder Mensch hat seine eigenen Schwächen.
هر فردی نقاط ضعف خودش را دارد.
★★★ضعف
Nach der Operation fühlte er eine große Schwäche.
بعد از عمل جراحی او احساس ضعف زیادی داشت.
★★★نقطه ضعف
Sie arbeitet hart daran, ihre Schwächen zu überwinden.
او به سختی کار میکند تا بر نقاط ضعف خود غلبه کند.
★★★ضعف
Die Schwäche in seinen Beinen machte es ihm schwer zu gehen.
ضعف در پاهایش راه رفتن را برای او سخت کرده بود.
★★★نقطه ضعف
Ehrlichkeit ist eine Tugend, aber übermäßige Ehrlichkeit kann auch eine Schwäche sein.
صداقت یک فضیلت است، اما صداقت بیش از حد میتواند یک نقطه ضعف باشد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Schwäche” برای اشاره به ضعف یا نقطه ضعف استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Schwächen” است.

der Selbstmord -e
خودکشی
die Staatsbürgerschaft -en
die Staatsbürgerschaft (تابعیت، شهروندی)
حالت جمع: die Staatsbürgerschaften
معانی و استفادهها
★★★تابعیت
Er hat die deutsche Staatsbürgerschaft beantragt.
او برای تابعیت آلمان درخواست داده است.
★★★شهروندی
Die Staatsbürgerschaft verleiht ihm das Recht zu wählen.
تابعیت به او حق رأی میدهد.
مثالها
★★★تابعیت
Nach zehn Jahren im Land erhielt sie endlich die Staatsbürgerschaft.
پس از ده سال در کشور، او بالاخره تابعیت را دریافت کرد.
★★★شهروندی
Die Staatsbürgerschaft bietet viele Vorteile und Rechte.
تابعیت مزایا و حقوق زیادی را ارائه میدهد.
★★★تابعیت
Er musste einen Test bestehen, um die Staatsbürgerschaft zu erhalten.
او باید آزمونی را میگذراند تا تابعیت را دریافت کند.
★★★شهروندی
Die Beantragung der Staatsbürgerschaft kann ein langwieriger Prozess sein.
درخواست تابعیت میتواند یک فرآیند طولانی باشد.
★★★تابعیت
Doppelte Staatsbürgerschaften sind in einigen Ländern erlaubt.
تابعیت دوگانه در برخی کشورها مجاز است.
★★★شهروندی
Mit der Staatsbürgerschaft kamen auch neue Pflichten und Verantwortungen.
با تابعیت وظایف و مسئولیتهای جدیدی نیز آمد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Staatsbürgerschaft” برای اشاره به تابعیت یا شهروندی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Staatsbürgerschaften” است.
der Stolz
der Stolz (افتخار)
حالت جمع: ندارد (به طور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود)
معانی و استفادهها
★★★افتخار
Der Stolz auf seine Leistungen war ihm deutlich anzusehen.
افتخار به دستاوردهایش در چهرهاش نمایان بود.
★★★غرور
Ihr Stolz auf ihre Kinder war unermesslich.
غرور او نسبت به فرزندانش بیحد و اندازه بود.
مثالها
★★★افتخار
Er sprach mit großem Stolz über seine Herkunft.
او با افتخار زیاد درباره اصالتش صحبت کرد.
★★★غرور
Der Stolz der Familie wuchs, als sie die Auszeichnung erhielt.
غرور خانواده افزایش یافت وقتی که او جایزه را دریافت کرد.
★★★افتخار
Die Stadt feierte mit großem Stolz ihr 100-jähriges Jubiläum.
شهر با افتخار فراوان صدمین سالگرد خود را جشن گرفت.
★★★غرور
Sein Stolz hinderte ihn daran, um Hilfe zu bitten.
غرور او مانع از این شد که از کسی کمک بخواهد.
★★★افتخار
Sie zeigte ihren Stolz durch ihr Engagement in der Gemeinde.
او افتخار خود را از طریق تعهدش به جامعه نشان داد.
★★★غرور
Trotz seiner bescheidenen Herkunft war er voller Stolz auf das, was er erreicht hatte.
با وجود اصل و نسب فروتنانهاش، او به آنچه که به دست آورده بود، افتخار میکرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Stolz” برای اشاره به افتخار و غرور استفاده میشود. این کلمه به طور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود.
der Thron -e
der Thron (تخت، تخت سلطنت)
حالت جمع: die Throne
معانی و استفادهها
★★★تخت سلطنت
Der König bestieg den Thron nach dem Tod seines Vaters.
پادشاه پس از مرگ پدرش به تخت سلطنت نشست.
★★★تخت
Der Prinz wartete geduldig auf seine Chance, den Thron zu besteigen.
شاهزاده صبورانه منتظر فرصت خود برای نشستن بر تخت بود.
مثالها
★★★تخت سلطنت
Die Königin regierte viele Jahre lang von ihrem Thron aus.
ملکه سالهای زیادی را از تخت سلطنت خود حکومت کرد.
★★★تخت
Der Thron im Palast war mit Gold und Edelsteinen verziert.
تخت در قصر با طلا و جواهرات تزئین شده بود.
★★★تخت سلطنت
Nach der Abdankung des Königs wurde sein Sohn zum Thronfolger erklärt.
پس از کنارهگیری پادشاه، پسرش به عنوان ولیعهد اعلام شد.
★★★تخت
Der Kampf um den Thron führte zu einem langen Bürgerkrieg.
مبارزه برای تخت سلطنت منجر به یک جنگ داخلی طولانی شد.
★★★تخت سلطنت
Sie träumte davon, eines Tages auf dem Thron zu sitzen.
او آرزو داشت روزی بر تخت سلطنت بنشیند.
★★★تخت
Die alten Throne in der Burg zeugten von einer glorreichen Vergangenheit.
تختهای قدیمی در قلعه نشاندهنده یک گذشته پر افتخار بودند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Thron” برای اشاره به تخت یا تخت سلطنت استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Throne” است.

der Tod
حالت جمع: die Tode
معانی و استفادهها
★★★مرگ
Der Tod seines besten Freundes traf ihn schwer.
مرگ بهترین دوستش او را به شدت تحت تأثیر قرار داد.
★★★فوت
Der Tod ist ein natürlicher Teil des Lebens.
فوت بخشی طبیعی از زندگی است.
مثالها
★★★مرگ
Nach dem Tod seiner Mutter zog er in eine andere Stadt.
پس از مرگ مادرش، او به شهر دیگری نقل مکان کرد.
★★★فوت
Der plötzliche Tod des Schauspielers schockierte die Fans.
فوت ناگهانی بازیگر، هواداران را شوکه کرد.
★★★مرگ
Der Tod des Helden war ein entscheidender Moment im Film.
مرگ قهرمان لحظهای تعیینکننده در فیلم بود.
★★★فوت
Nach dem Tod ihres Haustieres war sie sehr traurig.
پس از فوت حیوان خانگیاش، او بسیار غمگین بود.
★★★مرگ
Er sprach oft über seine Ängste vor dem Tod.
او اغلب درباره ترسهایش از مرگ صحبت میکرد.
★★★فوت
Der Tod bringt oft viele Fragen und Unsicherheiten mit sich.
فوت اغلب سوالات و نااطمینانیهای زیادی را به همراه دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Tod” برای اشاره به مرگ یا فوت استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Tode” است.
die Trägheit
die Trägheit (،اینرسی ، تنبلی، سستی)
حالت جمع: die Trägheiten
معانی و استفادهها
★★★تنبلی
Seine Trägheit hinderte ihn daran, seine Ziele zu erreichen.
تنبلی او مانع از رسیدن به اهدافش شد.
★★★سستی
Die Trägheit der Schüler machte es schwer, den Unterricht voranzubringen.
سستی دانشآموزان، پیشرفت درس را دشوار میکرد.
مثالها
★★★تنبلی
Er konnte seine Trägheit überwinden und begann, regelmäßig zu trainieren.
او توانست بر تنبلی خود غلبه کند و به طور منظم تمرین کردن را شروع کرد.
★★★سستی
Die Trägheit nach dem Mittagessen machte es schwer, sich zu konzentrieren.
سستی بعد از ناهار تمرکز کردن را دشوار میکرد.
★★★تنبلی
Die Trägheit des Sommers brachte ihn dazu, den ganzen Tag zu faulenzen.
تنبلی تابستان باعث شد که او تمام روز را به تنبلی بگذراند.
★★★سستی
Ihre Trägheit verhinderte, dass sie ihre Aufgaben rechtzeitig erledigte.
سستی او مانع از این شد که وظایفش را به موقع انجام دهد.
★★★تنبلی
Er kämpfte gegen seine Trägheit an, um produktiver zu sein.
او برای پربارتر بودن با تنبلی خود مبارزه کرد.
★★★سستی
Die Trägheit der Verwaltung führte zu Verzögerungen bei der Umsetzung des Projekts.
سستی مدیریت منجر به تأخیر در اجرای پروژه شد.
اینرسی (لَختی)
★★★اینرسی
Die Trägheit eines Körpers ist seine Widerstandskraft gegenüber Bewegungsänderungen.
لَختی یک جسم، مقاومت آن در برابر تغییرات حرکت است.
★★★لَختی
In der Physik beschreibt die Trägheit die Eigenschaft eines Körpers, in seinem Bewegungszustand zu verharren, sofern keine äußere Kraft auf ihn einwirkt.
در فیزیک، لَختی ویژگی جسمی را توصیف میکند که در حالت حرکت خود باقی میماند مگر اینکه نیروی خارجی بر آن اثر بگذارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Trägheit” برای اشاره به تنبلی و سستی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Trägheiten” است.

der Verdienst -e
der Verdienst (درآمد، شایستگی)
حالت جمع: die Verdienste
معانی و استفادهها
★★★درآمد
Sein Verdienst reicht aus, um die Familie zu unterstützen.
درآمد او برای حمایت از خانواده کافی است.
★★★شایستگی
Seine Verdienste um die Wissenschaft wurden mit einem Preis ausgezeichnet.
شایستگیهای او در علم با یک جایزه تقدیر شد.
مثالها
★★★درآمد
Der Verdienst in diesem Beruf ist sehr gut.
درآمد در این شغل بسیار خوب است.
★★★شایستگی
Ihre Verdienste im sozialen Bereich sind bemerkenswert.
شایستگیهای او در حوزه اجتماعی قابل توجه است.
★★★درآمد
Er hat einen hohen Verdienst als Ingenieur.
او به عنوان مهندس درآمد بالایی دارد.
★★★شایستگی
Seine Verdienste wurden in der Rede des Präsidenten erwähnt.
شایستگیهای او در سخنرانی رئیسجمهور ذکر شد.
★★★درآمد
Der Verdienst wird monatlich ausgezahlt.
درآمد به صورت ماهانه پرداخت میشود.
★★★شایستگی
Die Verdienste der Freiwilligen wurden anerkannt und gefeiert.
شایستگیهای داوطلبان به رسمیت شناخته و جشن گرفته شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Verdienst” برای اشاره به درآمد یا شایستگی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Verdienste” است.

die Vorliebe -n
die Vorliebe (علاقه، تمایل)
حالت جمع: die Vorlieben
معانی و استفادهها
★★★علاقه
Er hat eine Vorliebe für klassische Musik.
او علاقه خاصی به موسیقی کلاسیک دارد.
★★★تمایل
Ihre Vorliebe für süße Speisen ist bekannt.
تمایل او به غذاهای شیرین شناخته شده است.
مثالها
★★★علاقه
Meine Vorliebe für Bücher begann in meiner Kindheit.
علاقه من به کتابها از کودکی شروع شد.
★★★تمایل
Er zeigte schon immer eine Vorliebe für Abenteuer.
او همیشه تمایل به ماجراجویی داشته است.
★★★علاقه
Ihre Vorliebe für Kunst führte sie zu einer Karriere als Künstlerin.
علاقه او به هنر، او را به یک حرفه به عنوان هنرمند رساند.
★★★تمایل
Die Vorlieben der Kunden wurden in der Umfrage erfasst.
تمایلات مشتریان در نظرسنجی ثبت شد.
★★★علاقه
Er hat eine besondere Vorliebe für italienisches Essen.
او علاقه خاصی به غذای ایتالیایی دارد.
★★★تمایل
Ihre Vorliebe für Sport ist offensichtlich.
تمایل او به ورزش آشکار است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Vorliebe” برای اشاره به علاقه یا تمایل خاص به چیزی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Vorlieben” است.

das Wesen
ذات و طبیعت
das Wesen (ماهیت، وجود، موجود)
حالت جمع: die Wesen
معانی و استفادهها
★★★ماهیت
Das Wesen der Freundschaft basiert auf Vertrauen.
ماهیت دوستی بر اساس اعتماد است.
★★★وجود
Das Wesen des Universums bleibt ein Rätsel.
وجود جهان هنوز یک معما است.
★★★موجود
Im Wald leben viele mystische Wesen.
در جنگل موجودات افسانهای زیادی زندگی میکنند.
مثالها
★★★ماهیت
Das wahre Wesen der Kunst ist schwer zu definieren.
ماهیت واقعی هنر به سختی قابل تعریف است.
★★★وجود
Sein Wesen strahlt Güte und Freundlichkeit aus.
وجود او از خوبی و مهربانی میدرخشد.
★★★موجود
Die Wissenschaftler entdeckten ein neues Wesen in der Tiefsee.
دانشمندان موجود جدیدی را در اعماق دریا کشف کردند.
★★★ماهیت
Wir müssen das Wesen des Problems verstehen, um es zu lösen.
ما باید ماهیت مشکل را درک کنیم تا آن را حل کنیم.
★★★وجود
Ihr Wesen war voller Energie und Freude.
وجود او پر از انرژی و شادی بود.
★★★موجود
Viele Märchen erzählen von fantastischen Wesen.
بسیاری از داستانهای افسانهای درباره موجودات شگفتانگیز روایت میکنند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “das Wesen” برای اشاره به ماهیت، وجود و موجود استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Wesen” است.

der Wohnsitz
der Wohnsitz (محل اقامت، اقامتگاه)
حالت جمع: die Wohnsitze
معانی و استفادهها
★★★محل اقامت
Er hat seinen Wohnsitz in Berlin.
او محل اقامت خود را در برلین دارد.
★★★اقامتگاه
Die Regierung verlangt einen festen Wohnsitz für die Anmeldung.
دولت برای ثبتنام یک اقامتگاه ثابت را میطلبد.
مثالها
★★★محل اقامت
Sie hat ihren Wohnsitz nach München verlegt.
او محل اقامت خود را به مونیخ منتقل کرده است.
★★★اقامتگاه
Er musste seinen Wohnsitz bei der Behörde anmelden.
او باید محل اقامت خود را در اداره ثبت میکرد.
★★★محل اقامت
Ein fester Wohnsitz ist für die Eröffnung eines Bankkontos erforderlich.
یک محل اقامت ثابت برای افتتاح حساب بانکی ضروری است.
★★★اقامتگاه
Die Polizei konnte seinen Wohnsitz schnell ermitteln.
پلیس توانست به سرعت محل اقامت او را مشخص کند.
★★★محل اقامت
Ihr Wohnsitz befindet sich in einer ruhigen Gegend.
محل اقامت او در یک منطقه آرام قرار دارد.
★★★اقامتگاه
Er hat keinen festen Wohnsitz und zieht häufig um.
او اقامتگاه ثابتی ندارد و اغلب نقل مکان میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Wohnsitz” برای اشاره به محل اقامت یا اقامتگاه استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Wohnsitze” است.

die Zuverlässigkeit
die Zuverlässigkeit (قابلیت اطمینان، اعتمادپذیری)
حالت جمع: die Zuverlässigkeiten
★★★قابلیت اطمینان
Die Zuverlässigkeit eines Autos ist für viele Käufer entscheidend.
قابلیت اطمینان یک خودرو برای بسیاری از خریداران مهم است.
★★★اعتمادپذیری
In der Industrie ist die Zuverlässigkeit der Maschinen von großer Bedeutung.
در صنعت، اعتمادپذیری ماشینآلات از اهمیت بالایی برخوردار است.
مثالها
★★★قابلیت اطمینان
Die Zuverlässigkeit des neuen Mitarbeiters hat den Chef beeindruckt.
قابلیت اطمینان کارمند جدید، رئیس را تحت تأثیر قرار داده است.
★★★اعتمادپذیری
Die Zuverlässigkeit der Daten muss vor der Veröffentlichung überprüft werden.
اعتمادپذیری دادهها باید قبل از انتشار بررسی شود.
★★★قابلیت اطمینان
Ihre Zuverlässigkeit macht sie zu einer wertvollen Teammitglied.
قابلیت اطمینان او، او را به یک عضو ارزشمند تیم تبدیل میکند.
★★★اعتمادپذیری
Ein hohes Maß an Zuverlässigkeit ist in der Medizin unerlässlich.
در پزشکی، میزان بالای اعتمادپذیری ضروری است.
★★★قابلیت اطمینان
Die Zuverlässigkeit der Lieferungen ist für unser Geschäft entscheidend.
قابلیت اطمینان تحویلها برای کسبوکار ما حیاتی است.
★★★اعتمادپذیری
Die Zuverlässigkeit des Systems wurde durch mehrere Tests bestätigt.
اعتمادپذیری سیستم از طریق چندین آزمایش تأیید شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Zuverlässigkeit” برای اشاره به قابلیت اطمینان یا اعتمادپذیری استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Zuverlässigkeiten” است.

anpassungsfähig
معانی و استفادهها
★★★قابل تطبیق
Er ist sehr anpassungsfähig und kann sich schnell auf neue Situationen einstellen.
او بسیار قابل تطبیق است و میتواند به سرعت با شرایط جدید سازگار شود.
★★★سازگار
Eine anpassungsfähige Pflanze kann in verschiedenen Klimazonen überleben.
یک گیاه سازگار میتواند در مناطق مختلف آب و هوایی زنده بماند.
★★★قابل تطبیق
Sie ist eine anpassungsfähige Mitarbeiterin, die sich gut in neue Teams integriert.
او یک کارمند قابل تطبیق است که به خوبی در تیمهای جدید جا میافتد.
★★★سازگار
Ein anpassungsfähiges Unternehmen kann auf Veränderungen im Markt flexibel reagieren.
یک شرکت سازگار میتواند به تغییرات بازار به طور انعطافپذیر واکنش نشان دهد.
★★★قابل تطبیق
Kinder sind oft sehr anpassungsfähig und gewöhnen sich schnell an neue Schulen.
کودکان اغلب بسیار قابل تطبیق هستند و به سرعت به مدارس جدید عادت میکنند.
★★★سازگار
Die anpassungsfähige Natur dieses Materials macht es ideal für verschiedene Anwendungen.
طبیعت سازگار این ماده آن را برای کاربردهای مختلف ایدهآل میکند.
★★★قابل تطبیق
Er hat eine anpassungsfähige Persönlichkeit, die ihm hilft, in verschiedenen Kulturen zurechtzukommen.
او شخصیتی قابل تطبیق دارد که به او کمک میکند در فرهنگهای مختلف به خوبی جا بیفتد.
★★★سازگار
Anpassungsfähige Technologien sind entscheidend für den Erfolg in der modernen Welt.
فناوریهای سازگار برای موفقیت در دنیای مدرن حیاتی هستند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “anpassungsfähig” برای اشاره به قابلیت تطبیق یا سازگاری استفاده میشود.

arrogant
arrogant (متکبر، مغرور)
معانی و استفادهها
★★★متکبر
Er wirkt arrogant und hört nie auf die Meinungen anderer.
او متکبر به نظر میرسد و هرگز به نظرات دیگران گوش نمیدهد.
★★★مغرور
Ihre arrogante Haltung machte sie bei den Kollegen unbeliebt.
رفتار مغرورانهاش او را نزد همکارانش نامحبوب کرد.
مثالها
★★★متکبر
Sein arrogantes Verhalten störte die gesamte Gruppe.
رفتار متکبرانهاش کل گروه را ناراحت کرد.
★★★مغرور
Sie sprach in einem arroganten Ton, der alle abschreckte.
او با لحنی مغرورانه صحبت میکرد که همه را دور میکرد.
★★★متکبر
Er gab arrogante Antworten auf einfache Fragen.
او به سوالات ساده با پاسخهای متکبرانه جواب میداد.
★★★مغرور
Ihr Erfolg hat sie arrogant gemacht.
موفقیت او را مغرور کرده است.
★★★متکبر
Arrogante Menschen haben oft Schwierigkeiten, Kritik anzunehmen.
افراد متکبر اغلب در پذیرش انتقاد مشکل دارند.
★★★مغرور
Seine arrogante Art hat viele Freunde vergrault.
رفتار مغرورانهاش بسیاری از دوستانش را دور کرده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “arrogant” برای اشاره به رفتار یا طرز فکر متکبرانه یا مغرورانه استفاده میشود.

aufwendig
aufwendig (پر هزینه، پرزحمت، وقتگیر)
معانی و استفادهها
★★★پرهزینه
Die Renovierung des alten Hauses war sehr aufwendig.
بازسازی خانه قدیمی بسیار پرهزینه بود.
★★★پرزحمت
Die Herstellung dieses Produkts ist aufwendig und erfordert viel Handarbeit.
تولید این محصول پرزحمت است و به کار دستی زیادی نیاز دارد.
★★★وقتگیر
Das Projekt war sehr aufwendig und dauerte mehrere Monate.
این پروژه بسیار وقتگیر بود و چندین ماه طول کشید.
مثالها
★★★پرهزینه
Die Organisation der Veranstaltung war aufwendig und kostete viel Geld.
سازماندهی این رویداد پرهزینه بود و پول زیادی خرج شد.
★★★پرزحمت
Die aufwendige Dekoration der Hochzeit beeindruckte alle Gäste.
تزئین پرزحمت عروسی همه مهمانان را تحت تأثیر قرار داد.
★★★وقتگیر
Der Bau des neuen Gebäudes war ein aufwendiger Prozess.
ساخت ساختمان جدید یک فرایند وقتگیر بود.
★★★پرهزینه
Das aufwendige Design des Kleides machte es sehr teuer.
طراحی پرهزینه لباس آن را بسیار گران کرده بود.
★★★پرزحمت
Die aufwendige Zubereitung des Festmahls dauerte den ganzen Tag.
تهیه پرزحمت ضیافت تمام روز طول کشید.
★★★وقتگیر
Es war eine aufwendige Aufgabe, alle Dokumente zu digitalisieren.
دیجیتالی کردن تمام اسناد یک کار وقتگیر بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “aufwendig” برای اشاره به چیزی که پرهزینه، پرزحمت یا وقتگیر است، استفاده میشود.

äußerst
قید: äußerst (بسیار، به شدت)
★★★بسیار
Das Wetter war äußerst schlecht.
هوا بسیار بد بود.
★★★به شدت
Er ist äußerst talentiert.
او به شدت با استعداد است.
مثالها
★★★بسیار
Die Prüfung war äußerst schwierig.
امتحان بسیار سخت بود.
★★★به شدت
Sie war äußerst zufrieden mit den Ergebnissen.
او به شدت از نتایج راضی بود.
★★★بسیار
Die Situation ist äußerst kompliziert.
وضعیت بسیار پیچیده است.
★★★به شدت
Das Essen war äußerst lecker.
غذا به شدت خوشمزه بود.
★★★بسیار
Er ist äußerst pünktlich und kommt nie zu spät.
او بسیار وقتشناس است و هرگز دیر نمیکند.
★★★به شدت
Der Film war äußerst spannend.
فیلم به شدت هیجانانگیز بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “äußerst” برای اشاره به شدت یا درجه بالای چیزی استفاده میشود.

befristet (un-)
befristet (موقتی، محدود به زمان خاص)
★★★موقتی
Er hat einen befristeten Arbeitsvertrag.
او یک قرارداد کاری موقتی دارد.
★★★محدود به زمان خاص
Die Stelle ist auf ein Jahr befristet.
این موقعیت شغلی به مدت یک سال محدود است.
مثالها
★★★موقتی
Die Ausstellung ist nur für einen befristeten Zeitraum geöffnet.
نمایشگاه فقط برای یک دوره موقتی باز است.
★★★محدود به زمان خاص
Das Angebot ist befristet bis Ende des Monats.
این پیشنهاد تا پایان ماه محدود است.
★★★موقتی
Sein Visum ist befristet und muss erneuert werden.
ویزا او موقتی است و باید تمدید شود.
★★★محدود به زمان خاص
Die befristete Genehmigung läuft im nächsten Monat ab.
مجوز موقتی در ماه آینده منقضی میشود.
★★★موقتی
Sie hat einen befristeten Mietvertrag für die Wohnung.
او یک قرارداد اجاره موقتی برای آپارتمان دارد.
★★★محدود به زمان خاص
Die Rabattaktion ist auf zwei Wochen befristet.
تخفیف فقط به مدت دو هفته محدود است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “befristet” برای اشاره به موقتی بودن یا محدود بودن به یک دوره زمانی خاص استفاده میشود.
belesen
belesen (کتابخوان، دانشمند، آگاه)
★★★کتابخوان
Er ist sehr belesen und kennt viele klassische Werke.
او بسیار کتابخوان است و بسیاری از آثار کلاسیک را میشناسد.
★★★دانشمند
Sie ist eine belesene Person mit umfassendem Wissen in vielen Bereichen.
او فردی دانشمند با دانش گسترده در بسیاری از زمینهها است.
مثالها
★★★کتابخوان
Seine belesene Art beeindruckte alle in der Diskussionsrunde.
طبیعت کتابخوان او همه را در بحث تحت تأثیر قرار داد.
★★★دانشمند
Als belesene Frau kann sie zu vielen Themen interessante Gespräche führen.
به عنوان یک زن دانشمند، او میتواند در مورد بسیاری از موضوعات گفتگوهای جالبی داشته باشد.
★★★آگاه
Er ist belesen in Geschichte und Literatur.
او در تاریخ و ادبیات آگاه است.
★★★کتابخوان
Ihre belesene Persönlichkeit machte sie zur idealen Gesprächspartnerin.
شخصیت کتابخوان او، او را به شریک گفتگوی ایدهآل تبدیل کرد.
★★★دانشمند
Er ist belesen und immer auf dem neuesten Stand der Forschung.
او دانشمند است و همیشه از جدیدترین تحقیقات آگاه است.
★★★آگاه
Ein belesener Mensch hat Zugang zu vielen verschiedenen Perspektiven.
یک فرد آگاه به دیدگاههای مختلف زیادی دسترسی دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “belesen” برای اشاره به کسی که بسیار کتابخوان، دانشمند یا آگاه است، استفاده میشود.

berechtigt
صفت: berechtigt (واجد شرایط، مجاز، دارای حق)
معانی و استفادهها
★★★واجد شرایط
Er ist berechtigt, an der Sitzung teilzunehmen.
او واجد شرایط شرکت در جلسه است.
★★★مجاز
Sie ist berechtigt, diese Entscheidung zu treffen.
او مجاز است که این تصمیم را بگیرد.
مثالها
★★★واجد شرایط
Die Kunden sind berechtigt, eine Rückerstattung zu verlangen.
مشتریان واجد شرایط درخواست بازپرداخت هستند.
★★★مجاز
Nur berechtigte Personen haben Zugang zu diesem Bereich.
فقط افراد مجاز به این منطقه دسترسی دارند.
★★★دارای حق
Er ist berechtigt, das Fahrzeug zu fahren.
او دارای حق رانندگی با این وسیله نقلیه است.
★★★مجاز
Sie ist berechtigt, im Namen der Firma zu sprechen.
او مجاز است که به نمایندگی از شرکت صحبت کند.
★★★واجد شرایط
Die Angestellten sind berechtigt, bezahlten Urlaub zu nehmen.
کارمندان واجد شرایط گرفتن مرخصی با حقوق هستند.
★★★مجاز
Mit dieser Karte sind Sie berechtigt, das Gebäude zu betreten.
با این کارت، شما مجاز به ورود به ساختمان هستید.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “berechtigt” برای اشاره به واجد شرایط بودن، مجاز بودن یا داشتن حق استفاده میشود.
auf etw./jdn. böse sein
(از چیزی/کسی عصبانی بودن)
معانی و استفادهها
★★★از کسی عصبانی بودن
Sie ist auf ihren Bruder böse.
او از برادرش عصبانی است.
★★★از چیزی عصبانی بودن
Er ist auf das schlechte Wetter böse.
او از هوای بد عصبانی است.
مثالها
★★★از کسی عصبانی بودن
Ich bin auf dich böse, weil du mein Buch verloren hast.
من از تو عصبانی هستم چون کتابم را گم کردی.
★★★از چیزی عصبانی بودن
Wir sind auf die neuen Regeln böse.
ما از قوانین جدید عصبانی هستیم.
★★★از کسی عصبانی بودن
Sie sind auf ihre Nachbarn böse, weil sie zu laut sind.
آنها از همسایگان خود عصبانی هستند زیرا خیلی سر و صدا میکنند.
★★★از چیزی عصبانی بودن
Er ist auf die Verspätung des Zuges böse.
او از تأخیر قطار عصبانی است.
★★★از کسی عصبانی بودن
Die Kinder sind auf den Lehrer böse, weil er zu viele Hausaufgaben gegeben hat.
بچهها از معلم عصبانی هستند زیرا او تکالیف زیادی داده است.
★★★از چیزی عصبانی بودن
Sie ist auf das Ergebnis der Prüfung böse.
او از نتیجه امتحان عصبانی است.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “auf etw./jdn. böse sein” برای اشاره به عصبانی بودن از چیزی یا کسی استفاده میشود.

böswillig
böswillig (بدخواهانه، شرورانه)
★★★بدخواهانه
Er hat böswillige Gerüchte über seinen Kollegen verbreitet.
او شایعات بدخواهانهای در مورد همکارش پخش کرد.
★★★شرورانه
Die böswillige Absicht hinter seinen Handlungen wurde schnell klar.
نیت شرورانه پشت اعمال او به سرعت روشن شد.
مثالها
★★★بدخواهانه
Sie machte eine böswillige Bemerkung über ihn.
او یک نظر بدخواهانه در مورد او داد.
★★★شرورانه
Er hat sich auf böswillige Weise an seinen Feinden gerächt.
او به صورت شرورانهای از دشمنانش انتقام گرفت.
★★★بدخواهانه
Böswillige Kommentare können großen Schaden anrichten.
نظرات بدخواهانه میتوانند آسیب زیادی وارد کنند.
★★★شرورانه
Die böswillige Tat wurde von der Polizei untersucht.
عمل شرورانه توسط پلیس بررسی شد.
★★★بدخواهانه
Sie wurde für ihre böswilligen Lügen bekannt.
او به خاطر دروغهای بدخواهانهاش معروف شد.
★★★شرورانه
Die böswillige Zerstörung von Eigentum ist ein ernstes Verbrechen.
تخریب شرورانه اموال یک جرم جدی است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “böswillig” برای اشاره به اعمال یا نیتهای بدخواهانه یا شرورانه استفاده میشود.

chronisch
chronisch (مزمن، همیشگی)
معانی و استفادهها
★★★مزمن
Er leidet an einer chronischen Krankheit.
او از یک بیماری مزمن رنج میبرد.
★★★همیشگی
Sie hat chronische Rückenschmerzen.
او دردهای مزمن کمر دارد.
مثالها
★★★مزمن
Die chronische Müdigkeit macht es ihm schwer, täglich zu arbeiten.
خستگی مزمن برای او کار روزانه را دشوار میکند.
★★★همیشگی
Chronischer Stress kann zu ernsthaften Gesundheitsproblemen führen.
استرس مزمن میتواند به مشکلات جدی سلامتی منجر شود.
★★★مزمن
Die chronische Bronchitis erfordert eine langfristige Behandlung.
برونشیت مزمن نیاز به درمان طولانیمدت دارد.
★★★همیشگی
Er hat chronische Schlafstörungen und kann nachts kaum schlafen.
او اختلالات مزمن خواب دارد و به سختی میتواند شبها بخوابد.
★★★مزمن
Chronische Schmerzen können das tägliche Leben stark beeinträchtigen.
دردهای مزمن میتوانند زندگی روزمره را به شدت تحت تأثیر قرار دهند.
★★★همیشگی
Die Symptome seiner chronischen Krankheit sind oft schwer zu kontrollieren.
علائم بیماری مزمن او اغلب به سختی قابل کنترل هستند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “chronisch” برای اشاره به شرایط مزمن یا همیشگی استفاده میشود.

jdm dankbar für etw [akk] sein
(برای چیزی از کسی سپاسگزار بودن)
معانی و استفادهها
★★★سپاسگزار بودن
Ich bin dir dankbar für deine Hilfe.
من برای کمکت از تو سپاسگزارم.
★★★ممنون بودن
Wir sind euch dankbar für eure Unterstützung.
ما برای حمایت شما ممنونیم.
مثالها
★★★سپاسگزار بودن
Sie ist ihm dankbar für das Geschenk.
او برای هدیه از او سپاسگزار است.
★★★ممنون بودن
Ich bin meinen Eltern dankbar für ihre Geduld.
من برای صبرشان از والدینم ممنونم.
★★★سپاسگزار بودن
Wir sind unserem Lehrer dankbar für die gute Vorbereitung auf die Prüfung.
ما برای آمادهسازی خوب برای امتحان از معلمانمان سپاسگزاریم.
★★★ممنون بودن
Er ist seiner Schwester dankbar für die Unterstützung während seiner Krankheit.
او برای حمایت در طول بیماریاش از خواهرش ممنون است.
★★★سپاسگزار بودن
Ich bin dir dankbar für die wertvollen Ratschläge.
من برای توصیههای ارزشمندت از تو سپاسگزارم.
★★★ممنون بودن
Sie sind ihren Freunden dankbar für die Hilfe beim Umzug.
آنها برای کمک در اسبابکشی از دوستانشان ممنون هستند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “jdm dankbar für etw. (Akk.) sein” برای اشاره به سپاسگزاری یا ممنون بودن از کسی برای چیزی استفاده میشود.
demoralisiert
صفت: demoralisiert (دلسرد، ناامید، روحیه باخته)
★★★دلسرد
Nach der Niederlage war das Team völlig demoralisiert.
پس از شکست، تیم کاملاً دلسرد شده بود.
★★★ناامید
Die ständigen Rückschläge haben ihn demoralisiert.
شکستهای مداوم او را ناامید کردهاند.
مثالها
★★★دلسرد
Sie fühlte sich demoralisiert, als ihre Bemühungen keine Ergebnisse zeigten.
او وقتی که تلاشهایش نتیجهای نداشت، احساس دلسردی کرد.
★★★ناامید
Die negativen Kommentare haben die Mitarbeiter demoralisiert.
نظرات منفی کارکنان را ناامید کردهاند.
★★★روحیه باخته
Nach den schlechten Nachrichten war die Gruppe demoralisiert.
پس از شنیدن اخبار بد، گروه روحیه خود را باخت.
★★★دلسرد
Die fehlende Unterstützung von Kollegen hat ihn demoralisiert.
عدم حمایت همکاران او را دلسرد کرده است.
★★★ناامید
Das lange Warten auf eine Antwort hat sie demoralisiert.
انتظار طولانی برای پاسخ او را ناامید کرده است.
★★★روحیه باخته
Die demoralisierten Soldaten brauchten dringend Motivation.
سربازان روحیه باخته به شدت نیاز به انگیزه داشتند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “demoralisiert” برای اشاره به دلسردی، ناامیدی یا روحیه باختگی استفاده میشود.

depressiv
★★★افسرده
Nach dem Verlust seines Jobs wurde er depressiv.
پس از از دست دادن شغلش، او افسرده شد.
★★★افسرده
Die dunklen Wintermonate machen viele Menschen depressiv.
ماههای تاریک زمستان بسیاری از مردم را افسرده میکند.
★★★افسرده
Sie war so depressiv, dass sie professionelle Hilfe suchte.
او آنقدر افسرده بود که به دنبال کمک حرفهای رفت.
ehrlich (un-)
صفت: ehrlich (صادق، راستگو)
معانی و استفادهها
★★★صادق
Er ist ein ehrlicher Mensch, der immer die Wahrheit sagt.
او فرد صادقی است که همیشه حقیقت را میگوید.
★★★راستگو
Sie war ehrlich über ihre Fehler und bat um Verzeihung.
او در مورد اشتباهاتش راستگو بود و طلب بخشش کرد.
مثالها
★★★صادق
Ich schätze ehrliche Menschen, die offen ihre Meinung äußern.
من برای افراد صادق که باز و صریح نظراتشان را بیان میکنند، ارزش قائلم.
★★★راستگو
Sei ehrlich mit mir, was denkst du wirklich darüber?
با من راستگو باش، واقعاً چه فکری درباره آن داری؟
★★★صادق
Er gab eine ehrliche Antwort auf die schwierige Frage.
او به سوال سخت یک پاسخ صادقانه داد.
★★★راستگو
Sie ist bekannt dafür, dass sie immer ehrlich ist, selbst wenn die Wahrheit unangenehm ist.
او به خاطر این معروف است که همیشه راستگو است، حتی وقتی که حقیقت ناخوشایند است.
★★★صادق
Ein ehrliches Gespräch kann viele Missverständnisse klären.
یک گفتگوی صادقانه میتواند بسیاری از سوء تفاهمها را رفع کند.
★★★راستگو
Er hat eine ehrliche Art, die viele Menschen anzieht.
او یک رفتار راستگو دارد که بسیاری از مردم را جذب میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “ehrlich” برای اشاره به صداقت و راستگویی استفاده میشود.
auf jdn. eifersüchtig sein
حسادت کردن به کسی
auf jdn. eifersüchtig sein (به کسی حسادت کردن)
معانی و استفادهها
★★★حسادت کردن
Er ist auf seinen Bruder eifersüchtig.
او به برادرش حسادت میکند.
★★★حسادت کردن
Sie ist auf ihre Freundin eifersüchtig, weil sie mehr Erfolg hat.
او به دوستش حسادت میکند چون موفقیت بیشتری دارد.
مثالها
★★★حسادت کردن
Er ist auf seine Kollegen eifersüchtig, weil sie eine Beförderung bekommen haben.
او به همکارانش حسادت میکند چون آنها ترفیع گرفتهاند.
★★★حسادت کردن
Sie ist auf die neue Mitarbeiterin eifersüchtig, weil sie so viel Aufmerksamkeit bekommt.
او به کارمند جدید حسادت میکند چون توجه زیادی دریافت میکند.
★★★حسادت کردن
Er ist auf seinen Freund eifersüchtig, weil er ein neues Auto hat.
او به دوستش حسادت میکند چون یک ماشین جدید دارد.
★★★حسادت کردن
Sie ist auf ihren Nachbarn eifersüchtig, weil er ein größeres Haus hat.
او به همسایهاش حسادت میکند چون خانه بزرگتری دارد.
★★★حسادت کردن
Er ist auf seine Schwester eifersüchtig, weil sie bessere Noten bekommt.
او به خواهرش حسادت میکند چون نمرات بهتری میگیرد.
★★★حسادت کردن
Sie ist auf ihren Kollegen eifersüchtig, weil er mehr Anerkennung bekommt.
او به همکارش حسادت میکند چون بیشتر مورد تقدیر قرار میگیرد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “auf jdn. eifersüchtig sein” برای اشاره به حسادت کردن به کسی استفاده میشود.

eigenhändig
با دست خود
صفت: eigenhändig (به دست خود، شخصاً، با دست خود)
معانی و استفادهها
★★★به دست خود
Er hat den Brief eigenhändig geschrieben.
او نامه را به دست خود نوشته است.
★★★شخصاً
Sie hat das Haus eigenhändig renoviert.
او خانه را شخصاً بازسازی کرده است.
مثالها
★★★به دست خود
Der Künstler hat das Gemälde eigenhändig gemalt.
هنرمند نقاشی را به دست خود کشیده است.
★★★شخصاً
Er hat das Projekt eigenhändig geleitet.
او پروژه را شخصاً هدایت کرده است.
★★★با دست خود
Sie hat die Möbel eigenhändig aufgebaut.
او مبلمان را با دست خود سرهم کرده است.
★★★شخصاً
Er hat die Einladung eigenhändig übergeben.
او دعوتنامه را شخصاً تحویل داده است.
★★★به دست خود
Der Präsident hat das Dokument eigenhändig unterschrieben.
رئیسجمهور سند را به دست خود امضا کرده است.
★★★شخصاً
Sie hat den Garten eigenhändig angelegt.
او باغ را شخصاً احداث کرده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “eigenhändig” برای اشاره به انجام کاری به دست خود یا شخصاً استفاده میشود.

آی!گن رو نمیشه با دست خودت ببندی
eingebildet
صفت: eingebildet (مغرور، خودبین)
معانی و استفادهها
★★★مغرور
Er ist so eingebildet und denkt, dass er besser als alle anderen ist.
او آنقدر مغرور است که فکر میکند از همه بهتر است.
★★★خودبین
Sie ist zu eingebildet, um Kritik anzunehmen.
او خیلی خودبین است که انتقاد را بپذیرد.
مثالها
★★★مغرور
Ihr eingebildetes Verhalten macht sie bei den Kollegen unbeliebt.
رفتار مغرورانهاش او را نزد همکاران نامحبوب کرده است.
★★★خودبین
Er hat eine eingebildete Art, die viele Menschen abschreckt.
او یک رفتار خودبین دارد که بسیاری از مردم را دور میکند.
★★★مغرور
Sie wirkt oft eingebildet, weil sie ständig über ihre Erfolge spricht.
او اغلب مغرور به نظر میرسد چون دائماً درباره موفقیتهایش صحبت میکند.
★★★خودبین
Er ist so eingebildet, dass er denkt, er brauche keine Hilfe von anderen.
او آنقدر خودبین است که فکر میکند به کمک دیگران نیاز ندارد.
★★★مغرور
Ihre eingebildeten Kommentare ärgerten die Gruppe.
نظرات مغرورانهاش گروه را عصبانی کرد.
★★★خودبین
Er ist zu eingebildet, um seine eigenen Fehler zu erkennen.
او خیلی خودبین است که اشتباهات خود را تشخیص دهد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “eingebildet” برای اشاره به رفتار مغرورانه یا خودبینی استفاده میشود.

enttäuscht von + Dat / über + Akk
enttäuscht
von + Dat /
über + Akk
(ناامید از کسی/چیزی، ناامید از بابت چیزی)
🍎🍎 ناامید از کسی/چیزی (enttäuscht von + Dat)
★★★ناامید از کسی
Sie ist enttäuscht von ihrem Freund.
او از دوستش ناامید شده است.
★★★ناامید از چیزی
Er ist enttäuscht von dem neuen Film.
او از فیلم جدید ناامید شده است.
🍎🍎ناامید بابت چیزی (enttäuscht über + Akk)
★★★ناامید از بابت چیزی
Sie ist enttäuscht über das Ergebnis.
او از نتیجه ناامید شده است.
★★★ناامید از بابت چیزی
Er ist enttäuscht über die Entscheidung.
او از تصمیم ناامید شده است.
مثالها
ناامید از کسی/چیزی (enttäuscht von + Dat)
★★★ناامید از کسی
Ich bin enttäuscht von meinem Kollegen, weil er seine Versprechen nicht gehalten hat.
من از همکارم ناامید شدهام، چون به قولهایش عمل نکرده است.
★★★ناامید از چیزی
Sie ist enttäuscht von dem Service im Restaurant.
او از سرویس رستوران ناامید شده است.
ناامید از بابت چیزی (enttäuscht über + Akk)
★★★ناامید از بابت چیزی
Wir sind enttäuscht über die schlechten Verkaufszahlen.
ما از بابت آمار فروش بد ناامید شدهایم.
★★★ناامید از بابت چیزی
Er ist enttäuscht über den Ausgang des Spiels.
او از نتیجه بازی ناامید شده است.
ناامید از کسی/چیزی (enttäuscht von + Dat)
★★★ناامید از کسی
Die Kunden sind enttäuscht von dem Produkt.
مشتریان از محصول ناامید شدهاند.
★★★ناامید از چیزی
Er war sehr enttäuscht von dem Konzert.
او از کنسرت بسیار ناامید بود.
ناامید از بابت چیزی (enttäuscht über + Akk)
★★★ناامید از بابت چیزی
Sie war enttäuscht über die Nachricht.
او از بابت خبر ناامید بود.
★★★ناامید از بابت چیزی
Wir sind enttäuscht über die Verzögerung.
ما از بابت تاخیر ناامید شدهایم.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “enttäuscht von + Dat” برای اشاره به ناامیدی از کسی یا چیزی و “enttäuscht über + Akk” برای اشاره به ناامیدی از بابت چیزی استفاده میشود.
erschrocken über + Akk
فعل عبارتی: erschrocken über + Akk (وحشتزده از چیزی)
★★★وحشتزده از چیزی
Sie war erschrocken über die plötzliche Nachricht.
او از خبر ناگهانی وحشتزده شد.
★★★وحشتزده از چیزی
Er war erschrocken über das laute Geräusch.
او از صدای بلند وحشتزده شد.
مثالها
★★★وحشتزده از چیزی
Die Kinder waren erschrocken über den lauten Donner.
بچهها از صدای بلند رعد و برق وحشتزده شدند.
★★★وحشتزده از چیزی
Wir waren erschrocken über die plötzliche Veränderung des Wetters.
ما از تغییر ناگهانی هوا وحشتزده شدیم.
★★★وحشتزده از چیزی
Sie war erschrocken über den lauten Knall.
او از صدای بلند ترکیدن وحشتزده شد.

über etw. erstaunt sein
إشتاانت
حیرت زده شدن در مورد چیزی
über etw. erstaunt sein (متعجب از چیزی بودن)
معانی و استفادهها
★★★متعجب از چیزی
Sie war über die Neuigkeiten erstaunt.
او از اخبار متعجب شد.
★★★متعجب از چیزی
Er war über die schnelle Lösung des Problems erstaunt.
او از حل سریع مشکل متعجب شد.
مثالها
★★★متعجب از چیزی
Ich bin über deine Fortschritte erstaunt.
من از پیشرفتهای تو متعجب هستم.
★★★حیرتزده از چیزی
Die Lehrer waren über die Kreativität der Schüler erstaunt.
معلمان از خلاقیت دانشآموزان حیرتزده شدند.
★★★متعجب از چیزی
Sie war über die Schönheit der Landschaft erstaunt.
او از زیبایی مناظر متعجب شد.
★★★حیرتزده از چیزی
Er war über die Freundlichkeit der Menschen erstaunt.
او از مهربانی مردم حیرتزده شد.
★★★متعجب از چیزی
Wir waren über die Geschwindigkeit des neuen Computers erstaunt.
ما از سرعت کامپیوتر جدید متعجب شدیم.
★★★متعجب از چیزی
Sie war über die Vielfalt der angebotenen Kurse erstaunt.
او از تنوع دورههای ارائه شده متعجب شد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “über etw. erstaunt sein” برای اشاره به متعجب شدن از چیزی استفاده میشود.

flexibel (un-)
صفت: flexibel (انعطافپذیر)
★★★انعطافپذیر
Sie ist eine sehr flexible Person und passt sich schnell an neue Situationen an.
او فردی بسیار انعطافپذیر است و به سرعت به شرایط جدید سازگار میشود.
★★★قابل انعطاف
Das Material ist flexibel und kann leicht gebogen werden.
این ماده قابل انعطاف است و به راحتی خم میشود.
★★★انعطافپذیر
Er hat einen flexiblen Arbeitsplan, der ihm erlaubt, von zu Hause aus zu arbeiten.
او یک برنامه کاری انعطافپذیر دارد که به او اجازه میدهد از خانه کار کند.
★★★قابل انعطاف
Die flexible Gestaltung der Räume ermöglicht verschiedene Nutzungsmöglichkeiten.
طراحی قابل انعطاف اتاقها امکان استفادههای مختلف را فراهم میکند.
★★★انعطافپذیر
In der heutigen Arbeitswelt ist es wichtig, flexibel zu sein.
در دنیای کاری امروز، مهم است که انعطافپذیر باشیم.
★★★قابل انعطاف
Das Unternehmen bietet flexible Arbeitszeiten für seine Mitarbeiter an.
شرکت زمانهای کاری انعطافپذیری برای کارکنان خود ارائه میدهد.
★★★انعطافپذیر
Sie ist flexibel genug, um unter Druck gut zu arbeiten.
او به اندازه کافی انعطافپذیر است که تحت فشار به خوبی کار کند.
★★★قابل انعطاف
Die flexible Struktur des Programms erlaubt Anpassungen nach Bedarf.
ساختار قابل انعطاف برنامه امکان تنظیمات بر اساس نیاز را فراهم میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “flexibel” برای اشاره به انعطافپذیری یا قابل انعطاف بودن چیزی یا کسی استفاده میشود.
gebührenfrei
gebührenfrei (بدون هزینه، رایگان)
★★★بدون هزینه
Die Nutzung des WLANs ist im Hotel gebührenfrei.
استفاده از وایفای در هتل بدون هزینه است.
★★★رایگان
Der Eintritt ins Museum ist am ersten Sonntag im Monat gebührenfrei.
ورود به موزه در اولین یکشنبه ماه رایگان است.
مثالها
★★★بدون هزینه
Das Parken ist auf diesem Parkplatz gebührenfrei.
پارک کردن در این پارکینگ بدون هزینه است.
★★★رایگان
Die gebührenfreie Kontoführung macht dieses Bankkonto attraktiv.
مدیریت حساب رایگان این حساب بانکی را جذاب میکند.
★★★بدون هزینه
Sie können unser Service gebührenfrei nutzen.
شما میتوانید از خدمات ما بدون هزینه استفاده کنید.
★★★رایگان
Die Teilnahme an der Veranstaltung ist gebührenfrei.
شرکت در این رویداد رایگان است.
★★★بدون هزینه
Gebührenfreie Kreditkarten sind bei vielen Kunden beliebt.
کارتهای اعتباری بدون هزینه در بین بسیاری از مشتریان محبوب هستند.
★★★رایگان
Der Download der App ist gebührenfrei.
دانلود اپلیکیشن رایگان است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “gebührenfrei” برای اشاره به بدون هزینه یا رایگان بودن چیزی استفاده میشود.

geduldig (un-)
★★★صبور
Er ist ein sehr geduldiger Lehrer, der seinen Schülern immer hilft.
او معلم بسیار صبوری است که همیشه به شاگردانش کمک میکند.
★★★شکیبا
Sie wartet geduldig auf ihre Freundin.
او شکیبا منتظر دوستش است.
مثالها
★★★صبور
Die Mutter erklärte geduldig die Hausaufgaben.
مادر صبورانه تکالیف را توضیح داد.
★★★شکیبا
Er blieb geduldig, obwohl das Meeting länger als geplant dauerte.
او شکیبا ماند، با اینکه جلسه بیشتر از حد انتظار طول کشید.
★★★صبور
Sie ist geduldig mit ihren Kindern und hört ihnen immer zu.
او با فرزندانش صبور است و همیشه به آنها گوش میدهد.
★★★شکیبا
Er zeigte sich geduldig, als er in der langen Schlange wartete.
او در حالی که در صف طولانی منتظر بود، شکیبایی نشان داد.
★★★صبور
Geduldige Menschen können besser mit stressigen Situationen umgehen.
افراد صبور بهتر میتوانند با موقعیتهای استرسزا کنار بیایند.
★★★شکیبا
Sie wartete geduldig, bis sie an der Reihe war.
او شکیبا منتظر ماند تا نوبتش شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “geduldig” برای اشاره به صبوری و شکیبایی کسی استفاده میشود.
gesellig (un-)
اجتماعی و خوش مشرب
صفت: gesellig (اجتماعی، خوشمشرب)
معانی و استفادهها
★★★اجتماعی
Er ist ein geselliger Mensch, der gerne neue Leute kennenlernt.
او فردی اجتماعی است که دوست دارد با افراد جدید آشنا شود.
★★★خوشمشرب
Sie ist sehr gesellig und verbringt viel Zeit mit ihren Freunden.
او بسیار خوشمشرب است و زمان زیادی را با دوستانش میگذراند.
مثالها
★★★اجتماعی
Die gesellige Atmosphäre auf der Party machte es einfach, neue Freunde zu finden.
جو اجتماعی مهمانی پیدا کردن دوستان جدید را آسان کرد.
★★★خوشمشرب
Er genoss den geselligen Abend mit seinen Kollegen.
او از شب خوشمشرب با همکارانش لذت برد.
★★★اجتماعی
Ihre gesellige Art macht sie bei ihren Nachbarn beliebt.
رفتار اجتماعی او او را در بین همسایگان محبوب میکند.
★★★خوشمشرب
Er ist immer für eine gesellige Runde zu haben.
او همیشه برای یک دورهمی خوشمشرب حاضر است.
★★★اجتماعی
In einer geselligen Gruppe fühlt er sich am wohlsten.
او در یک گروه اجتماعی احساس راحتی بیشتری میکند.
★★★خوشمشرب
Sie organisierte einen geselligen Nachmittag für ihre Familie und Freunde.
او یک بعدازظهر خوشمشرب برای خانواده و دوستانش ترتیب داد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “gesellig” برای اشاره به افرادی که اجتماعی و خوشمشرب هستند استفاده میشود.

großzügig
صفت: großzügig (سخاوتمند، بخشنده)
★★★سخاوتمند
Er ist ein sehr großzügiger Mensch und spendet regelmäßig an wohltätige Organisationen.
او فردی بسیار سخاوتمند است و به طور منظم به سازمانهای خیریه کمک میکند.
★★★بخشنده
Sie war so großzügig und hat uns zu einem teuren Abendessen eingeladen.
او آنقدر بخشنده بود که ما را به یک شام گرانقیمت دعوت کرد.
مثالها
★★★سخاوتمند
Die großzügige Spende hat vielen Menschen geholfen.
کمک سخاوتمندانه به بسیاری از مردم کمک کرده است.
★★★بخشنده
Er zeigte sich großzügig und bezahlte die Rechnung für alle.
او بخشندگی نشان داد و صورتحساب را برای همه پرداخت کرد.
★★★سخاوتمند
Ihre großzügige Art macht sie bei allen beliebt.
سخاوتمندی او باعث محبوبیتش در بین همه شده است.
★★★بخشنده
Die großzügige Unterstützung des Sponsors war entscheidend für den Erfolg des Projekts.
حمایت بخشنده اسپانسر برای موفقیت پروژه تعیینکننده بود.
★★★سخاوتمند
Er ist bekannt für seine großzügigen Geschenke.
او به خاطر هدایای سخاوتمندانهاش معروف است.
★★★بخشنده
Sie war immer großzügig mit ihrer Zeit und half anderen gerne.
او همیشه با زمان خود بخشنده بود و با خوشحالی به دیگران کمک میکرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “großzügig” برای اشاره به افراد سخاوتمند و بخشنده استفاده میشود.

hilfsbereit
صفت: hilfsbereit (کمککننده، یاریگر)
★★★کمککننده
Er ist immer hilfsbereit und unterstützt seine Kollegen, wenn sie Hilfe brauchen.
او همیشه کمککننده است و به همکارانش زمانی که نیاز به کمک دارند، یاری میرساند.
★★★یاریگر
Sie ist eine hilfsbereite Nachbarin und kümmert sich um die Kinder, wenn die Eltern beschäftigt sind.
او یک همسایه یاریگر است و وقتی والدین مشغول هستند، از کودکان مراقبت میکند.
مثالها
★★★کمککننده
Die hilfsbereiten Freiwilligen halfen, das Fest zu organisieren.
داوطلبان کمککننده در سازماندهی جشن کمک کردند.
★★★یاریگر
Er ist so hilfsbereit und gibt immer sein Bestes, um anderen zu helfen.
او بسیار یاریگر است و همیشه بهترین تلاش خود را برای کمک به دیگران میکند.
★★★کمککننده
Sie ist eine hilfsbereite Person, die immer ein offenes Ohr für die Probleme anderer hat.
او یک فرد کمککننده است که همیشه گوش شنوایی برای مشکلات دیگران دارد.
★★★یاریگر
Die hilfsbereite Geste des Fremden machte einen großen Unterschied.
یاریگری غریبه تفاوت بزرگی ایجاد کرد.
★★★کمککننده
Er war sehr hilfsbereit, als ich ihn um Rat gefragt habe.
او بسیار کمککننده بود وقتی از او راهنمایی خواستم.
★★★یاریگر
Hilfsbereite Menschen tragen dazu bei, die Welt zu einem besseren Ort zu machen.
افراد یاریگر کمک میکنند تا جهان به مکانی بهتر تبدیل شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “hilfsbereit” برای اشاره به افرادی که تمایل به کمک و یاری به دیگران دارند استفاده میشود.

höflich (un-)
مودب
humorvoll
صفت: humorvoll (شوخطبع، بامزه)
★★★شوخطبع
Er ist ein sehr humorvoller Mensch und bringt alle zum Lachen.
او فردی بسیار شوخطبع است و همه را به خنده میاندازد.
★★★بامزه
Ihre humorvollen Geschichten machen jede Party unterhaltsam.
داستانهای بامزه او هر مهمانی را سرگرمکننده میکند.
مثالها
★★★شوخطبع
Er erzählte eine humorvolle Anekdote, die alle zum Lachen brachte.
او یک داستان کوتاه شوخطبعانه تعریف کرد که همه را به خنده انداخت.
★★★بامزه
Sein humorvoller Kommentar lockerte die angespannte Atmosphäre.
نظر بامزه او جو پرتنش را آرام کرد.
★★★شوخطبع
Sie hat eine humorvolle Art, die Menschen sofort sympathisch finden.
او رفتار شوخطبعانهای دارد که مردم فوراً آن را دوست دارند.
★★★بامزه
Er hat einen humorvollen Schreibstil, der seine Leser begeistert.
او سبک نوشتاری بامزهای دارد که خوانندگانش را مجذوب میکند.
★★★شوخطبع
Ihre humorvollen Bemerkungen machen sie zur beliebtesten Person im Büro.
نظرات شوخطبعانه او او را به محبوبترین فرد در دفتر تبدیل کرده است.
★★★بامزه
Er hat eine humorvolle Weise, selbst ernste Themen zu präsentieren.
او به شیوهای بامزه حتی موضوعات جدی را ارائه میدهد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “humorvoll” برای اشاره به افرادی که شوخطبع و بامزه هستند استفاده میشود.

an etw. [Dat] interessiert sein
(به چیزی علاقهمند بودن)
★★★علاقهمند به چیزی
Er ist an Geschichte interessiert.
او به تاریخ علاقهمند است.
★★★علاقهمند به چیزی
Sie ist sehr an Kunst interessiert.
او بسیار به هنر علاقهمند است.
مثالها
★★★علاقهمند به چیزی
Ich bin an neuen Technologien interessiert.
من به فناوریهای جدید علاقهمند هستم.
★★★علاقهمند به چیزی
Sie ist an verschiedenen Kulturen interessiert.
او به فرهنگهای مختلف علاقهمند است.
★★★علاقهمند به چیزی
Er ist an einer Zusammenarbeit interessiert.
او به همکاری علاقهمند است.
★★★علاقهمند به چیزی
Wir sind an Ihrer Meinung interessiert.
ما به نظر شما علاقهمند هستیم.
★★★علاقهمند به چیزی
Die Schüler sind an den Wissenschaften interessiert.
دانشآموزان به علوم علاقهمند هستند.
★★★علاقهمند به چیزی
Er ist an Sport und Fitness interessiert.
او به ورزش و تناسب اندام علاقهمند است.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “an etw. [Dat] interessiert sein” برای اشاره به علاقهمند بودن به چیزی استفاده میشود.

jugendlich
صفت: jugendlich (جوان، نوجوانانه)
★★★جوان
Sie hat eine jugendliche Ausstrahlung.
او ظاهری جوان دارد.
★★★نوجوانانه
Er trägt Kleidung im jugendlichen Stil.
او لباسهایی با سبک نوجوانانه میپوشد.
مثالها
★★★جوان
Trotz ihres Alters hat sie eine jugendliche Energie.
با وجود سنش، او انرژی جوانی دارد.
★★★نوجوانانه
Der Schauspieler ist für seine jugendlichen Rollen bekannt.
این بازیگر به خاطر نقشهای نوجوانانهاش مشهور است.
★★★جوان
Das neue Design wirkt sehr jugendlich und modern.
طراحی جدید بسیار جوان و مدرن به نظر میرسد.
★★★نوجوانانه
Sie liebt Musik und Mode, die jugendlich und trendy sind.
او عاشق موسیقی و مد است که نوجوانانه و بهروز هستند.
★★★جوان
Er hat einen jugendlichen Geist und ist immer offen für neue Ideen.
او روحیه جوانی دارد و همیشه برای ایدههای جدید باز است.
★★★نوجوانانه
Das Festival zieht viele jugendliche Besucher an.
این جشنواره بسیاری از بازدیدکنندگان نوجوان را جذب میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “jugendlich” برای اشاره به جوانی و نوجوانانه بودن استفاده میشود.

klug (un-)
★★★باهوش
Er ist ein sehr kluger Schüler und hat immer die besten Noten.
او دانشآموز بسیار باهوشی است و همیشه بهترین نمرات را میگیرد.
★★★خردمند
Sie traf eine kluge Entscheidung, die ihr Leben veränderte.
او تصمیم خردمندانهای گرفت که زندگیاش را تغییر داد.
مثالها
★★★باهوش
Der Wissenschaftler ist für seine klugen Ideen bekannt.
این دانشمند به خاطر ایدههای باهوشانهاش مشهور است.
★★★خردمند
Es war klug von ihm, in die Zukunft zu investieren.
این خردمندانه بود که در آینده سرمایهگذاری کرد.
★★★باهوش
Kinder sind oft klüger, als Erwachsene denken.
کودکان اغلب باهوشتر از آنچه بزرگسالان فکر میکنند، هستند.
★★★خردمند
Eine kluge Entscheidung erfordert sorgfältige Überlegung.
یک تصمیم خردمندانه نیاز به بررسی دقیق دارد.
★★★باهوش
Er hat einen klugen Plan entwickelt, um das Problem zu lösen.
او یک برنامه باهوشانه برای حل مشکل توسعه داده است.
★★★خردمند
Es ist klug, für Notfälle vorzusorgen.
خردمندانه است که برای شرایط اضطراری آماده باشید.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “klug” برای اشاره به باهوشی و خردمندی استفاده میشود.
lebhaft
سرزنده و پرنشاط
صفت: lebhaft
(پرجنبوجوش، سرزنده)
معانی و استفادهها
★★★پرجنبوجوش
Das Kind ist sehr lebhaft und spielt den ganzen Tag.
این کودک بسیار پرجنبوجوش است و تمام روز بازی میکند.
★★★سرزنده
Sie hat eine lebhafte Persönlichkeit und bringt immer gute Laune mit.
او شخصیتی سرزنده دارد و همیشه حال خوب به همراه دارد.
مثالها
★★★پرجنبوجوش
Die lebhafte Diskussion dauerte mehrere Stunden.
بحث پرجنبوجوش چندین ساعت طول کشید.
★★★سرزنده
Er erzählte die Geschichte auf eine sehr lebhafte Weise.
او داستان را به شکلی بسیار سرزنده تعریف کرد.
★★★پرجنبوجوش
Die Straßen waren während des Festivals lebhaft und voller Menschen.
خیابانها در طول جشنواره پرجنبوجوش و پر از مردم بودند.
★★★سرزنده
Ihr lebhafter Geist machte sie zu einer interessanten Gesprächspartnerin.
روحیه سرزنده او او را به یک شریک گفتگوی جذاب تبدیل کرد.
★★★پرجنبوجوش
Die lebhaften Farben des Gemäldes zogen sofort die Aufmerksamkeit auf sich.
رنگهای پرجنبوجوش نقاشی بلافاصله توجه را به خود جلب کردند.
★★★سرزنده
Er erinnerte sich an die lebhaften Sommer seiner Kindheit.
او تابستانهای سرزنده کودکیاش را به یاد آورد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “lebhaft” برای اشاره به پرجنبوجوش بودن و سرزنده بودن استفاده میشود.

nervös
★★★عصبی
Er ist vor wichtigen Prüfungen immer sehr nervös.
او قبل از امتحانات مهم همیشه بسیار عصبی است.
★★★نگران
Sie war nervös, als sie auf die Ergebnisse wartete.
او هنگام انتظار برای نتایج نگران بود.
مثالها
★★★عصبی
Die nervösen Bewegungen seiner Hände zeigten seine Unsicherheit.
حرکات عصبی دستانش نشان دهنده عدم اطمینان او بود.
★★★نگران
Ich fühle mich nervös, wenn ich vor vielen Leuten sprechen muss.
وقتی باید جلوی جمع زیادی صحبت کنم، احساس نگرانی میکنم.
★★★عصبی
Die nervöse Stimmung im Raum war deutlich spürbar.
جو عصبی در اتاق به وضوح قابل احساس بود.
★★★نگران
Sie war nervös wegen des Vorstellungsgesprächs.
او به خاطر مصاحبه شغلی نگران بود.
★★★عصبی
Er wurde nervös, als das Flugzeug Turbulenzen erlebte.
او عصبی شد وقتی که هواپیما دچار تلاطم شد.
★★★نگران
Die nervöse Erwartung der Ankunft machte ihn unruhig.
انتظار نگرانکننده رسیدن او را بیقرار کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “nervös” برای اشاره به حالت عصبی یا نگرانی استفاده میشود.
neugierig
★★★کنجکاو
Kinder sind oft sehr neugierig und stellen viele Fragen.
کودکان اغلب بسیار کنجکاو هستند و سوالات زیادی میپرسند.
★★★کنجکاو
Er war neugierig und wollte wissen, was im Paket ist.
او کنجکاو بود و میخواست بداند در بسته چیست.
مثالها
★★★کنجکاو
Sie ist neugierig auf neue Kulturen und reist gerne in verschiedene Länder.
او به فرهنگهای جدید کنجکاو است و دوست دارد به کشورهای مختلف سفر کند.
★★★کنجکاو
Neugierige Menschen entdecken oft interessante Dinge.
افراد کنجکاو اغلب چیزهای جالبی کشف میکنند.
★★★کنجکاو
Er war neugierig, warum das Experiment nicht funktioniert hat.
او کنجکاو بود که چرا آزمایش کار نکرد.
★★★کنجکاو
Sie öffnete neugierig den Brief, um zu sehen, was داخل آن است.
او با کنجکاوی نامه را باز کرد تا ببیند داخل آن چیست.
★★★کنجکاو
Kinder sind von Natur aus neugierig und wollen alles wissen.
کودکان ذاتاً کنجکاو هستند و میخواهند همه چیز را بدانند.
★★★کنجکاو
Er schaute neugierig durch das Fenster, um zu sehen, was draußen passiert.
او کنجکاوانه از پنجره نگاه میکرد تا ببیند بیرون چه میگذرد.

oberflächlich
★★★سطحی
Er hat nur eine oberflächliche Kenntnis des Themas.
او فقط دانش سطحی از این موضوع دارد.
★★★ظاهری
Ihre Freundschaft war sehr oberflächlich und nicht tiefgründig.
دوستی آنها بسیار ظاهری بود و عمیق نبود.
مثالها
★★★سطحی
Die Analyse war zu oberflächlich, um genaue Schlussfolgerungen zu ziehen.
تحلیل بسیار سطحی بود تا بتوان نتیجهگیری دقیق کرد.
★★★ظاهری
Er machte nur eine oberflächliche Untersuchung des Problems.
او فقط یک بررسی ظاهری از مشکل انجام داد.
★★★سطحی
Seine Kommentare waren oberflächlich und wenig durchdacht.
نظرات او سطحی و کمعمق بودند.
★★★ظاهری
Sie hat nur eine oberflächliche Vorstellung davon, was passiert ist.
او فقط یک تصور ظاهری از آنچه اتفاق افتاده دارد.
★★★سطحی
Das Buch bietet eine oberflächliche Betrachtung des Themas ohne tiefere Einsichten.
این کتاب بررسی سطحی از موضوع ارائه میدهد بدون بینشهای عمیقتر.
★★★ظاهری
Er interessierte sich nur oberflächlich für ihre Probleme.
او فقط به طور ظاهری به مشکلات او علاقهمند بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “oberflächlich” برای اشاره به سطحی یا ظاهری بودن چیزی استفاده میشود.
سطحی و ظاهری -سرسری-
Ist es richtig die Dinge nur oberflächlich zu betrachten?

ordentlich (un-)
مرتب، منظم، شستهرفته
★★★مرتب
Er hält sein Zimmer immer ordentlich.
او همیشه اتاقش را مرتب نگه میدارد.
★★★منظم
Sie ist eine sehr ordentliche Person und mag es, wenn alles an seinem Platz ist.
او فردی بسیار منظم است و دوست دارد که همه چیز در جای خود باشد.
مثالها
★★★مرتب
Die Bücher sind ordentlich im Regal aufgereiht.
کتابها بهطور مرتب در قفسه چیده شدهاند.
★★★منظم
Er führt ein ordentliches Leben und hält sich an seinen Zeitplan.
او زندگی منظمی دارد و به برنامه زمانبندی خود پایبند است.
★★★شستهرفته
Der Garten sieht sehr ordentlich aus nach dem Frühjahrsputz.
باغ بعد از نظافت بهاری بسیار شستهرفته به نظر میرسد.
★★★منظم
Sie hat ihre Unterlagen ordentlich sortiert und abgelegt.
او مدارکش را بهطور منظم دستهبندی و بایگانی کرده است.
★★★مرتب
Die Küche war nach dem Kochen wieder ordentlich.
آشپزخانه بعد از پخت و پز دوباره مرتب شده بود.
★★★منظم
Er arbeitet ordentlich und sorgfältig an seinen Projekten.
او بهطور منظم و با دقت روی پروژههایش کار میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “ordentlich” برای اشاره به مرتب، منظم یا شستهرفته بودن چیزی یا کسی استفاده میشود.

pedantisch
pedantisch (وسواسی، موشکافانه، دقت زیاد)
★★★وسواسی
Er ist sehr pedantisch und achtet auf jedes kleine Detail.
او بسیار وسواسی است و به هر جزئیات کوچکی توجه میکند.
★★★موشکافانه
Ihre pedantische Art kann manchmal anstrengend sein.
رفتار موشکافانه او گاهی میتواند خستهکننده باشد.
مثالها
★★★وسواسی
Er korrigiert pedantisch jeden kleinen Fehler in den Berichten.
او هر اشتباه کوچکی را در گزارشها به طور وسواسی اصلاح میکند.
★★★موشکافانه
Sein pedantisches Verhalten sorgt dafür, dass alles perfekt ist, aber es dauert oft länger.
رفتار موشکافانهاش باعث میشود همه چیز کامل باشد، اما اغلب طولانیتر میشود.
★★★دقت زیاد
Sie hat eine pedantische Vorgehensweise bei der Organisation ihrer Unterlagen.
او در سازماندهی مدارکش بسیار دقت زیادی به خرج میدهد.
★★★وسواسی
Er ist so pedantisch, dass er sogar die kleinsten Unvollkommenheiten bemerkt.
او آنقدر وسواسی است که حتی کوچکترین نقصها را نیز متوجه میشود.
★★★موشکافانه
Ihre pedantische Genauigkeit ist in ihrem Beruf als Buchhalterin von Vorteil.
دقت موشکافانه او در شغلش به عنوان حسابدار مفید است.
★★★دقت زیاد
Sein pedantischer Stil kann manchmal zu Konflikten mit Kollegen führen.
سبک وسواسی او گاهی میتواند منجر به اختلافات با همکاران شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “pedantisch” برای اشاره به دقت زیاد، وسواس یا موشکافی در کارها استفاده میشود.

reif (un-)
صفت: reif (رسیده، بالغ، آماده)
★★★رسیده
Die Früchte sind reif und können geerntet werden.
میوهها رسیدهاند و میتوان آنها را برداشت کرد.
★★★بالغ
Er ist ein reifer und verantwortungsbewusster junger Mann.
او یک جوان بالغ و مسئولیتپذیر است.
مثالها
★★★رسیده
Die Tomaten sind reif und bereit zur Ernte.
گوجهفرنگیها رسیده و آماده برداشت هستند.
★★★بالغ
Mit 18 Jahren gilt man in vielen Ländern als reif genug, um wählen zu dürfen.
در بسیاری از کشورها، افراد در 18 سالگی به اندازه کافی بالغ شناخته میشوند تا حق رأی داشته باشند.
★★★آماده
Das Projekt ist reif für die Umsetzung.
پروژه آماده اجرا است.
★★★بالغ
Ihre reife Herangehensweise an das Problem beeindruckte alle.
روش بالغ او در برخورد با مشکل همه را تحت تأثیر قرار داد.
★★★رسیده
Die Bananen sind gelb und reif.
موزها زرد و رسیده هستند.
★★★آماده
Er ist reif für eine Beförderung.
او آماده ترفیع است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “reif” برای اشاره به رسیده بودن میوهها، بالغ بودن افراد و آماده بودن برای یک کار یا مسئولیت استفاده میشود.

schüchtern
خجالتی
صفت: schüchtern (خجالتی، کمرو)
معانی و استفادهها
★★★خجالتی
Er ist ein sehr schüchterner Junge und spricht nicht viel.
او پسری بسیار خجالتی است و زیاد صحبت نمیکند.
★★★کمرو
Sie war zu schüchtern, um vor der Klasse zu sprechen.
او آنقدر کمرو بود که نمیتوانست جلوی کلاس صحبت کند.
مثالها
★★★خجالتی
Er wird in sozialen Situationen oft schüchtern.
او در موقعیتهای اجتماعی اغلب خجالتی میشود.
★★★کمرو
Ihre schüchterne Art macht es ihr schwer, neue Freunde zu finden.
رفتار کمرو او باعث میشود که پیدا کردن دوستان جدید برایش سخت باشد.
★★★خجالتی
Sie ist schüchtern, wenn es darum geht, ihre Meinung zu äußern.
او هنگام بیان نظرش خجالتی است.
★★★کمرو
Er war zu schüchtern, um nach Hilfe zu fragen.
او آنقدر کمرو بود که نتوانست درخواست کمک کند.
★★★خجالتی
Die schüchterne Schülerin saß still in der Ecke.
دانشآموز خجالتی ساکت در گوشهای نشست.
★★★کمرو
Er war anfangs schüchtern, aber dann wurde er gesprächiger.
او در ابتدا کمرو بود، اما بعداً پرحرفتر شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “schüchtern” برای اشاره به حالت خجالتی و کمرو بودن کسی استفاده میشود.

sensibel (un-)
★★★حساس
Er ist sehr sensibel und reagiert schnell auf Kritik.
او بسیار حساس است و به سرعت به انتقاد واکنش نشان میدهد.
★★★حساس
Sie hat eine sensible Haut, die leicht gereizt wird.
او پوست حساسی دارد که به راحتی تحریک میشود.
مثالها
★★★حساس
Er ist sensibel gegenüber den Gefühlen anderer Menschen.
او نسبت به احساسات دیگران حساس است.
★★★حساس
Sie war immer sehr sensibel auf laute Geräusche.
او همیشه نسبت به صداهای بلند بسیار حساس بوده است.
★★★حساس
Er hat eine sensible Nase und kann verschiedene Gerüche leicht unterscheiden.
او بینی حساسی دارد و میتواند به راحتی بویهای مختلف را تشخیص دهد.
★★★حساس
Die sensible Natur dieses Materials erfordert besondere Pflege.
طبیعت حساس این ماده نیاز به مراقبت ویژهای دارد.
★★★حساس
Sie ist sehr sensibel auf Kritik und nimmt sie sich zu Herzen.
او نسبت به انتقاد بسیار حساس است و آن را به دل میگیرد.
★★★حساس
Er war sensibel genug, um die feinen Unterschiede in den Geschmacksrichtungen zu bemerken.
او به اندازه کافی حساس بود که تفاوتهای ظریف در طعمها را متوجه شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “sensibel” برای اشاره به حساس بودن کسی یا چیزی استفاده میشود.

suspekt
suspekt (مشکوک، مظنون)
★★★مشکوک
Sein Verhalten war sehr suspekt.
رفتار او بسیار مشکوک بود.
★★★مظنون
Die Polizei fand den Mann suspekt und begann, ihn zu beobachten.
پلیس مرد را مظنون یافت و شروع به زیر نظر گرفتن او کرد.
مثالها
★★★مشکوک
Die suspekte Aktivität auf ihrem Bankkonto alarmierte die Bank.
فعالیت مشکوک در حساب بانکیاش بانک را هشدار داد.
★★★مظنون
Er verhielt sich so seltsam, dass alle ihn suspekt fanden.
او رفتار بسیار عجیبی داشت، به طوری که همه او را مظنون میدانستند.
★★★مشکوک
Das Angebot klang zu gut, um wahr zu sein, und war daher suspekt.
پیشنهاد بیش از حد خوب به نظر میرسید و بنابراین مشکوک بود.
★★★مظنون
Sie fühlte sich unwohl in der Gesellschaft dieses suspekten Mannes.
او در کنار این مرد مظنون احساس راحتی نمیکرد.
★★★مشکوک
Die Tasche, die in der Ecke stand, erschien den Sicherheitskräften suspekt.
کیفی که در گوشه قرار داشت، به نظر نیروهای امنیتی مشکوک میآمد.
★★★مظنون
Die suspekte Nachricht wurde sofort gelöscht.
پیام مشکوک بلافاصله حذف شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “suspekt” برای اشاره به مشکوک یا مظنون بودن کسی یا چیزی استفاده میشود.

verantwortungsbewusst
مسئولیتپذیر
★★★مسئولیتپذیر
Er ist ein sehr verantwortungsbewusster Mitarbeiter.
او یک کارمند بسیار مسئولیتپذیر است.
★★★مسئولیتپذیر
Sie ist immer verantwortungsbewusst und erledigt ihre Aufgaben sorgfältig.
او همیشه مسئولیتپذیر است و وظایفش را با دقت انجام میدهد.
مثالها
★★★مسئولیتپذیر
Die Eltern erziehen ihre Kinder zu verantwortungsbewussten Erwachsenen.
والدین فرزندانشان را به بزرگسالانی مسئولیتپذیر تربیت میکنند.
★★★مسئولیتپذیر
Er zeigte sich sehr verantwortungsbewusst in seiner Rolle als Teamleiter.
او در نقش خود به عنوان رهبر تیم بسیار مسئولیتپذیر عمل کرد.
★★★مسئولیتپذیر
Verantwortungsbewusste Entscheidungen sind wichtig für den Erfolg eines Projekts.
تصمیمات مسئولیتپذیر برای موفقیت یک پروژه مهم هستند.
★★★مسئولیتپذیر
Sie ist bekannt dafür, verantwortungsbewusst und zuverlässig zu sein.
او به خاطر مسئولیتپذیری و قابل اعتماد بودنش معروف است.
★★★مسئولیتپذیر
Ein verantwortungsbewusster Umgang mit Ressourcen ist entscheidend für nachhaltige Entwicklung.
برخورد مسئولیتپذیر با منابع برای توسعه پایدار حیاتی است.
★★★مسئولیتپذیر
Er hat eine verantwortungsbewusste Haltung gegenüber seiner Arbeit.
او نسبت به کارش نگرشی مسئولیتپذیر دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “verantwortungsbewusst” برای اشاره به فرد یا رفتاری که دارای حس مسئولیتپذیری است، استفاده میشود.

verliebt sein in + Akk
عاشق کسی/چیزی بودن
★★★عاشق کسی بودن
Er ist in seine beste Freundin verliebt.
او عاشق بهترین دوستش است.
★★★عاشق چیزی بودن
Sie ist in das neue Buch verliebt.
او عاشق کتاب جدید است.
مثالها
★★★عاشق کسی بودن
Sie ist in ihren Kollegen verliebt und denkt ständig an ihn.
او عاشق همکارش است و دائماً به او فکر میکند.
★★★عاشق چیزی بودن
Er ist in das neue Auto verliebt und spricht die ganze Zeit darüber.
او عاشق ماشین جدیدش است و دائماً در مورد آن صحبت میکند.
★★★عاشق کسی بودن
Er hat es ihr endlich gestanden, dass er in sie verliebt ist.
او بالاخره به او اعتراف کرد که عاشقش است.
★★★عاشق چیزی بودن
Sie ist in das wunderschöne Gemälde verliebt, das sie im Museum gesehen hat.
او عاشق نقاشی زیبایی است که در موزه دیده است.
★★★عاشق کسی بودن
Die beiden sind seit der Schulzeit ineinander verliebt.
آنها از زمان مدرسه عاشق یکدیگر بودهاند.
★★★عاشق چیزی بودن
Er ist in die Idee verliebt, eine Weltreise zu machen.
او عاشق ایده سفر به دور دنیا است.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “verliebt sein in + Akk” برای اشاره به عاشق کسی یا چیزی بودن استفاده میشود.
verschlossen
کمحرف
صفت: verschlossen (بسته، کمحرف، درونگرا)
★★★بسته
Die Tür war verschlossen und wir konnten nicht hinein.
در بسته بود و ما نمیتوانستیم داخل برویم.
★★★کمحرف
Er ist ein verschlossener Mensch und teilt selten seine Gefühle.
او فردی کمحرف است و به ندرت احساسات خود را بیان میکند.
مثالها
★★★بسته
Die Fensterläden waren verschlossen, um das Haus vor dem Sturm zu schützen.
کرکرهها بسته بودند تا خانه را از طوفان محافظت کنند.
★★★کمحرف
Sie blieb verschlossen und erzählte niemandem von ihren Sorgen.
او کمحرف باقی ماند و به کسی از نگرانیهایش چیزی نگفت.
★★★درونگرا
Seine verschlossene Art macht es schwer, ihn kennenzulernen.
رفتار درونگرای او باعث میشود که آشنایی با او سخت باشد.
★★★بسته
Der Safe war verschlossen und nur der Manager hatte den Schlüssel.
صندوق امانات بسته بود و فقط مدیر کلید آن را داشت.
★★★کمحرف
Er war immer verschlossen und sprach wenig über seine Kindheit.
او همیشه کمحرف بود و کمتر درباره کودکیاش صحبت میکرد.
★★★درونگرا
Ihre verschlossene Persönlichkeit hinderte sie daran, neue Freundschaften zu schließen.
شخصیت درونگرای او مانع از ایجاد دوستیهای جدید برای او شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “verschlossen” برای اشاره به بسته بودن یک چیز یا کمحرف و درونگرا بودن یک فرد استفاده میشود.

auf jdn. [Akk] wütend sein
über jdn. [Akk] wütend sein
🍎🍎 auf jdn. [Akk] wütend sein
(از کسی عصبانی بودن)
★★★از کسی عصبانی بودن
Er ist auf seinen Bruder wütend.
او از برادرش عصبانی است.
★★★از کسی عصبانی بودن
Sie ist auf ihren Chef wütend.
او از رئیسش عصبانی است.
مثالها
★★★از کسی عصبانی بودن
Ich bin auf dich wütend, weil du mein Geheimnis verraten hast.
من از تو عصبانی هستم چون راز من را فاش کردی.
★★★از کسی عصبانی بودن
Sie war auf ihren Freund wütend, weil er das Treffen vergessen hatte.
او از دوستش عصبانی بود چون قرار را فراموش کرده بود.
🍎🍎 über jdn. [Akk] wütend sein
(به خاطر کسی عصبانی بودن)
★★★به خاطر کسی عصبانی بودن
Er ist über seinen Kollegen wütend, weil er seine Arbeit nicht gemacht hat.
او به خاطر همکارش عصبانی است چون کارش را انجام نداده است.
★★★به خاطر کسی عصبانی بودن
Sie ist über den neuen Nachbarn wütend, weil er so laut ist.
او به خاطر همسایه جدید عصبانی است چون خیلی سروصدا میکند.
مثالها
★★★به خاطر کسی عصبانی بودن
Ich bin über dich wütend, weil du immer zu spät kommst.
من به خاطر تو عصبانی هستم چون همیشه دیر میکنی.
★★★به خاطر کسی عصبانی بودن
Er war über seine Schwester wütend, weil sie sein Lieblingsbuch verloren hat.
او به خاطر خواهرش عصبانی بود چون کتاب مورد علاقهاش را گم کرده بود.
جمعبندی
🍎 auf jdn. wütend sein برای اشاره به عصبانیت مستقیم از یک شخص به کار میرود.
🍎über jdn. wütend sein برای اشاره به عصبانیت به خاطر کار یا رفتار شخصی به کار میرود.

zivilisiert
zivilisiert (متمدن، با فرهنگ)
★★★متمدن
In einer zivilisierten Gesellschaft respektieren die Menschen die Rechte anderer.
در یک جامعه متمدن، مردم به حقوق دیگران احترام میگذارند.
★★★با فرهنگ
Er zeigte sich sehr zivilisiert und höflich in der Diskussion.
او در بحث بسیار متمدن و مودبانه رفتار کرد.
مثالها
★★★متمدن
Sie glauben an eine zivilisierte Lösung für Konflikte.
آنها به یک راهحل متمدنانه برای حل اختلافات باور دارند.
★★★با فرهنگ
Er benahm sich zivilisiert, auch wenn er anderer Meinung war.
او حتی وقتی که نظر متفاوتی داشت، با فرهنگ رفتار کرد.
★★★متمدن
Zivilisierte Nationen sollten sich für den Frieden einsetzen.
ملتهای متمدن باید برای صلح تلاش کنند.
★★★با فرهنگ
Die zivilisierte Gesellschaft erkennt die Bedeutung von Bildung und Wissen.
جامعه با فرهنگ به اهمیت آموزش و دانش پی میبرد.
★★★متمدن
In einer zivilisierten Welt gibt es keinen Platz für Gewalt.
در یک دنیای متمدن، جایی برای خشونت وجود ندارد.
★★★با فرهنگ
Er führte das Gespräch auf eine sehr zivilisierte Weise.
او گفتگو را به شیوهای بسیار با فرهنگ هدایت کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “zivilisiert” برای اشاره به متمدن و با فرهنگ بودن کسی یا چیزی استفاده میشود.

mit etw. [Dat] zufrieden (unzufrieden) sein
★★★راضی بودن
Er ist mit seiner neuen Arbeit zufrieden.
او از کار جدیدش راضی است.
★★★ناراضی بودن
Sie ist mit dem Service unzufrieden.
او از خدمات ناراضی است.
مثالها
★★★راضی بودن
Ich bin mit dem Ergebnis der Prüfung zufrieden.
من از نتیجه امتحان راضی هستم.
★★★ناراضی بودن
Er war mit dem Essen im Restaurant unzufrieden.
او از غذا در رستوران ناراضی بود.
★★★راضی بودن
Wir sind mit dem Fortschritt des Projekts zufrieden.
ما از پیشرفت پروژه راضی هستیم.
★★★ناراضی بودن
Sie sind mit den neuen Regeln unzufrieden.
آنها از قوانین جدید ناراضی هستند.
★★★راضی بودن
Die Kunden sind mit der Qualität der Produkte zufrieden.
مشتریان از کیفیت محصولات راضی هستند.
★★★ناراضی بودن
Er ist mit seiner Leistung im Spiel unzufrieden.
او از عملکرد خود در بازی ناراضی است.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “mit etw. [Dat] zufrieden (unzufrieden) sein” برای اشاره به رضایت یا نارضایتی از چیزی استفاده میشود.

ein Haus beziehen
اثاث کشی کردن به یک خونه
ein Haus beziehen (به یک خانه نقل مکان کردن)
★★★نقل مکان کردن به یک خانه
Wir werden nächste Woche ein neues Haus beziehen.
ما هفته آینده به یک خانه جدید نقل مکان خواهیم کرد.
مثالها
★★★نقل مکان کردن به یک خانه
Nach monatelanger Suche haben sie endlich ein schönes Haus bezogen.
پس از ماهها جستجو، آنها بالاخره به یک خانه زیبا نقل مکان کردند.
★★★نقل مکان کردن به یک خانه
Er freut sich darauf, sein erstes eigenes Haus zu beziehen.
او منتظر است که به اولین خانه شخصی خودش نقل مکان کند.
★★★نقل مکان کردن به یک خانه
Sie haben vor kurzem ein großes Haus in der Stadt bezogen.
آنها به تازگی به یک خانه بزرگ در شهر نقل مکان کردهاند.
★★★نقل مکان کردن به یک خانه
Nach ihrer Hochzeit beschlossen sie, zusammen ein neues Haus zu beziehen.
بعد از ازدواجشان تصمیم گرفتند که به یک خانه جدید نقل مکان کنند.
★★★نقل مکان کردن به یک خانه
Wir haben das alte Haus verlassen und ein modernes Haus bezogen.
ما خانه قدیمی را ترک کردیم و به یک خانه مدرن نقل مکان کردیم.
★★★نقل مکان کردن به یک خانه
Sie sind sehr glücklich, dass sie endlich ihr Traumhaus beziehen konnten.
آنها بسیار خوشحال هستند که بالاخره توانستند به خانه رویاییشان نقل مکان کنند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “ein Haus beziehen” برای اشاره به نقل مکان کردن به یک خانه جدید استفاده میشود.

fester Mitarbeiter sein
کارمند دائمی بودن
fester Mitarbeiter sein (کارمند دائمی بودن)
معانی و استفادهها
★★★کارمند دائمی بودن
Er ist seit fünf Jahren ein fester Mitarbeiter in der Firma.
او به مدت پنج سال است که کارمند دائمی شرکت است.
مثالها
★★★کارمند دائمی بودن
Nach seiner Probezeit wurde er als fester Mitarbeiter übernommen.
پس از دوره آزمایشی، او به عنوان کارمند دائمی استخدام شد.
★★★کارمند دائمی بودن
Sie ist eine feste Mitarbeiterin im Marketing-Team.
او یک کارمند دائمی در تیم بازاریابی است.
★★★کارمند دائمی بودن
Als fester Mitarbeiter hat er Anspruch auf alle Unternehmensvorteile.
به عنوان یک کارمند دائمی، او حق استفاده از تمام مزایای شرکت را دارد.
★★★کارمند دائمی بودن
Er war glücklich, als er erfuhr, dass er als fester Mitarbeiter bleiben darf.
او خوشحال شد وقتی فهمید که میتواند به عنوان کارمند دائمی بماند.
★★★کارمند دائمی بودن
Nach zwei Jahren als freier Mitarbeiter wurde er fester Mitarbeiter.
پس از دو سال به عنوان کارمند آزاد، او کارمند دائمی شد.
★★★کارمند دائمی بودن
Sie hat sich als fester Mitarbeiter bewährt und wurde befördert.
او به عنوان کارمند دائمی خود را ثابت کرد و ترفیع گرفت.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “fester Mitarbeiter sein” برای اشاره به وضعیت دائمی یک کارمند در یک شرکت یا سازمان استفاده میشود.

jdn. im Stich lassen
jdn. im Stich lassen
(کسی را در موقعیت سخت رها کردن)
★★★کسی را در موقعیت سخت رها کردن
Er hat seine Freunde im Stich gelassen, als sie ihn am meisten brauchten.
او دوستانش را در موقعیت سخت رها کرد، زمانی که بیشترین نیاز را به او داشتند.
مثالها
★★★کسی را در موقعیت سخت رها کردن
Sie fühlte sich von ihrem Team im Stich gelassen, als das Projekt schwierig wurde.
او احساس کرد که تیمش او را در موقعیت سخت رها کرده، زمانی که پروژه دشوار شد.
★★★کسی را در موقعیت سخت رها کردن
Er versprach, mich nicht im Stich zu lassen, egal was passiert.
او قول داد که مرا در موقعیت سخت رها نکند، مهم نیست چه اتفاقی بیفتد.
★★★کسی را در موقعیت سخت رها کردن
Als der Sturm kam, haben die Nachbarn einander nicht im Stich gelassen.
وقتی طوفان آمد، همسایهها یکدیگر را در موقعیت سخت رها نکردند.
★★★کسی را در موقعیت سخت رها کردن
Sie haben uns im Stich gelassen, als wir Hilfe brauchten.
آنها ما را در موقعیت سخت رها کردند، زمانی که به کمک نیاز داشتیم.
★★★کسی را در موقعیت سخت رها کردن
Er würde seine Familie nie im Stich lassen.
او هرگز خانوادهاش را در موقعیت سخت رها نمیکند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “jdn. im Stich lassen” برای اشاره به رها کردن کسی در موقعیت سخت یا زمان نیاز استفاده میشود.
Jura studieren
(حقوق خواندن، تحصیل در رشته حقوق)
★★★حقوق خواندن
Sie hat beschlossen, Jura zu studieren, um Anwältin zu werden.
او تصمیم گرفته است که حقوق بخواند تا وکیل شود.
مثالها
★★★حقوق خواندن
Er studiert Jura an der Universität Heidelberg.
او در دانشگاه هایدلبرگ حقوق میخواند.
★★★تحصیل در رشته حقوق
Nach dem Abitur möchte sie Jura studieren.
پس از دیپلم، او میخواهد در رشته حقوق تحصیل کند.
★★★حقوق خواندن
Viele, die Jura studieren, träumen davon, Richter zu werden.
بسیاری از کسانی که حقوق میخوانند، رویای قاضی شدن دارند.
★★★تحصیل در رشته حقوق
Er hat sich entschieden, Jura zu studieren, weil er sich für Gerechtigkeit interessiert.
او تصمیم گرفته است که در رشته حقوق تحصیل کند زیرا به عدالت علاقه دارد.
★★★حقوق خواندن
Sie studiert Jura im dritten Semester.
او در ترم سوم حقوق میخواند.
★★★تحصیل در رشته حقوق
Sein Ziel ist es, nach dem Jura-Studium in einer großen Kanzlei zu arbeiten.
هدف او این است که پس از تحصیل در رشته حقوق در یک شرکت بزرگ حقوقی کار کند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Jura studieren” برای اشاره به تحصیل در رشته حقوق و خواندن حقوق استفاده میشود.
das Geld mit vollen Händen (für etw.) ausgeben
ولخرجی کردن برای چیزی
das Geld mit vollen Händen (für etw.) ausgeben
(پول را دست و دل بازانه خرج کردن،
پول را بیحساب و کتاب خرج کردن برای چیزی)
★★★پول را دست و دل بازانه خرج کردن
Er gibt das Geld mit vollen Händen für Luxusgüter aus.
او پول را دست و دل بازانه برای کالاهای لوکس خرج میکند.
★★★پول را دست و دل بازانه خرج کردن
Sie gibt das Geld mit vollen Händen für Kleidung aus.
او پول را دست و دل بازانه برای لباس خرج میکند.
★★★پول را بیحساب و کتاب خرج کردن
Er gibt das Geld mit vollen Händen für Partys und Reisen aus.
او پول را بیحساب و کتاب برای مهمانیها و سفرها خرج میکند.
★★★پول را دست و دل بازانه خرج کردن
Sie haben das Geld mit vollen Händen für die Hochzeit ausgegeben.
آنها پول را دست و دل بازانه برای عروسی خرج کردند.
★★★پول را بیحساب و کتاب خرج کردن
Er gibt das Geld mit vollen Händen für seine Hobbys aus.
او پول را بیحساب و کتاب برای سرگرمیهایش خرج میکند.
★★★پول را دست و دل بازانه خرج کردن
Sie geben das Geld mit vollen Händen für teure Geschenke aus.
آنها پول را دست و دل بازانه برای هدایای گرانقیمت خرج میکنند.
★★★پول را بیحساب و کتاب خرج کردن
Er gibt das Geld mit vollen Händen für sein Auto aus.
او پول را بیحساب و کتاب برای ماشینش خرج میکند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “das Geld mit vollen Händen (für etw.) ausgeben” برای اشاره به خرج کردن پول به طور دست و دل بازانه یا بیحساب و کتاب برای چیزی استفاده میشود.

sich wohlfühlen
احساس خوبی داشتن- احساس راحتی کردن-
sich wohlfühlen
(احساس راحتی و خوشایندی داشتن، راحت بودن)
★★★احساس راحتی داشتن
Er fühlt sich in seiner neuen Wohnung sehr wohl.
او در آپارتمان جدیدش احساس راحتی میکند.
★★★راحت بودن
Sie fühlt sich in der Gesellschaft ihrer Freunde wohl.
او در کنار دوستانش راحت است.
مثالها
★★★احساس راحتی داشتن
Ich fühle mich hier wirklich wohl.
من واقعاً اینجا احساس راحتی میکنم.
★★★راحت بودن
Er fühlte sich im neuen Job von Anfang an wohl.
او از همان ابتدا در شغل جدیدش راحت بود.
★★★احساس راحتی داشتن
Sie fühlt sich in der neuen Stadt sehr wohl.
او در شهر جدید احساس راحتی میکند.
★★★راحت بودن
Er fühlt sich wohl, wenn er Zeit mit seiner Familie verbringt.
او وقتی با خانوادهاش وقت میگذراند، راحت است.
★★★احساس راحتی داشتن
Wir hoffen, dass Sie sich bei uns wohlfühlen.
امیدواریم که در کنار ما احساس راحتی کنید.
★★★راحت بودن
Sie fühlte sich wohl in der ruhigen Umgebung.
او در محیط آرام راحت بود.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “sich wohlfühlen” برای اشاره به داشتن احساس راحتی و خوشایندی یا راحت بودن در موقعیتی استفاده میشود.

von besserem Rang
von besserem Rang (از مرتبه یا مقام بالاتر)
★★★از مرتبه بالاتر
Er kommt aus einer Familie von besserem Rang.
او از یک خانواده با مرتبه بالاتر میآید.
★★★از مقام بالاتر
Sie heiratete jemanden von besserem Rang.
او با کسی از مقام بالاتر ازدواج کرد.
مثالها
★★★از مرتبه بالاتر
In der Gesellschaft galt er als jemand von besserem Rang.
در جامعه او به عنوان کسی از مرتبه بالاتر شناخته میشد.
★★★از مقام بالاتر
Sie hatte das Gefühl, dass Menschen von besserem Rang bevorzugt behandelt wurden.
او احساس میکرد که با افرادی از مقام بالاتر به طور ترجیحی رفتار میشد.
★★★از مرتبه بالاتر
Er wurde in eine Position von besserem Rang befördert.
او به یک موقعیت با مرتبه بالاتر ترفیع یافت.
★★★از مقام بالاتر
In historischen Romanen werden oft Charaktere von besserem Rang beschrieben.
در رمانهای تاریخی اغلب شخصیتهایی با مقام بالاتر توصیف میشوند.
★★★از مرتبه بالاتر
Der König schätzte die Ratschläge von Beratern von besserem Rang.
پادشاه به مشاورههای مشاورانی با مرتبه بالاتر اهمیت میداد.
★★★از مقام بالاتر
Sie stammte aus einer Familie von besserem Rang und genoss viele Privilegien.
او از خانوادهای با مقام بالاتر بود و از امتیازات زیادی برخوردار بود.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “von besserem Rang” برای اشاره به افرادی با مرتبه یا مقام بالاتر استفاده میشود.

von vornherein
von vornherein
(از همان ابتدا، از اول)
★★★از همان ابتدا
Sie wussten von vornherein, dass das Projekt schwierig sein würde.
آنها از همان ابتدا میدانستند که پروژه سخت خواهد بود.
★★★از اول
Er hat von vornherein klar gemacht, dass er keine Kompromisse eingehen würde.
او از اول روشن کرده بود که هیچ مصالحهای نخواهد کرد.
مثالها
★★★از همان ابتدا
Es war von vornherein offensichtlich, dass sie die Beste war.
از همان ابتدا آشکار بود که او بهترین است.
★★★از اول
Wir sollten von vornherein ehrlich zueinander sein.
ما باید از اول با یکدیگر صادق باشیم.
★★★از همان ابتدا
Sie hatte von vornherein keine Chance, den Wettbewerb zu gewinnen.
او از همان ابتدا هیچ شانسی برای برنده شدن در مسابقه نداشت.
★★★از اول
Er wusste von vornherein, dass die Reise anstrengend sein würde.
او از اول میدانست که سفر خستهکننده خواهد بود.
★★★از همان ابتدا
Von vornherein war klar, dass die Pläne geändert werden müssten.
از همان ابتدا واضح بود که برنامهها باید تغییر کنند.
★★★از اول
Sie hat von vornherein alle notwendigen Schritte geplant.
او از اول تمام مراحل لازم را برنامهریزی کرده بود.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “von vornherein” برای اشاره به چیزی که از همان ابتدا یا از اول معلوم یا برنامهریزی شده است، استفاده میشود.

auf etw. [Akk] Wert legen
auf etw. [Akk] Wert legen
(برای چیزی ارزش قائل بودن،
به چیزی اهمیت دادن)
★★★برای چیزی ارزش قائل بودن
Er legt großen Wert auf Pünktlichkeit.
او برای وقتشناسی ارزش زیادی قائل است.
★★★به چیزی اهمیت دادن
Sie legt Wert auf eine gesunde Ernährung.
او به تغذیه سالم اهمیت میدهد.
مثالها
★★★برای چیزی ارزش قائل بودن
Wir legen viel Wert auf Qualität und Kundenzufriedenheit.
ما برای کیفیت و رضایت مشتری ارزش زیادی قائل هستیم.
★★★به چیزی اهمیت دادن
Er legt besonderen Wert auf die Sauberkeit seines Hauses.
او به تمیزی خانهاش اهمیت ویژهای میدهد.
★★★برای چیزی ارزش قائل بودن
Sie legt Wert darauf, dass ihre Kinder höflich sind.
او برای این که بچههایش مودب باشند ارزش قائل است.
★★★به چیزی اهمیت دادن
Die Firma legt großen Wert auf umweltfreundliche Produktion.
شرکت به تولید دوستدار محیط زیست اهمیت زیادی میدهد.
★★★برای چیزی ارزش قائل بودن
Er legt Wert auf Ehrlichkeit in all seinen Beziehungen.
او برای صداقت در تمام روابطش ارزش قائل است.
★★★به چیزی اهمیت دادن
Sie legen Wert darauf, dass ihre Produkte nachhaltig sind.
آنها به این اهمیت میدهند که محصولاتشان پایدار باشند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “auf etw. [Akk] Wert legen” برای اشاره به ارزش قائل بودن یا اهمیت دادن به چیزی استفاده میشود.

zum Militär eingezogen werden
/ einberufen werden
به سربازی فراخوانده شدن
به خدمت نظام فراخوانده شدن
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (eingezogen werden)
Er wurde mit 18 Jahren zum Militär eingezogen.
او در سن 18 سالگی به خدمت نظام فراخوانده شد.
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (einberufen werden)
Sie wurden während des Krieges zum Militär einberufen.
آنها در طول جنگ به خدمت نظام فراخوانده شدند.
مثالها
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (eingezogen werden)
Viele junge Männer wurden während des Konflikts zum Militär eingezogen.
بسیاری از مردان جوان در طول درگیری به خدمت نظام فراخوانده شدند.
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (einberufen werden)
Er wurde überraschend zum Militär einberufen und musste sofort seine Ausbildung beginnen.
او به طور غیرمنتظره به خدمت نظام فراخوانده شد و باید فوراً آموزش خود را آغاز میکرد.
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (eingezogen werden)
Nach dem Schulabschluss wurde er direkt zum Militär eingezogen.
پس از اتمام مدرسه، او مستقیماً به خدمت نظام فراخوانده شد.
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (einberufen werden)
Alle Männer im Alter von 18 bis 25 Jahren können zum Militär einberufen werden.
تمام مردان بین 18 تا 25 سال میتوانند به خدمت نظام فراخوانده شوند.
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (eingezogen werden)
Er war nervös, als er den Brief erhielt, dass er zum Militär eingezogen wird.
او وقتی نامه را دریافت کرد که به خدمت نظام فراخوانده میشود، عصبی بود.
★★★به خدمت نظام فراخوانده شدن (einberufen werden)
Viele Studenten wurden während ihres Studiums zum Militär einberufen.
بسیاری از دانشجویان در طول تحصیل به خدمت نظام فراخوانده شدند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “zum Militär eingezogen werden” و “zum Militär einberufen werden” هر دو برای اشاره به فراخوانده شدن به خدمت نظامی استفاده میشوند.

ausbürgern
ausbürgern
(سلب تابعیت کردن، از شهروندی محروم کردن)
صرف فعل “ausbürgern”
ماضی نقلی (Perfekt): hat ausgebürgert
گذشته ساده (Präteritum): bürgerte aus
★★★سلب تابعیت کردن
Die Regierung hat ihn aus politischen Gründen ausgebürgert.
دولت به دلایل سیاسی تابعیت او را سلب کرد.
★★★از شهروندی محروم کردن
Er wurde aus dem Land ausgebürgert, nachdem er verurteilt wurde.
او پس از محکوم شدن از شهروندی آن کشور محروم شد.
مثالها
★★★سلب تابعیت کردن
Während der Diktatur wurden viele politische Gegner ausgebürgert.
در دوران دیکتاتوری، بسیاری از مخالفان سیاسی سلب تابعیت شدند.
★★★از شهروندی محروم کردن
Die Entscheidung, ihn auszubürgern, wurde international kritisiert.
تصمیم به سلب تابعیت او به طور بینالمللی مورد انتقاد قرار گرفت.
★★★سلب تابعیت کردن
Sie wurden ausgebürgert und mussten das Land verlassen.
آنها سلب تابعیت شدند و مجبور به ترک کشور شدند.
★★★از شهروندی محروم کردن
Nach der Revolution wurden zahlreiche Adlige ausgebürgert.
پس از انقلاب، بسیاری از اشرافیان از شهروندی محروم شدند.
★★★سلب تابعیت کردن
Er wurde aufgrund seiner Aktivitäten im Exil ausgebürgert.
او به دلیل فعالیتهایش در تبعید سلب تابعیت شد.
★★★از شهروندی محروم کردن
Die Regierung drohte, jeden auszubürgern, der gegen die neuen Gesetze verstößt.
دولت تهدید کرد که هر کسی را که قوانین جدید را نقض کند از شهروندی محروم خواهد کرد.
این مثالها نشان میدهند که فعل “ausbürgern” برای اشاره به سلب تابعیت یا محروم کردن از شهروندی استفاده میشود.

betätigen
به کار انداختن راه انداختن to operate
betätigen (فعال کردن، به کار انداختن، مشغول شدن)
صرف فعل “betätigen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat betätigt
گذشته ساده (Präteritum): betätigte
★★★فعال کردن
Er betätigte den Schalter, um das Licht einzuschalten.
او کلید را فعال کرد تا چراغ را روشن کند.
★★★به کار انداختن
Bitte betätigen Sie den Knopf, um die Maschine zu starten.
لطفاً دکمه را فشار دهید تا ماشین شروع به کار کند.
★★★مشغول شدن
Sie betätigt sich gerne im Garten.
او دوست دارد در باغ مشغول شود.
مثالها
★★★فعال کردن
Um die Tür zu öffnen, müssen Sie diesen Hebel betätigen.
برای باز کردن درب، باید این اهرم را فعال کنید.
★★★به کار انداختن
Der Fahrer betätigte die Bremse, um das Auto zu stoppen.
راننده ترمز را به کار انداخت تا ماشین را متوقف کند.
★★★مشغول شدن
Er betätigt sich als freiwilliger Helfer im Altersheim.
او به عنوان داوطلب در خانه سالمندان مشغول است.
★★★فعال کردن
Sie betätigte den Alarmknopf im Notfall.
او دکمه زنگ خطر را در شرایط اضطراری فعال کرد.
★★★به کار انداختن
Betätigen Sie den Schalter, um die Heizung einzuschalten.
کلید را فشار دهید تا بخاری روشن شود.
★★★مشغول شدن
Er betätigt sich in seiner Freizeit gerne sportlich.
او دوست دارد در وقت آزاد خود به فعالیتهای ورزشی مشغول شود.
این مثالها نشان میدهند که فعل “betätigen” برای اشاره به فعال کردن، به کار انداختن یا مشغول شدن به کاری استفاده میشود.

niederlassen
اقامت کردن-نشستن
sich niederlassen (مستقر شدن، ساکن شدن، سکونت کردن)
صرف فعل “niederlassen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat sich niedergelassen
گذشته ساده (Präteritum): ließ sich nieder
★★★مستقر شدن
Nach vielen Reisen ließ er sich schließlich in Berlin nieder.
پس از سفرهای بسیار، او در نهایت در برلین مستقر شد.
★★★ساکن شدن
Sie ließen sich in einer kleinen Stadt am Meer nieder.
آنها در یک شهر کوچک ساحلی ساکن شدند.
مثالها
★★★مستقر شدن
Die Familie ließ sich in einer neuen Wohnung nieder.
خانواده در یک آپارتمان جدید مستقر شد.
★★★ساکن شدن
Nach seiner Pensionierung ließ er sich in einem ruhigen Dorf nieder.
پس از بازنشستگی، او در یک روستای آرام ساکن شد.
★★★سکونت کردن
Sie ließ sich in einem anderen Land nieder, um ein neues Leben zu beginnen.
او در یک کشور دیگر سکونت کرد تا زندگی جدیدی را شروع کند.
★★★مستقر شدن
Er ließ sich in der Nähe seiner Arbeitsstelle nieder, um den Arbeitsweg zu verkürzen.
او نزدیک محل کارش مستقر شد تا مسیر رفتوآمد را کوتاه کند.
★★★ساکن شدن
Die Künstlergruppe ließ sich in einem alten Fabrikgebäude nieder.
گروه هنرمندان در یک ساختمان قدیمی کارخانهای ساکن شد.
★★★سکونت کردن
Nach dem Studium ließ sie sich in ihrer Heimatstadt nieder.
پس از تحصیل، او در شهر زادگاهش سکونت کرد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “sich niederlassen” برای اشاره به مستقر شدن، ساکن شدن یا سکونت کردن در یک مکان استفاده میشود.

Der Vogel ließ sich auf dem Fensterbrett nieder.
پرنده روی سکوی جلوی پنجره نشست.

aufhalten
متوقف کردن
aufhalten (متوقف کردن، ماندن، به تعویق انداختن)
صرف فعل “aufhalten”
ماضی نقلی (Perfekt): hat aufgehalten
گذشته ساده (Präteritum): hielt auf
★★★متوقف کردن
Er konnte den Dieb nicht aufhalten.
او نتوانست دزد را متوقف کند.
★★★ماندن
Wo hast du dich so lange aufgehalten?
کجا این همه مدت ماندی؟
★★★به تعویق انداختن
Der Verkehr hielt uns eine Stunde auf.
ترافیک ما را یک ساعت به تعویق انداخت.
مثالها
★★★متوقف کردن
Bitte halte die Tür auf, damit ich hindurchgehen kann.
لطفاً در را باز نگه دار تا من بتوانم عبور کنم.
★★★ماندن
Ich werde mich nicht lange aufhalten, nur ein paar Minuten.
من نمیخواهم زیاد بمانم، فقط چند دقیقه.
★★★به تعویق انداختن
Das schlechte Wetter hat unseren Flug aufgehalten.
هوای بد پرواز ما را به تعویق انداخت.
★★★متوقف کردن
Er versuchte, den Streit zwischen den beiden aufzuhalten.
او سعی کرد دعوا بین آن دو را متوقف کند.
★★★ماندن
Wo hast du dich die ganze Nacht aufgehalten?
تمام شب کجا ماندی؟
★★★به تعویق انداختن
Ein Unfall auf der Autobahn hielt uns auf.
یک تصادف در بزرگراه ما را به تعویق انداخت.
این مثالها نشان میدهند که فعل “aufhalten” برای اشاره به متوقف کردن، ماندن یا به تعویق انداختن چیزی استفاده میشود.

ohne Charakter
ohne Charakter (بدون شخصیت، بیهویت)
★★★بدون شخصیت
Er ist ohne Charakter und lässt sich leicht beeinflussen.
او بدون شخصیت است و به راحتی تحت تأثیر قرار میگیرد.
★★★بیهویت
Das Gebäude wirkt ohne Charakter und sieht langweilig aus.
این ساختمان بیهویت به نظر میرسد و خستهکننده به نظر میآید.
مثالها
★★★بدون شخصیت
Ein Mensch ohne Charakter hat keine eigenen Überzeugungen.
یک انسان بدون شخصیت هیچ اعتقادات شخصی ندارد.
★★★بیهویت
Die Stadtteile ohne Charakter verlieren schnell ihren Reiz.
محلههای بیهویت به سرعت جذابیت خود را از دست میدهند.
★★★بدون شخصیت
Er verhält sich immer wie andere und ist ohne eigenen Charakter.
او همیشه مانند دیگران رفتار میکند و هیچ شخصیت خاصی ندارد.
★★★بیهویت
Die Möbel in diesem Raum sind modern, aber ohne Charakter.
مبلمان در این اتاق مدرن هستند، اما بیهویتاند.
★★★بدون شخصیت
Eine Geschichte ohne Charaktere bleibt uninteressant.
یک داستان بدون شخصیتها بیمزه باقی میماند.
★★★بیهویت
Die neue Entwicklung in der Stadt wirkt steril und ohne Charakter.
توسعه جدید در شهر بیروح و بیهویت به نظر میرسد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “ohne Charakter” برای اشاره به چیزی یا کسی که فاقد شخصیت یا هویت مشخص است استفاده میشود.

Leid tun
Leid tun (متأسف بودن، متأثر بودن)
صرف فعل “Leid tun”
ماضی نقلی (Perfekt): hat Leid getan
گذشته ساده (Präteritum): tat Leid
★★★متأسف بودن
Es tut mir leid, dass ich zu spät bin.
متأسفم که دیر آمدم.
★★★متأثر بودن
Ihr Verhalten tut mir wirklich Leid.
رفتار او واقعاً من را متأثر کرده است.
مثالها
★★★متأسف بودن
Es tut mir leid, dass ich deinen Geburtstag vergessen habe.
متأسفم که تولدت را فراموش کردم.
★★★متأثر بودن
Es tut mir Leid, dass du solche Schwierigkeiten hast.
متأثرم که چنین مشکلاتی داری.
★★★متأسف بودن
Es tut mir leid, dass ich das gesagt habe.
متأسفم که آن را گفتم.
★★★متأثر بودن
Es tut mir wirklich Leid, dass es dir schlecht geht.
واقعاً متأثرم که حالت خوب نیست.
★★★متأسف بودن
Es tut mir Leid, dass ich dir nicht helfen konnte.
متأسفم که نتوانستم به تو کمک کنم.
★★★متأثر بودن
Es tut mir Leid, das zu hören.
از شنیدن این موضوع متأثرم.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Leid tun” برای بیان احساس تأسف یا تأثر به کار میرود.
die Reinigung
(تمیزکاری، نظافت)
حالت جمع: die Reinigungen
★★★تمیزکاری
Die Reinigung des Hauses dauert normalerweise den ganzen Vormittag.
تمیزکاری خانه معمولاً تمام صبح طول میکشد.
★★★نظافت
Die regelmäßige Reinigung des Büros ist wichtig für die Gesundheit der Mitarbeiter.
نظافت منظم دفتر برای سلامتی کارکنان مهم است.
مثالها
★★★تمیزکاری
Die Reinigung der Fenster steht diese Woche auf meiner To-Do-Liste.
تمیزکاری پنجرهها این هفته در لیست کارهای من است.
★★★نظافت
Die Reinigung der Teppiche erfordert spezielle Ausrüstung.
نظافت فرشها نیاز به تجهیزات خاصی دارد.
★★★تمیزکاری
Nach der Party halfen alle bei der Reinigung des Raumes.
پس از مهمانی، همه در تمیزکاری اتاق کمک کردند.
★★★نظافت
Die Reinigung des Autos dauert etwa eine Stunde.
نظافت ماشین حدود یک ساعت طول میکشد.
★★★تمیزکاری
Die Reinigungskraft kommt dreimal pro Woche.
نیروی نظافت سه بار در هفته میآید.
★★★نظافت
Eine gründliche Reinigung des Kühlschranks ist mindestens einmal im Monat notwendig.
یک نظافت کامل یخچال حداقل ماهی یک بار ضروری است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Reinigung” برای اشاره به تمیزکاری یا نظافت استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Reinigungen” است.
einsam
(، دور افتاده ، تنها، احساس تنهایی)
★★★تنها
Er fühlt sich in der neuen Stadt sehr einsam.
او در شهر جدید احساس تنهایی میکند.
★★★احساس تنهایی
Sie lebt einsam in einem kleinen Haus am Waldrand.
او به تنهایی در یک خانه کوچک در کنار جنگل زندگی میکند.
مثالها
★★★تنها
Nach dem Umzug fühlte sie sich lange einsam.
بعد از اسبابکشی، او مدتها احساس تنهایی میکرد.
★★★احساس تنهایی
Er ist einsam, seitdem seine Frau gestorben ist.
او از زمانی که همسرش فوت کرده، احساس تنهایی میکند.
★★★تنها
Die einsamen Abende machen ihn traurig.
شبهای تنهایی او را غمگین میکنند.
★★★احساس تنهایی
Trotz der vielen Leute um sie herum fühlt sie sich oft einsam.
با وجود بسیاری از مردم دور و برش، او اغلب احساس تنهایی میکند.
★★★تنها
Er verbrachte einen einsamen Urlaub in den Bergen.
او یک تعطیلات تنهایی را در کوهها گذراند.
★★★احساس تنهایی
Nach der Trennung fühlte er sich sehr einsam.
بعد از جدایی، او احساس تنهایی زیادی میکرد.
★★★دورافتاده
Das einsame Dorf liegt mitten im Wald.
روستای دورافتاده در میان جنگل قرار دارد.
★★★دورافتاده
Die einsame Hütte in den Bergen ist schwer zu erreichen.
کلبه دورافتاده در کوهها به سختی قابل دسترسی است.
★★★دورافتاده
Er lebte in einem einsamen Haus weit weg von der Stadt.
او در یک خانه دورافتاده دور از شهر زندگی میکرد.
★★★دورافتاده
Die einsame Insel ist nur mit dem Boot erreichbar.
جزیره دورافتاده تنها با قایق قابل دسترسی است.
★★★دورافتاده
In der einsamen Wüste gibt es kaum Leben.
در بیابان دورافتاده تقریباً هیچ حیاتی وجود ندارد.
★★★دورافتاده
Das einsame Tal liegt weit abseits von allen Straßen.
دره دورافتاده در دور از همه جادهها قرار دارد.
این مثالها نشان میدهند که صفت “einsam” برای اشاره به حالت تنها بودن یا احساس تنهایی استفاده میشود.

Er wohnt an einem “einsamen” Ort.
او در یک جای دور افتاده زندگی میکند
befristen
مهلت گذاشتن
(محدود کردن به زمان مشخص، مدتدار کردن)
صرف فعل “befristen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat befristet
گذشته ساده (Präteritum): befristete
معانی و استفادهها
★★★محدود کردن به زمان مشخص
Der Arbeitsvertrag wurde auf ein Jahr befristet.
قرارداد کاری به مدت یک سال محدود شد.
★★★مدتدار کردن
Die Genehmigung wurde auf sechs Monate befristet.
مجوز به مدت شش ماه مدتدار شد.
مثالها
★★★محدود کردن به زمان مشخص
Die Stelle ist zunächst auf zwei Jahre befristet.
این شغل در ابتدا به مدت دو سال محدود شده است.
★★★مدتدار کردن
Ihr Aufenthalt in Deutschland ist auf drei Jahre befristet.
اقامت او در آلمان به مدت سه سال مدتدار شده است.
★★★محدود کردن به زمان مشخص
Der Mietvertrag wurde nur bis Ende des Jahres befristet.
قرارداد اجاره فقط تا پایان سال محدود شده است.
★★★مدتدار کردن
Das Projekt ist auf einen bestimmten Zeitraum befristet.
این پروژه به مدت زمان معینی مدتدار شده است.
★★★محدود کردن به زمان مشخص
Die Garantie ist auf zwei Jahre befristet.
گارانتی به مدت دو سال محدود شده است.
★★★مدتدار کردن
Die Arbeitserlaubnis wurde auf sechs Monate befristet.
اجازه کار به مدت شش ماه مدتدار شده است.
این مثالها نشان میدهند که فعل “befristen” برای اشاره به محدود کردن چیزی به زمان مشخص یا مدتدار کردن استفاده میشود.

berechtigen
اجازه و اختیار دادن
(حق دادن، مجاز کردن)
صرف فعل “berechtigen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat berechtigt
گذشته ساده (Präteritum): berechtigte
★★★حق دادن
Dieses Ticket berechtigt Sie zum Eintritt.
این بلیط به شما حق ورود میدهد.
★★★مجاز کردن
Die Mitgliedschaft berechtigt zur Nutzung aller Einrichtungen.
عضویت شما را مجاز به استفاده از تمام امکانات میکند.
مثالها
★★★حق دادن
Die Karte berechtigt zum kostenlosen Eintritt ins Museum.
این کارت حق ورود رایگان به موزه را میدهد.
★★★مجاز کردن
Der Ausweis berechtigt zur Teilnahme an der Konferenz.
کارت شناسایی شما را مجاز به شرکت در کنفرانس میکند.
★★★حق دادن
Das Zertifikat berechtigt Sie zur Ausübung des Berufs.
این گواهینامه به شما حق انجام این حرفه را میدهد.
★★★مجاز کردن
Der Vertrag berechtigt beide Parteien zu bestimmten Handlungen.
قرارداد هر دو طرف را به انجام برخی اقدامات مجاز میکند.
★★★حق دادن
Diese Lizenz berechtigt zum Führen eines Fahrzeugs.
این مجوز حق رانندگی با یک وسیله نقلیه را میدهد.
★★★مجاز کردن
Die Eintrittskarte berechtigt Sie zur Nutzung der VIP-Lounge.
بلیط ورود شما را مجاز به استفاده از سالن ویژه میکند.
این مثالها نشان میدهند که فعل “berechtigen” برای اشاره به حق دادن یا مجاز کردن کسی به انجام کاری استفاده میشود.

böse Fee
ساحره

böse
بد-عصبانی-بدجنس
- neidisch-
- eifersüchtig
(حسود در مقابل حسادتورز)
🍉🍉🍉neidisch (حسود)
★★★حسود بودن به چیزی که دیگران دارند
Er ist neidisch auf das neue Auto seines Nachbarn.
او به ماشین جدید همسایهاش حسادت میکند.
★★★آرزو داشتن چیزی که دیگران دارند
Sie ist neidisch auf ihre Freundin, weil sie eine Beförderung bekommen hat.
او به دوستش حسادت میکند زیرا او ترفیع گرفته است.
★★★حسود
Ich bin ein wenig neidisch auf deinen Urlaub in den Alpen.
من کمی به تعطیلات تو در آلپ حسادت میکنم.
★★★آرزو داشتن
Er ist neidisch auf die gute Noten seines Bruders.
او به نمرات خوب برادرش حسادت میکند.
🍉🍉🍉eifersüchtig (حسادتورز)
★★★حسادتورزیدن به کسی به دلیل ترس از از دست دادن محبت یا توجه او
Sie ist eifersüchtig, weil ihr Freund mit einer anderen Frau gesprochen hat.
او حسادت میورزد چون دوستپسرش با یک زن دیگر صحبت کرده است.
★★★حسادتورزیدن به روابط یا ارتباطات دیگران
Er wurde eifersüchtig, als seine Freundin mit ihrem Kollegen ausging.
او حسادت ورزید وقتی دوستدخترش با همکارش بیرون رفت.
مثالها
★★★حسادتورز
Sie ist eifersüchtig auf die Freundschaft zwischen ihrem Mann und seiner Kollegin.
او به دوستی بین شوهرش و همکارش حسادت میورزد.
★★★ترس از از دست دادن
Er ist eifersüchtig, wenn seine Freundin mit anderen Männern spricht.
او حسادت میورزد وقتی دوستدخترش با مردان دیگر صحبت میکند.
تفاوتها
🍎neidisch بیشتر به معنای حسادت به چیزی است که دیگران دارند و شما ندارید، مثل موفقیت، دارایی یا ویژگیهای خاص.
🍎eifersüchtig بیشتر به معنای حسادت در روابط عاطفی است، جایی که فرد نگران از دست دادن محبت یا توجه شخص دیگری به دلیل حضور شخص ثالث است.
این مثالها نشان میدهند که چگونه میتوان از صفات “neidisch” و “eifersüchtig” به درستی در جملات استفاده کرد و تفاوتهای معنایی آنها را به تصویر کشید.

sich über / von
etw.
enttäuscht zeigen
ناامیدی از خود نشان دادن بابت چیزی
(از چیزی ناامید بودن، ناراضی بودن)
★★★از چیزی ناامید بودن
Sie zeigte sich über das Ergebnis enttäuscht.
او از نتیجه ناامید بود.
★★★ناراضی بودن
Er zeigte sich von der schlechten Organisation enttäuscht.
او از سازماندهی ضعیف ناراضی بود.
مثالها
★★★از چیزی ناامید بودن
Die Fans zeigten sich über die Leistung der Mannschaft enttäuscht.
طرفداران از عملکرد تیم ناامید بودند.
★★★ناراضی بودن
Der Kunde zeigte sich von dem schlechten Service enttäuscht.
مشتری از خدمات ضعیف ناراضی بود.
★★★از چیزی ناامید بودن
Sie zeigte sich über die Verzögerung enttäuscht.
او از تأخیر ناامید بود.
★★★ناراضی بودن
Er zeigte sich von der Qualität des Produkts enttäuscht.
او از کیفیت محصول ناراضی بود.
★★★از چیزی ناامید بودن
Die Mitarbeiter zeigten sich über die Entscheidung enttäuscht.
کارکنان از این تصمیم ناامید بودند.
★★★ناراضی بودن
Sie zeigte sich von der mangelnden Unterstützung enttäuscht.
او از نبود حمایت ناراضی بود.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “sich über / von etw. enttäuscht zeigen” برای بیان ناامیدی یا نارضایتی از چیزی استفاده میشود.

Ich “erschrak über” seine Worte.
من از صحبتهای او وحشت کردم.
beziehen
(روکش کردن، ملافه کردن، و رجوع کردن
دریافت کردن، گرفتن، مرتبط کردن، استناد کردن، نقل مکان کردن)
صرف فعل “beziehen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat bezogen
گذشته ساده (Präteritum): bezog
دریافت کردن / گرفتن
★★★دریافت کردن
Er bezieht eine Rente von der Regierung.
او از دولت مستمری دریافت میکند.
★★★گرفتن
Wir beziehen unsere Informationen aus zuverlässigen Quellen.
ما اطلاعات خود را از منابع قابل اعتماد میگیریم.
مثالها
★★★دریافت کردن
Sie bezieht seit Jahren Sozialhilfe.
او سالهاست که کمک اجتماعی دریافت میکند.
★★★گرفتن
Er bezieht sein Gehalt immer am Monatsende.
او حقوقش را همیشه در پایان ماه میگیرد.
مرتبط کردن / استناد کردن
★★★مرتبط کردن
Er bezog seine Argumente auf aktuelle Studien.
او استدلالهایش را به مطالعات فعلی مرتبط کرد.
★★★استناد کردن
Sie bezog sich auf die Aussagen des Zeugen.
او به اظهارات شاهد استناد کرد.
★★★مرتبط کردن
Er bezog seine Kritik auf den letzten Bericht.
او انتقاد خود را به آخرین گزارش مرتبط کرد.
★★★استناد کردن
Die Diskussion bezog sich auf die neuesten Forschungsergebnisse.
بحث به آخرین نتایج تحقیقات استناد داشت.
نقل مکان کردن
★★★نقل مکان کردن
Wir beziehen nächste Woche unsere neue Wohnung.
ما هفته آینده به آپارتمان جدیدمان نقل مکان میکنیم.
★★★سکونت کردن
Sie bezogen ein Haus am Stadtrand.
آنها در یک خانه در حومه شهر ساکن شدند.
★★★نقل مکان کردن
Nach dem Abschluss bezog er eine Wohnung in der Stadt.
پس از فارغالتحصیلی، او به یک آپارتمان در شهر نقل مکان کرد.
★★★سکونت کردن
Sie bezogen ihr neues Zuhause mit viel Freude.
آنها با شادی بسیار در خانه جدیدشان ساکن شدند.
روکش کردن / ملافه کردن
★★★روکش کردن
Er hat das Sofa neu bezogen.
او مبل را با روکش جدید پوشاند.
★★★ملافه کردن
Sie hat das Bett frisch bezogen.
او تخت را با ملافههای تازه پوشاند.
★★★روکش کردن
Ich muss die Kissen neu beziehen.
باید روکش بالشتها را عوض کنم.
★★★ملافه کردن
Bezieh bitte das Bett, bevor die Gäste kommen.
لطفاً قبل از آمدن مهمانها تخت را ملافه بکش.
رجوع کردن
★★★رجوع کردن
Er bezog sich auf das Gespräch von gestern.
او به صحبت دیروز رجوع کرد.
مثالها
★★★رجوع کردن
In seiner Rede bezog er sich auf die Worte des Präsidenten.
در سخنرانیاش به سخنان رئیسجمهور رجوع کرد.
★★★استناد کردن
Die Aussage bezieht sich auf frühere Untersuchungen.
این گفته به تحقیقات قبلی رجوع دارد.
این مثالها نشان میدهند که فعل “beziehen” میتواند به معانی مختلفی مانند دریافت کردن، مرتبط کردن، استناد کردن، و نقل مکان کردن استفاده شود.

etw. [mit etw. Dat] beziehen
★★★پوشاندن
Er hat die Kissen mit einem neuen Stoff bezogen.
او بالشتها را با پارچه جدید پوشاند.
★★★روکش کردن
Sie bezog das Sofa mit einem eleganten Leder.
او مبل را با چرمی شیک روکش کرد.
مثالها
★★★پوشاندن
Ich habe das Bett mit frischer Bettwäsche bezogen.
تخت را با ملافههای تازه پوشاندم.
★★★روکش کردن
Sie hat die Stühle mit einem schönen Stoff bezogen.
او صندلیها را با پارچهای زیبا روکش کرد.
★★★پوشاندن
Er bezog die Matratze mit einem wasserdichten Bezug.
او تشک را با روکش ضدآب پوشاند.
★★★روکش کردن
Wir haben die Couch mit einem neuen Bezug bezogen.
ما کاناپه را با یک روکش جدید پوشاندیم.
★★★پوشاندن
Sie bezog das Kopfkissen mit einem weichen Kissenbezug.
او بالشت را با یک روبالشی نرم پوشاند.
★★★روکش کردن
Er hat das alte Sofa mit einem modernen Stoff bezogen.
او مبل قدیمی را با پارچهای مدرن روکش کرد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “etw. [mit etw. Dat] beziehen” برای اشاره به پوشاندن یا روکش کردن چیزی با استفاده از چیزی دیگر استفاده میشود.
etw [von jdm] beziehen
گرفتن چیزی از کسی
(چیزی را از کسی دریافت کردن، گرفتن)
معانی و استفادهها
★★★دریافت کردن
Er bezieht seine Informationen von einem vertrauenswürdigen Insider.
او اطلاعات خود را از یک منبع داخلی معتبر دریافت میکند.
★★★گرفتن
Wir beziehen unsere Waren direkt vom Hersteller.
ما کالاهای خود را مستقیماً از تولیدکننده دریافت میکنیم.
مثالها
★★★دریافت کردن
Sie bezieht ihre Lebensmittel von einem lokalen Bauern.
او مواد غذایی خود را از یک کشاورز محلی دریافت میکند.
★★★گرفتن
Er bezieht seine Kleidung von einem bekannten Designer.
او لباسهایش را از یک طراح معروف دریافت میکند.
★★★دریافت کردن
Die Firma bezieht ihre Rohstoffe von verschiedenen Lieferanten.
این شرکت مواد خام خود را از تامینکنندگان مختلف دریافت میکند.
★★★گرفتن
Wir beziehen unseren Strom von einem erneuerbaren Energieanbieter.
ما برق خود را از یک تامینکننده انرژی تجدیدپذیر دریافت میکنیم.
★★★دریافت کردن
Er bezieht seine Medikamente von einer vertrauenswürdigen Apotheke.
او داروهایش را از یک داروخانه معتبر دریافت میکند.
★★★گرفتن
Sie bezieht ihre Möbel von einem nachhaltigen Möbelhersteller.
او مبلمان خود را از یک تولیدکننده مبلمان پایدار دریافت میکند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “etw. [von jdm] beziehen” برای اشاره به دریافت یا گرفتن چیزی از کسی استفاده میشود.
★★★دریافت کردن
Er bezieht seinen Lohn von der Firma jeden Monat.
او هر ماه حقوقش را از شرکت دریافت میکند.
★★★گرفتن
Wir beziehen unsere frischen Früchte direkt vom Bauernmarkt.
ما میوههای تازه خود را مستقیماً از بازار کشاورزان دریافت میکنیم.
★★★دریافت کردن
Sie bezieht ihre Inspiration von der Natur.
او الهام خود را از طبیعت دریافت میکند.
★★★گرفتن
Die Schule bezieht ihre Lehrmaterialien von einem spezialisierten Verlag.
مدرسه مواد آموزشی خود را از یک ناشر تخصصی دریافت میکند.
die Bettwäsche neu beziehen
(ملافههای تخت را تعویض کردن)
★★★تعویض کردن ملافههای تخت
Ich werde heute Abend die Bettwäsche neu beziehen.
امشب ملافههای تخت را تعویض خواهم کرد.
★★★تعویض کردن ملافههای تخت
Er hat die Bettwäsche neu bezogen, bevor die Gäste ankamen.
او ملافههای تخت را قبل از آمدن مهمانان تعویض کرد.
★★★تعویض کردن ملافههای تخت
Es ist wichtig, regelmäßig die Bettwäsche neu zu beziehen, um ein sauberes Bett zu haben.
مهم است که ملافههای تخت را مرتباً تعویض کنید تا تختی تمیز داشته باشید.
★★★تعویض کردن ملافههای تخت
Sie hat die Bettwäsche neu bezogen, um das Zimmer frischer aussehen zu lassen.
او ملافههای تخت را تعویض کرد تا اتاق تازهتر به نظر برسد.
★★★تعویض کردن ملافههای تخت
Nach dem Kauf neuer Bettwäsche freue ich mich darauf, das Bett neu zu beziehen.
بعد از خرید ملافههای جدید، مشتاقم تا تخت را دوباره تعویض کنم.
★★★تعویض کردن ملافههای تخت
Wenn die Bettwäsche schmutzig ist, sollte man sie sofort neu beziehen.
اگر ملافههای تخت کثیف هستند، باید فوراً آنها را تعویض کنید.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “die Bettwäsche neu beziehen” برای اشاره به تعویض ملافههای تخت استفاده میشود و در زبان آلمانی روزمره کاملاً رایج و متداول است.
sich auf jdn./etw. beziehen
(به کسی/چیزی اشاره کردن، به کسی/چیزی استناد کردن)
★★★اشاره کردن به کسی/چیزی
Er bezog sich auf den Artikel in der Zeitung.
او به مقالهای در روزنامه اشاره کرد.
★★★استناد کردن به کسی/چیزی
Sie bezog sich auf die Worte ihres Lehrers.
او به سخنان معلمش استناد کرد.
مثالها
★★★اشاره کردن به کسی/چیزی
In seiner Rede bezog er sich mehrmals auf historische Ereignisse.
در سخنرانیاش چندین بار به رویدادهای تاریخی اشاره کرد.
★★★استناد کردن به کسی/چیزی
Die Diskussion bezog sich hauptsächlich auf die Ergebnisse der letzten Studie.
بحث عمدتاً به نتایج آخرین مطالعه استناد داشت.
★★★اشاره کردن به کسی/چیزی
Er bezog sich auf frühere Erfahrungen, um seine Meinung zu untermauern.
او برای تأیید نظر خود به تجربیات قبلی اشاره کرد.
★★★استناد کردن به کسی/چیزی
Sie bezog sich auf offizielle Dokumente, um ihre Argumente zu unterstützen.
او به اسناد رسمی استناد کرد تا استدلالهایش را پشتیبانی کند.
★★★اشاره کردن به کسی/چیزی
Der Bericht bezieht sich auf mehrere wissenschaftliche Quellen.
گزارش به چندین منبع علمی اشاره میکند.
★★★استناد کردن به کسی/چیزی
Er bezog sich auf die Aussagen der Zeugen, um seinen Fall zu stärken.
او به اظهارات شاهدان استناد کرد تا پروندهاش را تقویت کند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “sich auf jdn./etw. beziehen” برای اشاره کردن یا استناد کردن به کسی یا چیزی استفاده میشود و در زبان آلمانی روزمره کاملاً رایج است.
der Fischköder
طعمه ماهیگیری
★★★طعمه
Die Werbung war wie ein Fischköder, der die Kunden anlockte.
تبلیغ مثل یک طعمه ماهیگیری بود که مشتریان را جذب کرد.
★★★طعمه
Seine Schmeicheleien waren nichts weiter als ein Fischköder, um ihre Zustimmung zu bekommen.
چاپلوسیهای او چیزی جز یک طعمه ماهیگیری برای جلب رضایت او نبود.
★★★طعمه
Das verlockende Angebot diente als Fischköder, um neue Investoren anzuziehen.
پیشنهاد وسوسهانگیز به عنوان طعمه ماهیگیری برای جذب سرمایهگذاران جدید عمل کرد.
★★★طعمه
Die Politikerversprechen vor den Wahlen sind oft nur Fischköder, um Stimmen zu gewinnen.
وعدههای سیاستمداران قبل از انتخابات اغلب فقط طعمهای هستند برای کسب آرا.
★★★طعمه
Die gratis Proben im Supermarkt sind ein Fischköder, um die Kunden zum Kauf zu verleiten.
نمونههای رایگان در سوپرمارکت مانند یک طعمه ماهیگیری هستند تا مشتریان را به خرید ترغیب کنند.
★★★طعمه
Seine Freundlichkeit war der Fischköder, um ihr Vertrauen zu gewinnen.
مهربانی او طعمهای بود برای جلب اعتماد او.
این مثالهای استعاری نشان میدهند که چگونه “Fischköder” میتواند به عنوان استعارهای برای چیزی که با هدف جذب یا فریب دیگران استفاده میشود، به کار رود.
★★★طعمه ماهیگیری
Er hat einen neuen Fischköder gekauft, um größere Fische zu fangen.
او یک طعمه ماهیگیری جدید خریده تا ماهیهای بزرگتری بگیرد.
مثالها
★★★طعمه ماهیگیری
Der Fischköder lockte viele Fische an.
طعمه ماهیگیری ماهیهای زیادی را جذب کرد.
★★★طعمه ماهیگیری
Sie verwendeten verschiedene Fischköder, um den besten Fang zu erzielen.
آنها از طعمههای مختلف ماهیگیری استفاده کردند تا بهترین شکار را داشته باشند.
★★★طعمه ماهیگیری
Mit einem farbenfrohen Fischköder hatten sie mehr Erfolg.
با یک طعمه رنگارنگ ماهیگیری موفقیت بیشتری داشتند.
★★★طعمه ماهیگیری
Er band den Fischköder an die Angel und warf sie ins Wasser.
او طعمه ماهیگیری را به قلاب بست و آن را در آب انداخت.
★★★طعمه ماهیگیری
Die Auswahl des richtigen Fischköders ist entscheidend für einen guten Fang.
انتخاب طعمه ماهیگیری مناسب برای یک شکار خوب ضروری است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Fischköder” برای اشاره به طعمه مورد استفاده در ماهیگیری به کار میرود. حالت جمع این کلمه “die Fischköder” است.

die Jura
(علم حقوق)
حالت جمع: (معمولاً استفاده نمیشود)
معانی و استفادهها
★★★علم حقوق
Sie studiert Jura an der Universität.
او در دانشگاه حقوق میخواند.
مثالها
★★★علم حقوق
Nach dem Abitur entschied er sich, Jura zu studieren.
پس از دیپلم، او تصمیم گرفت حقوق بخواند.
★★★علم حقوق
Die Jura ist ein anspruchsvolles Studienfach.
حقوق یک رشته تحصیلی سخت است.
★★★علم حقوق
Er hat ein großes Interesse an Jura und möchte Anwalt werden.
او علاقه زیادی به حقوق دارد و میخواهد وکیل شود.
★★★علم حقوق
Die Jura bietet viele Karrieremöglichkeiten, sowohl im öffentlichen als auch im privaten Sektor.
حقوق فرصتهای شغلی زیادی را هم در بخش عمومی و هم در بخش خصوصی ارائه میدهد.
★★★علم حقوق
Sie hat ihren Abschluss in Jura gemacht und arbeitet jetzt in einer renommierten Kanzlei.
او در رشته حقوق فارغالتحصیل شده و اکنون در یک شرکت حقوقی معتبر کار میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Jura” به علم حقوق اشاره دارد و برای توصیف رشته تحصیلی حقوق و مشاغل مرتبط با آن استفاده میشود.

Abstand nehmen
فاصله گرفتن
(فاصله گرفتن، دست کشیدن)
★★★فاصله گرفتن
Er entschied sich, von der Diskussion Abstand zu nehmen.
او تصمیم گرفت از بحث فاصله بگیرد.
★★★دست کشیدن
Sie nahm Abstand von ihren ursprünglichen Plänen.
او از برنامههای اولیه خود دست کشید.
مثالها
★★★فاصله گرفتن
Nach dem Streit nahm er Abstand von seinen Freunden, um nachzudenken.
پس از مشاجره، او از دوستانش فاصله گرفت تا فکر کند.
★★★دست کشیدن
Sie nahm Abstand von der Idee, das Projekt alleine durchzuführen.
او از ایده انجام پروژه به تنهایی دست کشید.
★★★فاصله گرفتن
Manchmal ist es wichtig, Abstand von einer Situation zu nehmen, um sie klarer zu sehen.
گاهی اوقات مهم است که از یک موقعیت فاصله بگیریم تا بتوانیم آن را واضحتر ببینیم.
★★★دست کشیدن
Er nahm Abstand von der Entscheidung, sofort zu kündigen.
او از تصمیم استعفای فوری دست کشید.
★★★فاصله گرفتن
Nach den vielen Problemen mit dem Auto nahm sie Abstand von dem Gedanken, es zu reparieren.
پس از مشکلات زیاد با ماشین، او از فکر تعمیر آن فاصله گرفت.
★★★دست کشیدن
Sie nahm Abstand von ihrem Plan, ins Ausland zu ziehen.
او از برنامهاش برای مهاجرت به خارج دست کشید.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Abstand nehmen” برای اشاره به فاصله گرفتن از یک وضعیت یا دست کشیدن از یک تصمیم یا برنامه استفاده میشود.

ein Bad nehmen
حمام گرفتن
★★★حمام گرفتن
Nach einem langen Tag nahm sie ein entspannendes Bad.
پس از یک روز طولانی، او یک حمام آرامشبخش گرفت.
★★★حمام گرفتن
Ich werde ein heißes Bad nehmen, um mich zu entspannen.
من یک حمام گرم خواهم گرفت تا آرام شوم.
★★★حمام گرفتن
Er nimmt jeden Abend ein Bad, um den Stress des Tages abzubauen.
او هر شب یک حمام میگیرد تا استرس روز را کاهش دهد.
★★★حمام گرفتن
Nach dem Sport nahm sie ein erfrischendes Bad.
پس از ورزش، او یک حمام تازهکننده گرفت.
★★★حمام گرفتن
Er liebt es, ein langes Bad zu nehmen und dabei ein Buch zu lesen.
او عاشق این است که یک حمام طولانی بگیرد و در حین آن کتاب بخواند.
★★★حمام گرفتن
Sie nahm ein Bad, bevor sie zu Bett ging.
او قبل از رفتن به تخت یک حمام گرفت.
★★★حمام گرفتن
Ein Bad zu nehmen hilft mir, mich nach einem anstrengenden Tag zu erholen.
حمام گرفتن به من کمک میکند بعد از یک روز خستهکننده استراحت کنم.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “ein Bad nehmen” برای اشاره به حمام گرفتن استفاده میشود. این عبارت در زبان آلمانی روزمره بسیار رایج است.

Rücksicht nehmen
مراعات کردن
(ملاحظه کردن، رعایت کردن)
★★★ملاحظه کردن
Er nimmt immer Rücksicht auf die Bedürfnisse anderer.
او همیشه نیازهای دیگران را ملاحظه میکند.
★★★رعایت کردن
Sie nahm Rücksicht auf seine Gefühle und sprach das Thema nicht an.
او احساسات او را رعایت کرد و موضوع را مطرح نکرد.
مثالها
★★★ملاحظه کردن
Wir sollten Rücksicht auf die älteren Menschen in unserer Gemeinschaft nehmen.
ما باید ملاحظه افراد مسن در جامعه خود را داشته باشیم.
★★★رعایت کردن
Er bat die Gäste, Rücksicht auf die Nachbarn zu nehmen und leise zu sein.
او از مهمانان خواست که ملاحظه همسایگان را داشته باشند و آرام باشند.
★★★ملاحظه کردن
Beim Autofahren ist es wichtig, Rücksicht auf Fußgänger zu nehmen.
هنگام رانندگی مهم است که ملاحظه عابران پیاده را داشته باشیم.
★★★رعایت کردن
Sie nimmt Rücksicht auf die Umwelt und versucht, weniger Plastik zu verwenden.
او ملاحظه محیط زیست را دارد و سعی میکند پلاستیک کمتری استفاده کند.
★★★ملاحظه کردن
Er nahm Rücksicht auf ihre Situation und bot seine Hilfe an.
او ملاحظه وضعیت او را داشت و پیشنهاد کمک کرد.
★★★رعایت کردن
Bitte nehmen Sie Rücksicht auf die anderen Gäste im Hotel und vermeiden Sie Lärm.
لطفاً ملاحظه سایر مهمانان هتل را داشته باشید و از ایجاد سر و صدا خودداری کنید.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Rücksicht nehmen” برای اشاره به ملاحظه کردن یا رعایت کردن چیزی یا کسی استفاده میشود.

Stellung nehmen
(موضعگیری کردن، اظهار نظر کردن)
★★★موضعگیری کردن
Er nahm Stellung zu den Vorwürfen gegen ihn.
او در مورد اتهامات علیه خودش موضعگیری کرد.
★★★اظهار نظر کردن
Sie nahm Stellung zu den politischen Ereignissen.
او در مورد رخدادهای سیاسی اظهار نظر کرد.
مثالها
★★★موضعگیری کردن
Der Politiker nahm Stellung zu den neuen Gesetzen.
سیاستمدار در مورد قوانین جدید موضعگیری کرد.
★★★اظهار نظر کردن
Die Firma nahm Stellung zu den Gerüchten über die Fusion.
شرکت در مورد شایعات پیرامون ادغام اظهار نظر کرد.
★★★موضعگیری کردن
Er nahm Stellung zu den Anschuldigungen und verteidigte seine Position.
او در برابر اتهامات موضعگیری کرد و از موضع خود دفاع کرد.
★★★اظهار نظر کردن
Die Expertin nahm Stellung zu den neuesten Forschungsergebnissen.
متخصص در مورد آخرین نتایج پژوهش اظهار نظر کرد.
★★★موضعگیری کردن
Sie nahm Stellung zu den Umweltfragen und betonte die Wichtigkeit nachhaltiger Praktiken.
او در مورد مسائل زیستمحیطی موضعگیری کرد و بر اهمیت روشهای پایدار تأکید کرد.
★★★اظهار نظر کردن
Er nahm Stellung zu den Vorfällen und versprach, die Angelegenheit zu untersuchen.
او در مورد وقایع اظهار نظر کرد و قول داد که موضوع را بررسی کند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Stellung nehmen” برای اشاره به موضعگیری کردن یا اظهار نظر کردن در مورد یک موضوع یا وضعیت استفاده میشود.

gefangen nehmen
(اسیر کردن، دستگیر کردن)
معانی و استفادهها
★★★اسیر کردن
Die Soldaten nahmen die feindlichen Kämpfer gefangen.
سربازان جنگجویان دشمن را اسیر کردند.
★★★دستگیر کردن
Die Polizei nahm den Verdächtigen gefangen.
پلیس مظنون را دستگیر کرد.
مثالها
★★★اسیر کردن
Während des Krieges wurden viele Soldaten gefangen genommen.
در طول جنگ بسیاری از سربازان اسیر شدند.
★★★دستگیر کردن
Die Räuber wurden nach einer Verfolgungsjagd gefangen genommen.
دزدها پس از یک تعقیب و گریز دستگیر شدند.
★★★اسیر کردن
Er wurde von den Rebellen gefangen genommen und in einem Lager festgehalten.
او توسط شورشیان اسیر شد و در یک اردوگاه نگهداری شد.
★★★دستگیر کردن
Die Behörden nahmen die Schmuggler gefangen, als sie versuchten, die Grenze zu überqueren.
مقامات قاچاقچیان را دستگیر کردند وقتی که سعی داشتند مرز را رد کنند.
★★★اسیر کردن
Der General befahl seinen Truppen, alle feindlichen Kämpfer gefangen zu nehmen.
ژنرال به نیروهای خود دستور داد که همه جنگجویان دشمن را اسیر کنند.
★★★دستگیر کردن
Nach langer Suche nahmen die Ermittler den Verbrecher endlich gefangen.
پس از جستجوی طولانی، کارآگاهان بالاخره مجرم را دستگیر کردند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “gefangen nehmen” برای اشاره به اسیر کردن یا دستگیر کردن کسی استفاده میشود.

übel nehmen
دلخور شدن و به دل گرفتن
(بد گرفتن، دلخور شدن، ناراحت شدن)
★★★بد گرفتن
Bitte nimm es mir nicht übel, dass ich zu spät bin.
لطفاً از من دلخور نشو که دیر کردم.
★★★دلخور شدن
Sie nahm ihm seine scharfe Kritik übel.
او از انتقاد تندش ناراحت شد.
مثالها
★★★بد گرفتن
Er nahm es ihr übel, dass sie seine Einladung abgelehnt hatte.
او از این که دعوتش را رد کرده بود، دلخور شد.
★★★دلخور شدن
Nimm es nicht übel, aber ich denke, du liegst falsch.
دلخور نشو، اما فکر میکنم اشتباه میکنی.
★★★بد گرفتن
Sie nahm es ihm übel, dass er ihre Geheimnisse ausgeplaudert hatte.
او از اینکه او اسرارش را فاش کرده بود، دلخور شد.
★★★دلخور شدن
Er nimmt es immer übel, wenn man seine Ideen kritisiert.
او همیشه از انتقاد از ایدههایش ناراحت میشود.
★★★بد گرفتن
Sie nahm es übel, dass er ihren Geburtstag vergessen hatte.
او از اینکه او تولدش را فراموش کرده بود، دلخور شد.
★★★دلخور شدن
Bitte nimm es mir nicht übel, aber ich muss ehrlich sein.
لطفاً دلخور نشو، اما باید صادق باشم.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “übel nehmen” برای اشاره به دلخور شدن یا ناراحت شدن از چیزی استفاده میشود.

Das kann ich ihm nicht übel nehmen.
من نمیتونم از اون دلخور بشم
einberufen
einberufen (فراخواندن، تشکیل جلسه دادن، احضار کردن)
صرف فعل “einberufen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat einberufen
گذشته ساده (Präteritum): berief ein
فراخواندن
★★★فراخواندن به خدمت نظامی
Er wurde zum Militär einberufen.
او به خدمت نظامی فراخوانده شد.
تشکیل جلسه دادن
★★★تشکیل جلسه
Der Vorstand hat eine dringende Sitzung einberufen.
هیئت مدیره یک جلسه فوری تشکیل داد.
احضار کردن
★★★احضار کردن
Die Regierung hat eine Konferenz einberufen, um die Krise zu besprechen.
دولت یک کنفرانس احضار کرد تا بحران را بررسی کند.
مثالها
فراخواندن
★★★فراخواندن به خدمت نظامی
Viele junge Männer wurden während des Krieges einberufen.
بسیاری از جوانان در طول جنگ به خدمت نظامی فراخوانده شدند.
تشکیل جلسه دادن
★★★تشکیل جلسه
Der Bürgermeister hat ein Treffen der Stadtverwaltung einberufen.
شهردار یک جلسه از شورای شهر تشکیل داد.
احضار کردن
★★★احضار کردن
Das Parlament hat eine Sondersitzung einberufen, um über das neue Gesetz zu diskutieren.
پارلمان یک جلسه ویژه احضار کرد تا درباره قانون جدید بحث کند.
فراخواندن
★★★فراخواندن به خدمت نظامی
Nach seinem 18. Geburtstag wurde er zum Wehrdienst einberufen.
پس از تولد 18 سالگیاش، او به خدمت سربازی فراخوانده شد.
تشکیل جلسه دادن
★★★تشکیل جلسه
Der Direktor hat alle Abteilungsleiter zu einer Besprechung einberufen.
مدیر همه مدیران بخشها را به یک جلسه دعوت کرد.
احضار کردن
★★★احضار کردن
Die UNO hat eine Dringlichkeitssitzung einberufen, um die Situation zu erörtern.
سازمان ملل یک جلسه اضطراری احضار کرد تا وضعیت را بررسی کند.
این مثالها نشان میدهند که فعل “einberufen” برای فراخواندن به خدمت نظامی، تشکیل جلسه دادن یا احضار کردن استفاده میشود.

Eier legen
تخم گذاشتن
(تخم گذاشتن)
★★★تخم گذاشتن
Die Hühner legen jeden Morgen Eier.
مرغها هر صبح تخم میگذارند.
مثالها
★★★تخم گذاشتن
Unsere Hühner legen im Winter weniger Eier.
مرغهای ما در زمستان تخم کمتری میگذارند.
★★★تخم گذاشتن
Die Ente hat heute fünf Eier gelegt.
اردک امروز پنج تخم گذاشته است.
★★★تخم گذاشتن
Die meisten Vögel legen ihre Eier im Frühling.
بیشتر پرندگان در بهار تخم میگذارند.
★★★تخم گذاشتن
Die Schildkröte legt ihre Eier im Sand.
لاکپشت تخمهایش را در شن میگذارد.
★★★تخم گذاشتن
Manche Fische legen Tausende von Eiern auf einmal.
برخی از ماهیها هزاران تخم به یکباره میگذارند.
★★★تخم گذاشتن
Die Henne legt jeden Tag ein Ei.
مرغ هر روز یک تخم میگذارد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Eier legen” برای اشاره به تخم گذاشتن حیوانات استفاده میشود و در زبان آلمانی روزمره کاملاً رایج است.

jdm. zur Last legen
به کسی اتهام وارد کردن
(کسی را متهم کردن، تقصیر چیزی را به گردن کسی انداختن)
★★★متهم کردن
Der Anwalt legte dem Angeklagten mehrere Vergehen zur Last.
وکیل چندین تخلف را به گردن متهم انداخت.
★★★تقصیر چیزی را به گردن کسی انداختن
Man legte ihm zur Last, das Geld gestohlen zu haben.
به او اتهام زده شد که پول را دزدیده است.
مثالها
★★★متهم کردن
Die Behörden legten dem Verdächtigen zur Last, in den Einbruch verwickelt zu sein.
مقامات به مظنون اتهام زدند که در سرقت دست داشته است.
★★★تقصیر چیزی را به گردن کسی انداختن
Sie legten ihm zur Last, die Dokumente gefälscht zu haben.
او را متهم کردند که اسناد را جعل کرده است.
★★★متهم کردن
Der Zeuge legte dem Angeklagten zur Last, am Tatort gewesen zu sein.
شاهد به متهم اتهام زد که در محل جرم حضور داشته است.
★★★تقصیر چیزی را به گردن کسی انداختن
Man legte ihr zur Last, die Regeln verletzt zu haben.
به او اتهام زده شد که قوانین را نقض کرده است.
★★★متهم کردن
Die Anklage legt dem Beschuldigten zur Last, dass er Steuern hinterzogen hat.
اتهام به متهم این است که او از پرداخت مالیات فرار کرده است.
★★★تقصیر چیزی را به گردن کسی انداختن
Sie legten ihm zur Last, die Daten manipuliert zu haben.
به او اتهام زده شد که دادهها را دستکاری کرده است.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “jdm. zur Last legen” برای اشاره به متهم کردن کسی یا تقصیر چیزی را به گردن کسی انداختن استفاده میشود.

lahm legen
(فلج کردن، متوقف کردن)
★★★فلج کردن
Der Stromausfall legte die gesamte Stadt lahm.
قطع برق کل شهر را فلج کرد.
★★★متوقف کردن
Der Streik legte den Betrieb der Fabrik lahm.
اعتصاب فعالیت کارخانه را متوقف کرد.
★★★فلج کردن
Ein schwerer Schneesturm legte den Verkehr in der Stadt lahm.
یک طوفان برف سنگین ترافیک شهر را فلج کرد.
★★★متوقف کردن
Der Ausfall der Computersysteme legte das Unternehmen für mehrere Stunden lahm.
خرابی سیستمهای کامپیوتری شرکت را برای چندین ساعت متوقف کرد.
★★★فلج کردن
Die Grippewelle legte viele Schulen lahm.
موج آنفولانزا بسیاری از مدارس را فلج کرد.
★★★متوقف کردن
Ein Cyberangriff legte die Netzwerke der Firma lahm.
یک حمله سایبری شبکههای شرکت را متوقف کرد.
★★★فلج کردن
Das Hochwasser legte die Region lahm und verursachte große Schäden.
سیل منطقه را فلج کرد و خسارات زیادی به بار آورد.
★★★متوقف کردن
Die Proteste legten den Verkehr in der Innenstadt lahm.
اعتراضات ترافیک مرکز شهر را متوقف کرد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “lahm legen” برای اشاره به فلج کردن یا متوقف کردن فعالیت یا عملکرد چیزی استفاده میشود.

wert sein
(ارزش داشتن، ارزیدن)
★★★ارزش داشتن
Dieses Gemälde ist eine Menge Geld wert.
این نقاشی ارزش زیادی دارد.
★★★ارزیدن
Die Mühe war es wert, weil das Ergebnis hervorragend war.
تلاش ارزشش را داشت چون نتیجه فوقالعاده بود.
★★★ارزش داشتن
Diese alten Münzen sind viel Geld wert.
این سکههای قدیمی ارزش زیادی دارند.
★★★ارزیدن
Das Buch ist es wert, gelesen zu werden.
این کتاب ارزش خواندن دارد.
★★★ارزش داشتن
Die Erfahrung ist unbezahlbar und jeden Moment wert.
تجربه بیقیمت و هر لحظهاش ارزشمند است.
★★★ارزیدن
Der Film ist es wert, im Kino gesehen zu werden.
فیلم ارزش دیدن در سینما را دارد.
★★★ارزش داشتن
Sein Rat ist viel wert, weil er sehr erfahren ist.
نصیحت او ارزش زیادی دارد چون بسیار با تجربه است.
★★★ارزیدن
Es ist es wert, für seine Träume zu kämpfen.
ارزشش را دارد که برای آرزوهایش بجنگد.
★★★ارزش داشتن
Die antike Vase ist mehrere Tausend Euro wert.
گلدان عتیقه چندین هزار یورو ارزش دارد.
★★★ارزیدن
Die lange Reise war es wert, weil wir so viele schöne Orte gesehen haben.
سفر طولانی ارزشش را داشت چون مکانهای زیبای زیادی دیدیم.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “wert sein” برای اشاره به ارزش داشتن یا ارزیدن چیزی استفاده میشود.

von vornherein zum Scheitern verurteilt
★★★از همان ابتدا محکوم به شکست بودن
Das Projekt war von vornherein zum Scheitern verurteilt, weil es schlecht geplant war.
پروژه از همان ابتدا محکوم به شکست بود زیرا بهخوبی برنامهریزی نشده بود.
★★★از همان ابتدا محکوم به شکست بودن
Die Verhandlungen waren von vornherein zum Scheitern verurteilt, da keine der Parteien Kompromisse eingehen wollte.
مذاکرات از همان ابتدا محکوم به شکست بودند زیرا هیچیک از طرفین حاضر به سازش نبودند.
★★★از همان ابتدا محکوم به شکست بودن
Ihr Plan, ohne Vorbereitung eine Wanderung zu machen, war von vornherein zum Scheitern verurteilt.
برنامه او برای پیادهروی بدون آمادگی از همان ابتدا محکوم به شکست بود.
★★★از همان ابتدا محکوم به شکست بودن
Die Beziehung war von vornherein zum Scheitern verurteilt, da sie völlig unterschiedliche Lebensziele hatten.
رابطه از همان ابتدا محکوم به شکست بود زیرا آنها اهداف زندگی کاملاً متفاوتی داشتند.
★★★از همان ابتدا محکوم به شکست بودن
Sein Versuch, das Unternehmen ohne Unterstützung zu führen, war von vornherein zum Scheitern verurteilt.
تلاش او برای اداره شرکت بدون حمایت از همان ابتدا محکوم به شکست بود.
★★★از همان ابتدا محکوم به شکست بودن
Das Experiment war von vornherein zum Scheitern verurteilt, weil die Hypothese falsch war.
آزمایش از همان ابتدا محکوم به شکست بود زیرا فرضیه اشتباه بود.
★★★از همان ابتدا محکوم به شکست بودن
Die Mission war von vornherein zum Scheitern verurteilt, da die Ausrüstung unzureichend war.
ماموریت از همان ابتدا محکوم به شکست بود زیرا تجهیزات ناکافی بود.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “von vornherein zum Scheitern verurteilt” برای اشاره به موقعیتی که از همان ابتدا محکوم به شکست است، استفاده میشود.

zum Scheitern verurteilt
(محکوم به شکست بودن)
★★★محکوم به شکست بودن
Das Projekt war zum Scheitern verurteilt, weil es keine ausreichenden Ressourcen hatte.
پروژه محکوم به شکست بود، زیرا منابع کافی نداشت.
★★★محکوم به شکست بودن
Die Verhandlungen waren zum Scheitern verurteilt, da beide Seiten stur waren.
مذاکرات محکوم به شکست بودند، زیرا هر دو طرف سرسخت بودند.
★★★محکوم به شکست بودن
Seine Pläne ohne Unterstützung waren von Anfang an zum Scheitern verurteilt.
برنامههای او بدون حمایت از همان ابتدا محکوم به شکست بودند.
★★★محکوم به شکست بودن
Das Unternehmen war zum Scheitern verurteilt, weil die Führung schwach war.
شرکت محکوم به شکست بود، زیرا مدیریت ضعیف بود.
★★★محکوم به شکست بودن
Die Expedition war zum Scheitern verurteilt, weil das Wetter zu schlecht war.
اکتشاف محکوم به شکست بود، زیرا هوا بسیار بد بود.
★★★محکوم به شکست بودن
Ihr Versuch, das Problem allein zu lösen, war zum Scheitern verurteilt.
تلاش او برای حل مشکل به تنهایی محکوم به شکست بود.
★★★محکوم به شکست بودن
Die Partnerschaft war zum Scheitern verurteilt, weil sie unterschiedliche Ziele hatten.
شراکت محکوم به شکست بود، زیرا آنها اهداف متفاوتی داشتند.
★★★محکوم به شکست بودن
Die Kampagne war zum Scheitern verurteilt, da die Strategie nicht durchdacht war.
کمپین محکوم به شکست بود، زیرا استراتژی درست برنامهریزی نشده بود.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “zum Scheitern verurteilt” برای اشاره به موقعیتی که محکوم به شکست است، استفاده میشود.

scheitern
(شکست خوردن، ناکام شدن)
صرف فعل “scheitern”
ماضی نقلی (Perfekt): ist gescheitert
گذشته ساده (Präteritum): scheiterte
★★★شکست خوردن
Das Projekt ist leider gescheitert.
پروژه متأسفانه شکست خورد.
★★★ناکام شدن
Er ist bei dem Versuch, das Unternehmen zu retten, gescheitert.
او در تلاش برای نجات شرکت ناکام شد.
مثالها
★★★شکست خوردن
Die Verhandlungen sind aufgrund von Meinungsverschiedenheiten gescheitert.
مذاکرات به دلیل اختلاف نظرها شکست خوردند.
★★★ناکام شدن
Sie ist mehrmals gescheitert, bevor sie schließlich Erfolg hatte.
او چندین بار ناکام شد قبل از اینکه بالاخره موفق شود.
★★★شکست خوردن
Das Experiment scheiterte wegen technischer Probleme.
آزمایش به دلیل مشکلات فنی شکست خورد.
★★★ناکام شدن
Er scheiterte an den hohen Anforderungen der Aufgabe.
او در برابر الزامات بالای وظیفه ناکام شد.
★★★شکست خوردن
Ihr Plan, eine eigene Firma zu gründen, ist gescheitert.
برنامه او برای تأسیس شرکت خودش شکست خورد.
★★★ناکام شدن
Die Expedition scheiterte wegen schlechten Wetters.
اکتشاف به دلیل هوای بد ناکام شد.
★★★شکست خوردن
Sein Versuch, die Prüfung zu bestehen, ist gescheitert.
تلاش او برای گذراندن آزمون شکست خورد.
★★★ناکام شدن
Das Team scheiterte in der letzten Runde des Turniers.
تیم در دور آخر مسابقات ناکام شد.
★★★
Das Projekt ist leider gescheitert.
پروژه متأسفانه شکست خورد.
★★★
Ich habe versucht, das Problem zu lösen, aber ich bin gescheitert.
سعی کردم مشکل را حل کنم، اما ناکام شدم.
★★★
Unser Plan für das Wochenende ist wegen des schlechten Wetters gescheitert.
برنامه ما برای آخر هفته به دلیل هوای بد شکست خورد.
★★★
Viele Startups scheitern in den ersten Jahren.
بسیاری از استارتاپها در سالهای اول شکست میخورند.
★★★
Er hat das Examen nicht bestanden und ist gescheitert.
او در امتحان قبول نشد و شکست خورد.
★★★
Die Verhandlungen sind gescheitert, weil keine Einigung erzielt wurde.
مذاکرات به دلیل عدم دستیابی به توافق شکست خوردند.
این مثالها نشان میدهند که فعل “scheitern” در مکالمات روزمره به طور متداول برای توصیف موقعیتهای شکست و ناکامی استفاده میشود.
این مثالها نشان میدهند که فعل “scheitern” برای اشاره به شکست خوردن یا ناکام شدن در یک کار یا موقعیت استفاده میشود.

verurteilen
(محکوم کردن، محکومیت صادر کردن)
صرف فعل “verurteilen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat verurteilt
گذشته ساده (Präteritum): verurteilte
محکوم کردن (از نظر قانونی)
★★★محکوم کردن
Das Gericht hat ihn zu fünf Jahren Haft verurteilt.
دادگاه او را به پنج سال حبس محکوم کرد.
محکوم کردن (از نظر اخلاقی یا اجتماعی)
★★★محکوم کردن
Die Gesellschaft verurteilt solche Handlungen.
جامعه چنین رفتارهایی را محکوم میکند.
مثالها
محکوم کردن (از نظر قانونی)
★★★
Der Angeklagte wurde wegen Diebstahls verurteilt.
متهم به دلیل سرقت محکوم شد.
★★★
Er wurde zu einer Geldstrafe verurteilt.
او به پرداخت جریمه نقدی محکوم شد.
★★★
Das Gericht verurteilte die Täter zu langen Haftstrafen.
دادگاه مرتکبان را به حبسهای طولانی محکوم کرد.
محکوم کردن (از نظر اخلاقی یا اجتماعی)
★★★
Sie verurteilt jegliche Form von Gewalt.
او هرگونه شکل از خشونت را محکوم میکند.
★★★
Die Politiker verurteilten die rassistischen Äußerungen scharf.
سیاستمداران به شدت اظهارات نژادپرستانه را محکوم کردند.
★★★
Die Organisation verurteilt den Missbrauch von Arbeitskräften.
سازمان سوء استفاده از نیروی کار را محکوم میکند.
★★★
Er wurde von der Gesellschaft wegen seines Verhaltens verurteilt.
او به خاطر رفتارهایش توسط جامعه محکوم شد.
این مثالها نشان میدهند که فعل “verurteilen” برای اشاره به محکوم کردن کسی یا چیزی، چه از نظر قانونی و چه از نظر اخلاقی یا اجتماعی، استفاده میشود. این فعل در مکالمات روزمره و رسمی به طور گستردهای به کار میرود.

die Absicht
قصد و نیت
(قصد، نیت)
حالت جمع: die Absichten
★★★قصد
Er hat die Absicht, nächstes Jahr ins Ausland zu gehen.
او قصد دارد سال آینده به خارج از کشور برود.
★★★نیت
Ihre Absicht war es, ihm zu helfen, nicht ihn zu verletzen.
نیت او این بود که به او کمک کند، نه اینکه او را زخمی کند.
★★★قصد
Sie hat die Absicht, ihr Studium im Ausland fortzusetzen.
او قصد دارد تحصیلاتش را در خارج از کشور ادامه دهد.
★★★نیت
Die Absicht des Projekts ist es, die Umwelt zu schützen.
نیت پروژه این است که از محیط زیست محافظت کند.
★★★قصد
Er hat die Absicht, ein eigenes Unternehmen zu gründen.
او قصد دارد یک شرکت خود را تأسیس کند.
★★★نیت
Mit guter Absicht machte er ihr ein teures Geschenk.
با نیت خوب او یک هدیه گرانقیمت به او داد.
★★★قصد
Die Absicht hinter dieser Maßnahme ist klar.
قصد پشت این اقدام روشن است.
★★★نیت
Ihre Absicht war es, Frieden zu fördern.
نیت او ترویج صلح بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Absicht” برای اشاره به قصد یا نیت کسی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Absichten” است.

die Qual
(رنج، عذاب، درد)
حالت جمع: die Qualen
معانی و استفادهها
★★★رنج
Die Qual der Wahl zwischen zwei guten Angeboten kann groß sein.
رنج انتخاب بین دو پیشنهاد خوب میتواند زیاد باشد.
★★★عذاب
Er konnte die Qual in ihren Augen sehen.
او میتوانست عذاب را در چشمان او ببیند.
★★★درد
Die körperliche Qual nach dem Unfall war unerträglich.
درد جسمی پس از حادثه غیرقابل تحمل بود.
مثالها
★★★رنج
Die Qual, sich zwischen zwei Jobangeboten entscheiden zu müssen, war groß.
رنج مجبور بودن به انتخاب بین دو پیشنهاد شغلی زیاد بود.
★★★عذاب
Er litt unter der Qual der Einsamkeit.
او از عذاب تنهایی رنج میبرد.
★★★درد
Nach der Operation verspürte sie große Qual.
پس از عمل جراحی او درد زیادی داشت.
★★★رنج
Die Qual der Prüfungsvorbereitung machte ihn nervös.
رنج آمادهسازی برای امتحان او را عصبی کرده بود.
★★★عذاب
Die Qualen des Gefängnisses waren schwer zu ertragen.
عذابهای زندان تحملناپذیر بودند.
★★★درد
Die Qualen der Krankheit machten ihr Leben schwer.
دردهای بیماری زندگی او را دشوار کرده بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Qual” برای اشاره به رنج، عذاب یا درد استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Qualen” است.
von gleichem Rang
(از همان رتبه، همرتبه)
★★★از همان رتبه
Die beiden Offiziere sind von gleichem Rang.
هر دو افسر از همان رتبه هستند.
★★★همرتبه
Sie ist von gleichem Rang wie ihr Kollege.
او همرتبه با همکارش است.
مثالها
★★★از همان رتبه
Die Spieler im Turnier sind von gleichem Rang.
بازیکنان در تورنمنت از همان رتبه هستند.
★★★همرتبه
Die neuen Angestellten sind alle von gleichem Rang.
کارمندان جدید همرتبه هستند.
★★★از همان رتبه
Die beiden Professoren sind von gleichem Rang in ihrer Universität.
هر دو استاد از همان رتبه در دانشگاه خود هستند.
★★★همرتبه
Die Tiere in der Herde sind von gleichem Rang und kämpfen selten.
حیوانات در گله همرتبه هستند و به ندرت میجنگند.
★★★از همان رتبه
Die Abteilungen sind von gleichem Rang und arbeiten eng zusammen.
بخشها از همان رتبه هستند و به طور نزدیک با هم کار میکنند.
★★★همرتبه
Die Mitglieder des Teams sind von gleichem Rang und teilen sich die Verantwortung.
اعضای تیم همرتبه هستند و مسئولیتها را به اشتراک میگذارند.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “von gleichem Rang” برای اشاره به افرادی که از همان رتبه یا همرتبه هستند، استفاده میشود.
von hohem Rang
(از رتبه بالا، با مرتبه بالا)
★★★از رتبه بالا
Der General ist ein Offizier von hohem Rang.
ژنرال یک افسر با رتبه بالا است.
★★★با مرتبه بالا
Sie ist eine Wissenschaftlerin von hohem Rang.
او یک دانشمند با مرتبه بالا است.
مثالها
★★★از رتبه بالا
Der Diplomat war eine Person von hohem Rang in der Regierung.
دیپلمات یک شخص با رتبه بالا در دولت بود.
★★★با مرتبه بالا
Die Gäste von hohem Rang wurden zur Feier eingeladen.
مهمانان با مرتبه بالا به جشن دعوت شدند.
★★★از رتبه بالا
Er war ein Manager von hohem Rang in der Firma.
او یک مدیر با رتبه بالا در شرکت بود.
★★★با مرتبه بالا
Die Offiziere von hohem Rang trafen sich, um die Strategie zu besprechen.
افسران با رتبه بالا ملاقات کردند تا استراتژی را بحث کنند.
★★★از رتبه بالا
Die Richterin ist eine Person von hohem Rang im Justizsystem.
قاضی یک شخص با رتبه بالا در سیستم قضایی است.
★★★با مرتبه بالا
Sie wurde als Künstlerin von hohem Rang anerkannt.
او به عنوان یک هنرمند با مرتبه بالا شناخته شد.
★★★از رتبه بالا
Die Entscheidung wurde von einer Person von hohem Rang getroffen.
تصمیم توسط یک شخص با رتبه بالا گرفته شد.
★★★با مرتبه بالا
Der Wissenschaftler von hohem Rang erhielt zahlreiche Auszeichnungen.
دانشمند با مرتبه بالا جوایز زیادی دریافت کرد.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “von hohem Rang” برای اشاره به افرادی که از رتبه یا مرتبه بالایی برخوردار هستند، استفاده میشود.
geschickt
★★★ماهرانه
Er hat das Problem sehr geschickt gelöst.
او مشکل را بهطور ماهرانهای حل کرد.
★★★با مهارت
Sie hat die Verhandlungen geschickt geführt.
او مذاکرات را با مهارت انجام داد.
مثالها
ماهرانه در طراحی:
Der Grafiker hat die verschiedenen Elemente geschickt im Design untergebracht.
طراح گرافیک عناصر مختلف را بهطور ماهرانهای در طراحی جای داد.
ماهرانه در حل مشکل:
Er hat das Problem sehr geschickt gelöst.
او مشکل را بهطور ماهرانهای حل کرد.
ماهرانه در مذاکرات:
Sie hat die Verhandlungen geschickt geführt.
او مذاکرات را با مهارت انجام داد.
ماهرانه در چیدمان:
Die Möbel wurden geschickt im kleinen Raum angeordnet.
مبلمان بهطور ماهرانهای در اتاق کوچک چیده شدند.
ماهرانه در برنامهریزی:
Der Manager hat die Ressourcen geschickt verteilt.
مدیر منابع را بهطور ماهرانهای تقسیم کرد.
“Der Designer musste die verschiedenen Elemente des Logos geschickt unterbringen.”
“طراح باید عناصر مختلف لوگو را بهطور ماهرانهای جای میداد.”
بنابراین، “geschickt” به معنای “ماهرانه” یا “با مهارت” صحیح است و میتواند در جملات مختلف به این معنا استفاده شود.
unterbringen
★★★جای دادن
Wir müssen die Gäste irgendwo unterbringen.
باید مهمانان را جایی جای دهیم.
★★★اسکان دادن
Das Hotel kann bis zu 200 Personen unterbringen.
هتل میتواند تا ۲۰۰ نفر را اسکان دهد.
★★★قرار دادن
Er brachte die Bücher im Regal unter.
او کتابها را در قفسه قرار داد.
مثالها
Wo können wir die zusätzlichen Teilnehmer unterbringen?
کجا میتوانیم شرکتکنندگان اضافی را جای دهیم؟
Die Flüchtlinge wurden in einem Lager untergebracht.
پناهجویان در یک اردوگاه اسکان داده شدند.
Wir müssen einen Weg finden, die Ausrüstung sicher unterzubringen.
باید راهی پیدا کنیم تا تجهیزات را به صورت ایمن جای دهیم.
Die Familie wurde vorübergehend in einem Hotel untergebracht.
خانواده به طور موقت در یک هتل اسکان داده شدند.
Kannst du mein Fahrrad in deiner Garage unterbringen?
آیا میتوانی دوچرخه من را در گاراژ خود جای دهی؟
Die Kunstwerke wurden in einem speziellen Raum untergebracht.
آثار هنری در یک اتاق خاص قرار داده شدند.
Das Unternehmen plant, seine Büros in einem neuen Gebäude unterzubringen.
شرکت برنامه دارد تا دفاتر خود را در یک ساختمان جدید اسکان دهد.
Der Designer musste die verschiedenen Elemente des Logos geschickt unterbringen.
طراح باید عناصر مختلف لوگو را بهطور ماهرانهای جای میداد.
Der Anlauf
کلمه “Anlauf” به معنای “شروع”، “آغاز” یا “دورخیز” است. این اسم برای اشاره به شروع یا آمادهسازی اولیه برای یک فعالیت یا تلاش به کار میرود.
جنسیت و جمع اسم “Anlauf”
Der Anlauf (مذکر)
Die Anläufe (جمع)
معانی و استفادهها
★★★شروع
Der Anlauf für das neue Projekt war erfolgreich.
شروع پروژه جدید موفقیتآمیز بود.
★★★آغاز
Beim ersten Anlauf hat es nicht geklappt.
در اولین تلاش موفق نشد.
★★★دورخیز
Er nahm einen langen Anlauf, bevor er sprang.
او قبل از پریدن یک دورخیز طولانی کرد.
Der Anlauf zur Reform begann im letzten Jahr.
آغاز اصلاحات در سال گذشته شروع شد.
Nach mehreren Anläufen gelang es ihm, die Prüfung zu bestehen.
پس از چندین تلاش، او موفق به قبولی در امتحان شد.
Die Firma hat einen neuen Anlauf zur Markteinführung des Produkts unternommen.
شرکت یک شروع جدید برای معرفی محصول به بازار انجام داده است.
Der Sportler nahm einen kräftigen Anlauf und sprang über die Hürde.
ورزشکار یک دورخیز محکم برداشت و از مانع پرید.
Es dauerte einige Anläufe, bis das Gerät richtig funktionierte.
چندین تلاش طول کشید تا دستگاه به درستی کار کند.
Der Anlauf des Motors dauerte länger als erwartet.
شروع موتور بیشتر از حد انتظار طول کشید.
Der Politiker machte einen neuen Anlauf, um die Wähler zu überzeugen.
سیاستمدار یک شروع جدید برای متقاعد کردن رایدهندگان انجام داد.
buhlen
کلمه “buhlen” به معنای “جلب توجه کردن” یا “تلاش کردن برای به دست آوردن” است. این فعل برای اشاره به تلاش فعالانه برای به دست آوردن توجه، حمایت یا محبت کسی به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★جلب توجه کردن
Er buhlt um die Gunst des Chefs.
او برای جلب توجه رئیس تلاش میکند.
★★★تلاش کردن برای به دست آوردن
Die Firmen buhlen um die besten Talente.
شرکتها برای جذب بهترین استعدادها تلاش میکنند.
مثالها
Die Politiker buhlen um die Stimmen der Wähler.
سیاستمداران برای جلب آراء رایدهندگان تلاش میکنند.
Sie buhlt um die Aufmerksamkeit ihres Lehrers.
او برای جلب توجه معلمش تلاش میکند.
Die Unternehmen buhlen um die Kunden mit besonderen Angeboten.
شرکتها با پیشنهادهای ویژه برای جذب مشتریان تلاش میکنند.
Er buhlt um ihre Liebe, seit sie sich das erste Mal getroffen haben.
او از اولین دیدارشان برای جلب محبت او تلاش میکند.
Die verschiedenen Abteilungen buhlen um zusätzliche Mittel aus dem Budget.
بخشهای مختلف برای جذب بودجه اضافی تلاش میکنند.
Die Mannschaften buhlen um den Meisterschaftstitel.
تیمها برای کسب عنوان قهرمانی تلاش میکنند.
Der Schauspieler buhlt um Rollen in großen Produktionen.
بازیگر برای نقشهای بزرگ در تولیدات مهم تلاش میکند.
die Gunst
کلمه “Gunst” به معنای “لطف”، “مرحمت” یا “توجه” است.
این اسم برای اشاره به محبت یا توجهی که فردی به دیگری نشان میدهد و میتواند مزایا یا امتیازاتی به همراه داشته باشد، به کار میرود.
جنسیت و جمع اسم “Gunst”
Die Gunst (مونث)
(این کلمه بهطور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود)
معانی و استفادهها
★★★لطف
Er hat ihre Gunst durch seine Hilfsbereitschaft gewonnen.
او با کمکهایش لطف او را به دست آورد.
★★★مرحمت
Die Gunst des Königs war entscheidend für seinen Erfolg.
مرحمت پادشاه برای موفقیت او حیاتی بود.
★★★توجه
Er buhlt um die Gunst des Chefs.
او برای جلب توجه رئیس تلاش میکند.
مثالها
کار:
Sie hat die Gunst ihrer Kollegen durch harte Arbeit und Engagement gewonnen.
او با کار سخت و تعهد، لطف همکارانش را به دست آورد.
سیاست:
Der Politiker sucht die Gunst der Wähler.
سیاستمدار به دنبال جلب لطف رایدهندگان است.
دوستی:
Er tat alles, um ihre Gunst zu erlangen.
او هر کاری کرد تا لطف او را به دست آورد.
پادشاهی:
Die Gunst des Königs brachte ihm viele Vorteile.
لطف پادشاه برای او مزایای زیادی به همراه داشت.
رقابت:
In der Firma buhlen viele Mitarbeiter um die Gunst des Chefs.
در شرکت، بسیاری از کارکنان برای جلب توجه رئیس تلاش میکنند.
فرصت:
Nutzen Sie die Gunst der Stunde!
از فرصت موجود استفاده کنید!
این مثالها نشان میدهند که کلمه “Gunst” در بسیاری از زمینهها و موقعیتهای مختلف برای اشاره به لطف، توجه یا مرحمت استفاده میشود.
keine vs. keinerlei
★★★keine
استفاده کلی: “Keine” برای نفی یک اسم به کار میرود و میتواند به صورت مفرد یا جمع استفاده شود.
Ich habe keine Zeit. (من وقت ندارم.)
Es gibt keine Probleme. (هیچ مشکلی وجود ندارد.)
★★★keinerlei
تاکید بیشتر: “Keinerlei” تاکید بیشتری بر عدم وجود چیزی دارد و برای نشان دادن عدم وجود کامل و مطلق به کار میرود.
Es gab keinerlei Probleme. (هیچگونه مشکلی وجود نداشت.)
Ich habe keinerlei Interesse. (هیچگونه علاقهای ندارم.)
★★★تفاوتها
شدت و تاکید: “Keinerlei” تاکید بیشتری بر عدم وجود یا عدم علاقه دارد نسبت به “keine”.
استفاده در جمله: “Keinerlei” اغلب برای تاکید بیشتر در مواقعی استفاده میشود که نیاز به تاکید بر عدم وجود کامل باشد.
★★★مثالهای مقایسهای
★Keine:
Ich habe keine Fragen. (من سوالی ندارم.)
Es gibt keine Bäume im Garten. (در باغ هیچ درختی وجود ندارد.)
★Keinerlei:
Ich habe keinerlei Fragen. (به هیچ وجه سوالی ندارم.)
Es gibt keinerlei Bäume im Garten. (به هیچ وجه هیچ درختی در باغ وجود ندارد.)
نتیجهگیری
اگر میخواهید بر عدم وجود چیزی تاکید بیشتری کنید، بهتر است از “keinerlei” استفاده کنید. اگر نیاز به تاکید زیاد ندارید، “keine” کافی است.
abrunden
کلمه “abrunden” به معنای “گرد کردن”، “کامل کردن” یا “تمام کردن” است. این فعل میتواند برای اشاره به گرد کردن اعداد یا تکمیل کردن و به پایان رساندن یک کار استفاده شود.
معانی و استفادهها
★★★گرد کردن
Wir müssen die Zahl auf die nächste ganze Zahl abrunden.
باید عدد را به نزدیکترین عدد صحیح گرد کنیم.
★★★کامل کردن
Ein Dessert rundet das Abendessen ab.
یک دسر شام را کامل میکند.
★★★تمام کردن
Der Vortrag wurde mit einer kurzen Zusammenfassung abgerundet.
سخنرانی با یک خلاصه کوتاه به پایان رسید.
مثالها
Sie rundeten den Betrag auf den nächsten Euro ab.
آنها مبلغ را به نزدیکترین یورو گرد کردند.
Das Programm wurde durch ein Konzert abgerundet.
برنامه با یک کنسرت کامل شد.
Um das Fest abzurunden, gab es ein Feuerwerk.
برای تمام کردن جشن، یک آتشبازی برگزار شد.
Der Lehrer rundete die Stunde mit einer Übung ab.
معلم ساعت را با یک تمرین به پایان رساند.
Wir sollten die Zahlen vor dem Berichten abrunden.
باید اعداد را قبل از گزارش دادن گرد کنیم.
Ein Glas Wein rundete den Abend perfekt ab.
یک لیوان شراب، شب را به طور کامل عالی کرد.
Der Vortrag
کلمه “Vortrag” به معنای “سخنرانی” یا “ارائه” است. این اسم برای اشاره به بیانی رسمی که در آن فردی اطلاعاتی را به جمعی ارائه میدهد، به کار میرود.
جنسیت و جمع اسم “Vortrag”
Der Vortrag (مذکر)
Die Vorträge (جمع)
معانی و استفادهها
★★★سخنرانی
Er hat einen beeindruckenden Vortrag über Umweltschutz gehalten.
او یک سخنرانی تاثیرگذار درباره حفاظت از محیط زیست ارائه داد.
★★★ارائه
Der Vortrag über neue Technologien war sehr informativ.
ارائه درباره تکنولوژیهای جدید بسیار آموزنده بود.
مثالها
دانشگاه:
Die Studenten müssen einen Vortrag über ein wissenschaftliches Thema halten.
دانشجویان باید یک سخنرانی درباره یک موضوع علمی ارائه دهند.
کنفرانس:
Der Experte hielt einen Vortrag auf der Konferenz.
کارشناس یک سخنرانی در کنفرانس ارائه داد.
مدرسه:
Der Lehrer hat einen Vortrag über die Geschichte des Mittelalters vorbereitet.
معلم یک سخنرانی درباره تاریخ قرون وسطی آماده کرده است.
کسب و کار:
Bei der Firmenversammlung gab es mehrere Vorträge zu den neuesten Geschäftstrends.
در مجمع شرکت چندین سخنرانی درباره جدیدترین روندهای کسب و کار برگزار شد.
فرهنگی:
Der Vortrag über die kulturellen Unterschiede zwischen Ländern war sehr interessant.
سخنرانی درباره تفاوتهای فرهنگی بین کشورها بسیار جالب بود.
کتابخانه:
Die Bibliothek organisiert regelmäßig Vorträge zu verschiedenen Themen.
کتابخانه به طور منظم سخنرانیهایی در موضوعات مختلف سازماندهی میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “Vortrag” در بسیاری از زمینهها و موقعیتهای مختلف استفاده میشود.
willkürlich
کلمه “willkürlich” به معنای “دلبخواهی”، “اختیاری” یا “خودسرانه” است.
این صفت برای اشاره به اعمال یا تصمیماتی که بدون معیار خاص
و به صورت تصادفی یا دلبخواهی گرفته شدهاند، به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★دلبخواهی
Die Auswahl der Teilnehmer war willkürlich.
انتخاب شرکتکنندگان دلبخواهی بود.
★★★اختیاری
Er traf eine willkürliche Entscheidung.
او یک تصمیم اختیاری گرفت.
★★★خودسرانه
Die Regeln wurden willkürlich geändert.
قوانین به صورت خودسرانه تغییر کردند.
مثالها
Die Polizei durfte nicht willkürlich handeln.
پلیس اجازه نداشت به صورت خودسرانه عمل کند.
Die Verteilung der Aufgaben schien willkürlich zu sein.
تقسیم وظایف به نظر میآمد دلبخواهی باشد.
Das System wählt willkürlich einen Gewinner aus.
سیستم به صورت تصادفی یک برنده را انتخاب میکند.
Sein Verhalten war oft willkürlich und unvorhersehbar.
رفتار او اغلب دلبخواهی و غیرقابل پیشبینی بود.
Die Entscheidungen der Regierung wirken manchmal willkürlich.
تصمیمات دولت گاهی به نظر میرسد خودسرانه باشند.
Er fühlte sich ungerecht behandelt, weil die Regeln willkürlich angewendet wurden.
او احساس میکرد ناعادلانه با او برخورد شده زیرا قوانین به صورت خودسرانه اعمال شده بودند.
Die Tiere wurden willkürlich in verschiedene Gruppen aufgeteilt.
حیوانات به صورت دلبخواهی به گروههای مختلف تقسیم شدند.
festliche Wirkung
★★★اثر جشنوار
Die festliche Wirkung der Dekoration war beeindruckend.
اثر جشنوار دکوراسیون چشمگیر بود.
★★★تاثیر مجلل
Das festliche Kleid hatte eine elegante Wirkung.
لباس مجلل تاثیر زیبایی داشت.
مثالها
Die festliche Wirkung der Beleuchtung verlieh dem Raum eine besondere Atmosphäre.
اثر جشنوار نورپردازی به اتاق فضایی خاص بخشید.
Die Musik und Dekorationen hatten eine festliche Wirkung auf die Gäste.
موسیقی و دکوراسیونها اثری جشنوار بر مهمانان داشتند.
Die festliche Wirkung des Blumenarrangements war atemberaubend.
اثر جشنوار چیدمان گلها خیرهکننده بود.
Das festliche Ambiente im Saal sorgte für eine fröhliche Stimmung.
فضای جشنوار در سالن موجب حال و هوای شادی شد.
Die festliche Wirkung der Farben und Lichter machte die Feier unvergesslich.
اثر جشنوار رنگها و چراغها جشن را فراموشنشدنی کرد.
Ihre festliche Kleidung trug zur festlichen Wirkung der Veranstaltung bei.
لباس جشنوار او به اثر جشنوار مراسم افزود.
Die festliche Wirkung des Ortes beeindruckte alle Anwesenden.
اثر جشنوار مکان همه حاضران را تحت تأثیر قرار داد
Die festliche Wirkung des Posters wurde durch die geschickte Kombination von Farben und Formen verstärkt.
اثر جشنوار پوستر با ترکیب ماهرانه رنگها و اشکال تقویت شد
hervorragend
کلمه “hervorragend” به معنای “عالی” یا “فوقالعاده” است. این صفت برای توصیف چیزی که بسیار خوب، برجسته یا بینقص است به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★عالی
Das Essen im Restaurant war hervorragend.
غذای رستوران عالی بود.
★★★فوقالعاده
Sie hat hervorragende Arbeit geleistet.
او کار فوقالعادهای انجام داده است.
مثالها
Der Service im Hotel ist hervorragend.
خدمات هتل فوقالعاده است.
Er hat hervorragende Kenntnisse in Mathematik.
او دانش عالی در ریاضیات دارد.
Die Aussicht vom Berggipfel ist hervorragend.
منظره از قله کوه فوقالعاده است.
Das Konzert war einfach hervorragend.
کنسرت بهطور سادهای عالی بود.
Ihre Leistung im Wettkampf war hervorragend.
اجرای او در مسابقه فوقالعاده بود.
Die Schüler haben hervorragende Ergebnisse im Test erzielt.
دانشآموزان نتایج عالی در آزمون کسب کردند.
die Hilfsbereitschaft
کلمه “Hilfsbereitschaft” در زبان آلمانی
کلمه “Hilfsbereitschaft” به معنای “آمادگی برای کمک” یا “یاریگری” است.
این اسم برای اشاره به ویژگی یا رفتاری که فردی همواره مایل و آماده به کمک کردن به دیگران است، به کار میرود.
جنسیت و جمع اسم “Hilfsbereitschaft”
Die Hilfsbereitschaft (مونث)
(این کلمه بهطور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود)
معانی و استفادهها
★★★آمادگی برای کمک
Seine Hilfsbereitschaft ist bewundernswert.
آمادگی او برای کمک کردن ستودنی است.
★★★یاریگری
Die Hilfsbereitschaft der Freiwilligen war überwältigend.
یاریگری داوطلبان چشمگیر بود.
مثالها
کار:
Die Hilfsbereitschaft der Kollegen hat die Zusammenarbeit im Team verbessert.
آمادگی همکاران برای کمک کردن همکاری در تیم را بهبود بخشیده است.
مدرسه:
Die Lehrerin lobte die Hilfsbereitschaft der Schüler.
معلم آمادگی دانشآموزان برای کمک کردن را تحسین کرد.
جامعه:
In unserer Nachbarschaft ist die Hilfsbereitschaft sehr hoch.
در محله ما، آمادگی برای کمک کردن بسیار بالا است.
در مواقع بحران:
Während der Katastrophe zeigte die Gemeinschaft große Hilfsbereitschaft.
در طول فاجعه، جامعه یاریگری زیادی نشان داد.
دوستی:
Seine Hilfsbereitschaft macht ihn zu einem geschätzten Freund.
آمادگی او برای کمک کردن، او را به یک دوست ارزشمند تبدیل کرده است.
کار داوطلبانه:
Die Hilfsbereitschaft der Freiwilligen hat das Event zu einem Erfolg gemacht.
یاریگری داوطلبان این رویداد را به یک موفقیت تبدیل کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “Hilfsbereitschaft” در بسیاری از زمینهها و موقعیتهای مختلف برای اشاره به ویژگی یا رفتاری که فردی همواره مایل و آماده به کمک کردن به دیگران است، استفاده میشود.
entscheidend
کلمه “entscheidend” به معنای “تعیینکننده”، “حیاتی” یا “مهم” است. این صفت برای اشاره به چیزی که تاثیر زیادی بر نتیجه نهایی دارد یا بسیار مهم است، به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★تعیینکننده
Seine Entscheidung war entscheidend für den Erfolg des Projekts.
تصمیم او برای موفقیت پروژه تعیینکننده بود.
★★★حیاتی
Die nächsten Wochen sind entscheidend für die Zukunft des Unternehmens.
هفتههای آینده برای آینده شرکت حیاتی هستند.
★★★مهم
Es ist entscheidend, dass wir die Frist einhalten.
مهم است که مهلت را رعایت کنیم.
مثالها
کار:
Der entscheidende Faktor für den Erfolg war die gute Zusammenarbeit im Team.
عامل تعیینکننده برای موفقیت، همکاری خوب در تیم بود.
تحصیل:
Gute Noten sind entscheidend für den Eintritt in die Universität.
نمرات خوب برای ورود به دانشگاه حیاتی هستند.
ورزش:
Das entscheidende Tor fiel in der letzten Minute des Spiels.
گل تعیینکننده در آخرین دقیقه بازی به ثمر رسید.
زندگی:
Die richtige Berufswahl ist eine entscheidende Entscheidung im Leben.
انتخاب شغل مناسب یک تصمیم حیاتی در زندگی است.
تجارت:
Die Qualität der Produkte ist für den Erfolg des Unternehmens entscheidend.
کیفیت محصولات برای موفقیت شرکت تعیینکننده است.
پزشکی:
Eine frühzeitige Diagnose ist entscheidend für die Behandlung der Krankheit.
تشخیص زودهنگام برای درمان بیماری حیاتی است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “entscheidend” در بسیاری از زمینهها و موقعیتهای مختلف برای اشاره به چیزی که تاثیر زیادی بر نتیجه نهایی دارد یا بسیار مهم است، استفاده میشود.
zuwenden vs hinwenden
دو فعل “zuwenden” و “hinwenden” در زبان آلمانی به معنای “روی آوردن” یا “توجه کردن” هستند، اما کاربرد و معنای دقیق آنها متفاوت است.
فعل “zuwenden”
zuwenden به معنای “توجه کردن به” یا “روی آوردن به” است. این فعل اغلب به معنای دادن توجه یا کمک به کسی یا چیزی استفاده میشود.
صرف فعل “zuwenden”
ماضی نقلی (Perfekt): hat zugewandt
گذشته ساده (Präteritum): wandte zu
معانی و استفادهها
★★★توجه کردن به
Sie wandte sich den Kindern zu.
او به کودکان توجه کرد.
★★★کمک کردن به
Er wendete sich seinen Aufgaben zu.
او به وظایف خود توجه کرد.
مثالها
توجه کردن:
Der Lehrer wandte sich den Schülern zu und erklärte die Aufgabe.
معلم به دانشآموزان توجه کرد و وظیفه را توضیح داد.
کمک کردن:
Sie wendet sich immer den Bedürftigen zu.
او همیشه به نیازمندان کمک میکند.
رو آوردن:
Nach dem Studium wendete er sich der Forschung zu.
بعد از تحصیل به تحقیق روی آورد.
فعل “hinwenden”
hinwenden به معنای “برگشتن به سمت” یا “روی آوردن به” است. این فعل برای اشاره به عمل تغییر جهت یا توجه به چیزی استفاده میشود.
صرف فعل “hinwenden”
ماضی نقلی (Perfekt): hat hingewandt
گذشته ساده (Präteritum): wandte hin
معانی و استفادهها
★★★برگشتن به سمت
Sie wandte sich der Bühne hin.
او به سمت صحنه برگشت.
★★★روی آوردن به
Er wendete sich den neuen Möglichkeiten hin.
او به امکانات جدید روی آورد.
مثالها
برگشتن به سمت:
Sie wandte sich plötzlich dem Geräusch hin.
او ناگهان به سمت صدا برگشت.
توجه کردن:
Er wandte sich den schönen Bildern hin.
او به تصاویر زیبا توجه کرد.
روی آوردن:
Nach vielen Jahren in der Wirtschaft wandte er sich der Kunst hin.
پس از سالها در اقتصاد به هنر روی آورد.
تفاوتها
zuwenden بیشتر برای توجه کردن یا کمک کردن به چیزی یا کسی استفاده میشود.
hinwenden بیشتر برای تغییر جهت یا توجه به چیزی استفاده میشود.
این مثالها و توضیحات نشان میدهند که چگونه از این دو فعل با معانی و کاربردهای مختلف استفاده کنید.
Der Spruch
کلمه “Spruch” به معنای “ضربالمثل”، “گفته” یا “شعار” است. این اسم میتواند به عبارتی کوتاه که حاوی حکمت یا پند است، یا به جملهای که بهطور مکرر استفاده میشود اشاره داشته باشد.
جنسیت و جمع اسم “Spruch”
Der Spruch (مذکر)
Die Sprüche (جمع)
معانی و استفادهها
★★★ضربالمثل
“Der frühe Vogel fängt den Wurm” ist ein bekannter Spruch.
“پرنده سحرخیز کرم را میگیرد” یک ضربالمثل معروف است.
★★★گفته
Sein Lieblingsspruch ist: “Carpe Diem”.
گفته مورد علاقه او: “دم را غنیمت شمار” است.
★★★شعار
Die Demonstranten riefen verschiedene Sprüche.
تظاهرکنندگان شعارهای مختلفی سر دادند.
مثالها
ضربالمثل:
Ein alter Spruch besagt: “Was du heute kannst besorgen, das verschiebe nicht auf morgen.”
یک ضربالمثل قدیمی میگوید: “کاری که امروز میتوانی انجام دهی، به فردا موکول نکن.”
گفته:
Er hat immer einen klugen Spruch parat.
او همیشه یک گفته خردمندانه آماده دارد.
شعار:
Die Fans riefen lautstark ihre Sprüche während des Spiels.
طرفداران در طول بازی شعارهای خود را با صدای بلند فریاد میزدند.
نقش دیواری:
An der Wand hing ein schöner Spruch über Freundschaft.
بر روی دیوار یک گفته زیبا درباره دوستی آویزان بود.
کتاب:
In diesem Buch findest du viele weise Sprüche.
در این کتاب بسیاری از گفتههای خردمندانه را پیدا میکنی.
یادگاری:
Er hat den Spruch seines Vaters nie vergessen.
او گفته پدرش را هرگز فراموش نکرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “Spruch” در بسیاری از زمینهها برای اشاره به عباراتی که حاوی حکمت، پند، یا شعار هستند، استفاده میشود.
auswechseln
کلمه “auswechseln” به معنای “تعویض کردن” یا “عوض کردن” است. این فعل برای اشاره به جایگزینی یک چیز با چیز دیگر، مانند قطعات، لباسها یا بازیکنان ورزشی به کار میرود.
معانی و استفادهها
★★★تعویض کردن
Der Techniker musste die defekte Lampe auswechseln.
تکنسین باید لامپ خراب را تعویض میکرد.
★★★عوض کردن
Wir sollten die alten Batterien auswechseln.
باید باتریهای قدیمی را عوض کنیم.
مثالها
تکنولوژی:
Der IT-Spezialist hat die Festplatte des Computers ausgetauscht.
متخصص فناوری اطلاعات، هارد دیسک کامپیوتر را تعویض کرد.
خانگی:
Es ist Zeit, den alten Teppich auszuwechseln.
وقت آن است که فرش قدیمی را عوض کنیم.
ورزش:
Der Trainer hat drei Spieler während des Spiels ausgewechselt.
مربی سه بازیکن را در طول بازی تعویض کرد.
اتومبیل:
Der Mechaniker musste den kaputten Reifen auswechseln.
مکانیک باید تایر خراب را تعویض میکرد.
لباس:
Nach dem Regen mussten wir unsere nassen Kleider auswechseln.
بعد از باران باید لباسهای خیس خود را عوض میکردیم.
تحصیل:
Der Lehrer hat den kaputten Stift des Schülers ausgewechselt.
معلم، خودکار خراب دانشآموز را عوض کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “auswechseln” در بسیاری از زمینهها برای تعویض یا جایگزینی چیزی با چیز دیگر استفاده میشود.
vorab
کلمه “vorab” به معنای “پیشاپیش”، “قبل از” یا “از قبل” است. این قید برای اشاره به انجام یا اعلام چیزی قبل از وقوع یک رویداد یا انجام یک عمل استفاده میشود.
معانی و استفادهها
★★★پیشاپیش
Wir möchten Ihnen vorab für Ihre Unterstützung danken.
ما میخواهیم پیشاپیش از حمایت شما تشکر کنیم.
★★★قبل از
Die Informationen wurden vorab per E-Mail verschickt.
اطلاعات پیشاپیش از طریق ایمیل ارسال شد.
★★★از قبل
Bitte teilen Sie uns Ihre Wünsche vorab mit.
لطفاً خواستههای خود را از قبل به ما اطلاع دهید.
مثالها
تشکر پیشاپیش:
Wir danken Ihnen vorab für Ihre Mitarbeit.
پیشاپیش از همکاری شما متشکریم.
ارسال اطلاعات:
Die Teilnehmer erhielten vorab alle notwendigen Unterlagen.
شرکتکنندگان تمامی مدارک لازم را از قبل دریافت کردند.
اطلاع دادن:
Bitte informieren Sie uns vorab über mögliche Änderungen.
لطفاً ما را پیشاپیش از تغییرات احتمالی مطلع کنید.
تست کردن:
Das Produkt wurde vorab getestet, bevor es auf den Markt kam.
محصول پیشاپیش تست شد، قبل از اینکه به بازار عرضه شود.
تایید:
Der Termin wurde vorab bestätigt.
وقت ملاقات پیشاپیش تایید شد.
پرس و جو:
Können Sie mir vorab sagen, was ich mitbringen soll?
میتوانید پیشاپیش به من بگویید چه چیزی باید بیاورم؟
این مثالها نشان میدهند که کلمه “vorab” در بسیاری از زمینهها برای اشاره به انجام یا اعلام چیزی قبل از وقوع یک رویداد یا انجام یک عمل استفاده میشود.
vermitteln
کلمه “abweisend” به معنای “سرد”، “غیر دوستانه” یا “رد کننده” است.
این صفت برای توصیف رفتار یا حالتی به کار میرود که نشاندهنده عدم علاقه، بیاعتنایی یا رد کردن است.
معانی و استفادهها
★★★سرد
Er reagierte abweisend auf meine Bitte.
او به درخواست من با سردی واکنش نشان داد.
★★★غیر دوستانه
Die abweisende Haltung des Verkäufers schreckte die Kunden ab.
رفتار غیر دوستانه فروشنده، مشتریان را ترساند.
★★★رد کننده
Sie gab ihm eine abweisende Antwort.
او یک پاسخ رد کننده به او داد.
مثالها
سرد:
Sein abweisendes Verhalten machte es schwer, mit ihm zu kommunizieren.
رفتار سرد او ارتباط با او را دشوار میکرد.
غیر دوستانه:
Die abweisende Haltung der Empfangsdame war für die Gäste unangenehm.
رفتار غیر دوستانه مسئول پذیرش برای مهمانان ناخوشایند بود.
رد کننده:
Auf ihre Fragen erhielt sie nur abweisende Antworten.
به سوالات او فقط پاسخهای رد کننده داده شد.
بیاعتنا:
Trotz seiner abweisenden Art versuchten die Kollegen, ihm zu helfen.
با وجود رفتار بیاعتنای او، همکاران تلاش کردند به او کمک کنند.
نپذیرفتن:
Der Chef war abweisend gegenüber den Vorschlägen der Mitarbeiter.
رئیس نسبت به پیشنهادات کارکنان بیاعتنا بود.
ناخوشایند:
Ihr abweisender Blick zeigte deutlich, dass sie keine weiteren Fragen wollte.
نگاه سرد او نشان میداد که نمیخواست سوالات بیشتری پرسیده شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “abweisend” در بسیاری از زمینهها برای توصیف رفتار یا حالتی که نشاندهنده عدم علاقه، بیاعتنایی یا رد کردن است، استفاده میشود.
grundsätzlich
کلمه “grundsätzlich” به معنای “اساسی”، “اصولی” یا “به طور کلی” است. این صفت و قید برای اشاره به اصول پایهای یا مفاهیم اساسی به کار میرود و میتواند به معنای “اصولاً” یا “به طور عمده” نیز باشد.
معانی و استفادهها
★★★اساسی
Die grundsätzlichen Werte des Unternehmens sind Ehrlichkeit und Transparenz.
ارزشهای اساسی شرکت صداقت و شفافیت هستند.
★★★اصولی
Er ist grundsätzlich gegen diese Entscheidung.
او اصولاً با این تصمیم مخالف است.
★★★به طور کلی
Grundsätzlich ist es wichtig, die Regeln zu befolgen.
به طور کلی، مهم است که قوانین رعایت شوند.
مثالها
اساسی:
Die grundsätzliche Idee hinter dem Projekt ist innovativ.
ایده اساسی پشت این پروژه نوآورانه است.
اصولی:
Sie ist grundsätzlich bereit, zu helfen, wenn es nötig ist.
او اصولاً آماده کمک است، اگر لازم باشد.
به طور کلی:
Grundsätzlich gilt, dass man pünktlich sein sollte.
به طور کلی، باید وقتشناس بود.
قانون:
Grundsätzlich haben alle Menschen gleiche Rechte.
به طور کلی، همه انسانها حقوق برابر دارند.
روش:
Er arbeitet grundsätzlich sehr sorgfältig.
او اصولاً بسیار دقیق کار میکند.
پایهای:
Die grundsätzlichen Fragen müssen zuerst geklärt werden.
سوالات اساسی باید ابتدا روشن شوند.
مخالفت:
Er ist grundsätzlich gegen Veränderungen.
او اصولاً مخالف تغییرات است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “grundsätzlich” در بسیاری از زمینهها برای اشاره به اصول پایهای یا مفاهیم اساسی، به طور کلی یا اصولاً به کار میرود.
mittlerweile
کلمه “mittlerweile” به معنای “در این بین”، “در این مدت” یا “در حال حاضر” است. این قید برای اشاره به تغییراتی که در طول زمان رخ دادهاند یا وضعیتی که اکنون برقرار است، استفاده میشود.
معانی و استفادهها
★★★در این بین
Er hat sich mittlerweile an seine neue Umgebung gewöhnt.
او در این بین به محیط جدیدش عادت کرده است.
★★★در این مدت
Mittlerweile haben wir viele Fortschritte gemacht.
در این مدت پیشرفتهای زیادی داشتهایم.
★★★در حال حاضر
Mittlerweile ist sie eine erfahrene Lehrerin.
در حال حاضر او یک معلم باتجربه است.
مثالها
تغییرات در طول زمان:
Mittlerweile spreche ich fließend Deutsch.
در این بین، من بهطور روان آلمانی صحبت میکنم.
تغییر وضعیت:
Das Unternehmen hat sich mittlerweile erholt.
شرکت در این مدت بهبود یافته است.
پیشرفت:
Wir haben mittlerweile alle notwendigen Informationen gesammelt.
ما در حال حاضر همه اطلاعات لازم را جمعآوری کردهایم.
رشد و توسعه:
Die Stadt hat sich mittlerweile stark verändert.
شهر در این مدت به شدت تغییر کرده است.
تجربه:
Mittlerweile hat er viel Erfahrung in seinem Beruf gesammelt.
در این بین، او تجربه زیادی در حرفه خود جمع کرده است.
روابط:
Mittlerweile sind wir gute Freunde geworden.
در این مدت، ما دوستان خوبی شدهایم.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “mittlerweile” در بسیاری از زمینهها برای اشاره به تغییراتی که در طول زمان رخ دادهاند یا وضعیتی که اکنون برقرار است، استفاده میشود.
der Eigenbedarf
کلمه “Eigenbedarf” به معنای “نیاز شخصی” یا “مصرف شخصی” است. این اسم برای اشاره به نیاز یا مصرفی که فرد یا خانواده برای خودشان دارند به کار میرود، بهویژه در زمینه مسکن یا منابع.
جنسیت و جمع اسم “Eigenbedarf”
Der Eigenbedarf (مذکر)
(این کلمه بهطور معمول به صورت جمع استفاده نمیشود)
معانی و استفادهها
★★★نیاز شخصی
Der Eigenbedarf des Vermieters ist ein Grund für die Kündigung des Mietvertrags.
نیاز شخصی صاحبخانه یکی از دلایل فسخ قرارداد اجاره است.
★★★مصرف شخصی
Die produzierte Energie deckt den Eigenbedarf des Haushalts.
انرژی تولید شده نیاز شخصی خانوار را پوشش میدهد.
مثالها
مسکن:
Der Vermieter kündigte die Wohnung wegen Eigenbedarfs.
صاحبخانه به دلیل نیاز شخصی، قرارداد اجاره را فسخ کرد.
کشاورزی:
Die Ernte reicht für den Eigenbedarf der Familie.
محصول برداشت شده نیاز شخصی خانواده را تامین میکند.
انرژی:
Das Solarsystem produziert genug Strom für den Eigenbedarf.
سیستم خورشیدی برق کافی برای نیاز شخصی تولید میکند.
منابع:
Wir nutzen das Holz aus unserem Wald für unseren Eigenbedarf.
ما چوب از جنگل خودمان را برای نیاز شخصی استفاده میکنیم.
باغبانی:
Der Garten liefert genug Gemüse für den Eigenbedarf.
باغ سبزیجات کافی برای نیاز شخصی فراهم میکند.
آب:
Der Brunnen liefert Wasser für den Eigenbedarf des Hauses.
چاه آب برای نیاز شخصی خانه تامین میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “Eigenbedarf” در بسیاری از زمینهها برای اشاره به نیاز یا مصرف شخصی استفاده میشود.
überwinden
صرف فعل “überwinden”
ماضی نقلی (Perfekt): hat überwunden
گذشته ساده (Präteritum): überwand
★★★غلبه کردن
Er hat seine Angst überwunden.
او بر ترس خود غلبه کرده است.
★★★برطرف کردن
Sie überwand alle Hindernisse auf ihrem Weg.
او همه موانع را در مسیر خود برطرف کرد.
مثالها
★★★غلبه کردن
Er überwand seine Schüchternheit und sprach vor der ganzen Klasse.
او بر خجالت خود غلبه کرد و در برابر تمام کلاس صحبت کرد.
★★★برطرف کردن
Sie hat große Schwierigkeiten überwunden, um ihr Ziel zu erreichen.
او برای رسیدن به هدف خود، مشکلات بزرگی را برطرف کرد.
★★★غلبه کردن
Nach langer Zeit hat er endlich seine Zweifel überwunden.
پس از مدت طولانی، او بالاخره بر شکهای خود غلبه کرد.
★★★برطرف کردن
Die Mannschaft überwand alle Herausforderungen und gewann das Spiel.
تیم همه چالشها را برطرف کرد و بازی را برد.
★★★غلبه کردن
Sie überwand ihre Angst vor Höhen und bestieg den Berg.
او بر ترس خود از ارتفاع غلبه کرد و کوه را فتح کرد.
★★★برطرف کردن
Er musste viele Hindernisse überwinden, um erfolgreich zu sein.
او برای موفق شدن باید موانع زیادی را برطرف میکرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “überwinden” برای اشاره به غلبه کردن بر مشکلات یا برطرف کردن موانع استفاده میشود.
Bitte betrachten Sie
Phrase: Bitte betrachten Sie (لطفاً توجه کنید به)
استفادهها
★★★لطفاً توجه کنید به
Bitte betrachten Sie die folgenden Informationen sorgfältig.
لطفاً به اطلاعات زیر با دقت توجه کنید.
★★★لطفاً بررسی کنید
Bitte betrachten Sie die Anhänge für weitere Details.
لطفاً پیوستها را برای جزئیات بیشتر بررسی کنید.
مثالها
★★★لطفاً توجه کنید به
Bitte betrachten Sie die Sicherheitsanweisungen, bevor Sie das Gerät benutzen.
لطفاً قبل از استفاده از دستگاه به دستورالعملهای ایمنی توجه کنید.
★★★لطفاً بررسی کنید
Bitte betrachten Sie die Diagramme, um die Daten besser zu verstehen.
لطفاً نمودارها را بررسی کنید تا دادهها را بهتر درک کنید.
★★★لطفاً توجه کنید به
Bitte betrachten Sie die neuen Richtlinien im Handbuch.
لطفاً به دستورالعملهای جدید در دفترچه راهنما توجه کنید.
★★★لطفاً بررسی کنید
Bitte betrachten Sie die Vertragsbedingungen vor der Unterzeichnung.
لطفاً شرایط قرارداد را قبل از امضا بررسی کنید.
★★★لطفاً توجه کنید به
Bitte betrachten Sie die Umweltfaktoren bei der Planung des Projekts.
لطفاً در برنامهریزی پروژه به عوامل محیطی توجه کنید.
★★★لطفاً بررسی کنید
Bitte betrachten Sie die Ergebnisse der Umfrage im Bericht.
لطفاً نتایج نظرسنجی را در گزارش بررسی کنید.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Bitte betrachten Sie” برای جلب توجه به موضوع یا بررسی موارد خاص استفاده میشود.
vergehen
صرف فعل “vergehen”
ماضی نقلی (Perfekt): ist vergangen
گذشته ساده (Präteritum): verging
معانی و استفادهها
★★★گذشتن (زمان)
Die Zeit vergeht schnell, wenn man Spaß hat.
زمان به سرعت میگذرد وقتی که خوش میگذرد.
★★★سپری شدن (درد، احساسات)
Der Schmerz verging nach einigen Tagen.
درد پس از چند روز سپری شد.
مثالها
★★★گذشتن (زمان)
Der Sommer verging wie im Flug.
تابستان مثل برق و باد گذشت.
★★★سپری شدن (درد، احساسات)
Sein Ärger verging, nachdem er die Entschuldigung akzeptierte.
عصبانیت او پس از قبول عذرخواهی سپری شد.
★★★گذشتن (زمان)
Die Wochen vergehen langsam, wenn man auf etwas wartet.
هفتهها به کندی میگذرند وقتی که منتظر چیزی هستید.
★★★سپری شدن (درد، احساسات)
Die Trauer verging mit der Zeit.
اندوه با گذشت زمان سپری شد.
★★★گذشتن (زمان)
Die Jahre vergehen und man wird älter.
سالها میگذرند و آدم پیرتر میشود.
★★★سپری شدن (درد، احساسات)
Der Kummer verging, als sie die gute Nachricht hörte.
غم او سپری شد وقتی که خبر خوب را شنید.
★★★ماندگاری عطر
Der Duft des Parfüms verging nach einigen Stunden.
بوی عطر پس از چند ساعت سپری شد.
مثالها
★★★ماندگاری عطر
Der Duft des Parfüms verging schneller als erwartet.
بوی عطر سریعتر از آنچه انتظار میرفت، سپری شد.
★★★ماندگاری عطر
Trotz der hohen Qualität verging der Duft des Parfüms nach kurzer Zeit.
با وجود کیفیت بالا، بوی عطر پس از مدت کوتاهی سپری شد.
★★★ماندگاری عطر
Der angenehme Duft verging allmählich im Laufe des Tages.
بوی مطبوع به تدریج در طول روز سپری شد.
★★★ماندگاری عطر
Nach dem Auftragen verging der Duft des Parfüms nach einigen Stunden.
پس از استعمال، بوی عطر پس از چند ساعت سپری شد.
★★★ماندگاری عطر
Der Duft des teuren Parfüms verging erst nach einem ganzen Tag.
بوی عطر گرانقیمت تنها پس از یک روز کامل سپری شد.
★★★ماندگاری عطر
Leider verging der Duft des Parfüms schneller als erwartet.
متأسفانه بوی عطر سریعتر از آنچه انتظار میرفت، سپری شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “vergehen” برای اشاره به گذشتن زمان یا سپری شدن احساسات و درد استفاده میشود
این مثالها نشان میدهند که کلمه “vergehen” برای اشاره به گذشتن و سپری شدن بوی عطر استفاده میشود..
Aufweisen
صرف فعل “aufweisen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat aufgewiesen
گذشته ساده (Präteritum): wies auf
معانی و استفادهها
★★★نشان دادن
Das Produkt weist viele positive Eigenschaften auf.
این محصول بسیاری از ویژگیهای مثبت را نشان میدهد.
★★★داشتن
Die Stadt weist eine hohe Lebensqualität auf.
این شهر دارای کیفیت زندگی بالایی است.
مثالها
★★★نشان دادن
Die Studie weist interessante Ergebnisse auf.
این مطالعه نتایج جالبی را نشان میدهد.
★★★داشتن
Der Bericht weist mehrere Fehler auf.
گزارش چندین اشتباه را نشان میدهد.
★★★نشان دادن
Die Untersuchung wies Mängel im System auf.
بررسیها نواقصی در سیستم را نشان داد.
★★★داشتن
Das Gebäude weist moderne Architektur auf.
این ساختمان دارای معماری مدرن است.
★★★نشان دادن
Der Patient weist Symptome einer Grippe auf.
بیمار علائم آنفولانزا را نشان میدهد.
★★★داشتن
Das Fahrzeug weist eine hohe Effizienz auf.
این وسیله نقلیه دارای کارایی بالایی است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “aufweisen” برای اشاره به نشان دادن یا داشتن ویژگیها یا خصوصیات خاص استفاده میشود.
das Feld
حالت جمع: die Felder
معانی و استفادهها
★★★مزرعه
Die Bauern pflanzen auf den Feldern Getreide an.
کشاورزان در مزارع گندم میکارند.
★★★میدان
Das Spielfeld war für das Fußballspiel bereit.
میدان بازی برای مسابقه فوتبال آماده بود.
★★★حوزه
Er ist ein Experte auf dem Feld der Physik.
او یک متخصص در حوزه فیزیک است.
مثالها
★★★مزرعه
Die Felder sind im Frühling besonders schön.
مزارع در بهار بسیار زیبا هستند.
★★★میدان
Die Kinder spielten auf den weiten Feldern.
کودکان در میدانهای وسیع بازی میکردند.
★★★حوزه
Er hat viel Erfahrung auf verschiedenen Feldern der Wissenschaft.
او در حوزههای مختلف علم تجربه زیادی دارد.
★★★مزرعه
Die Felder werden regelmäßig bewässert.
مزارع به طور منظم آبیاری میشوند.
★★★میدان
Das Team trainiert täglich auf dem Fußballfeld.
تیم روزانه در میدان فوتبال تمرین میکند.
★★★حوزه
Neue Entdeckungen wurden auf dem Feld der Medizin gemacht.
کشفیات جدیدی در حوزه پزشکی صورت گرفته است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “das Feld” برای اشاره به مزرعه، میدان و حوزه استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Felder” است.
Variieren
صرف فعل “variieren”
ماضی نقلی (Perfekt): hat variiert
گذشته ساده (Präteritum): variierte
معانی و استفادهها
★★★متفاوت بودن
Die Meinungen variieren von Person zu Person.
نظرات از فردی به فرد دیگر متفاوت است.
★★★تغییر کردن
Die Preise variieren je nach Saison.
قیمتها بسته به فصل تغییر میکنند.
مثالها
★★★متفاوت بودن
Die Ergebnisse variieren je nach Methode.
نتایج بسته به روش متفاوت است.
★★★تغییر کردن
Die Temperaturen variieren im Laufe des Jahres.
دماها در طول سال تغییر میکنند.
★★★متفاوت بودن
Die Geschmäcker variieren stark.
سلیقهها بسیار متفاوت هستند.
★★★تغییر کردن
Die Farben des Himmels variieren bei Sonnenaufgang.
رنگهای آسمان هنگام طلوع خورشید تغییر میکنند.
★★★متفاوت بودن
Die Anforderungen variieren je nach Projekt.
الزامات بسته به پروژه متفاوت است.
★★★تغییر کردن
Die Dauer der Reise variiert je nach Verkehrslage.
مدت زمان سفر بسته به وضعیت ترافیک تغییر میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “variieren” برای اشاره به متفاوت بودن یا تغییر کردن استفاده میشود.
gänzlich
★★★کاملاً
Das Problem wurde gänzlich gelöst.
مشکل کاملاً حل شد.
★★★بهطور کامل
Er hat sich gänzlich von seiner Krankheit erholt.
او بهطور کامل از بیماری خود بهبود یافت.
مثالها
★★★کاملاً
Das Gebäude wurde gänzlich renoviert.
ساختمان کاملاً نوسازی شد.
★★★بهطور کامل
Die Stadt war gänzlich zerstört nach dem Erdbeben.
شهر بهطور کامل پس از زلزله ویران شده بود.
★★★کاملاً
Die Anweisungen sind gänzlich klar.
دستورالعملها کاملاً واضح هستند.
★★★بهطور کامل
Das Buch hat mich gänzlich begeistert.
کتاب بهطور کامل مرا مجذوب کرد.
★★★کاملاً
Sein Verhalten hat sich gänzlich verändert.
رفتار او کاملاً تغییر کرده است.
★★★بهطور کامل
Der Film war gänzlich uninteressant.
فیلم بهطور کامل بیجذابیت بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “gänzlich” برای اشاره به کامل بودن یا بهطور کامل انجام شدن چیزی استفاده میشود.
betrachten
betrachten (نگاه کردن، بررسی کردن)
صرف فعل “betrachten”
ماضی نقلی (Perfekt): hat betrachtet
گذشته ساده (Präteritum): betrachtete
معانی و استفادهها
★★★نگاه کردن
Er betrachtet das Gemälde im Museum.
او به نقاشی در موزه نگاه میکند.
★★★بررسی کردن
Wir müssen die Situation genauer betrachten.
ما باید وضعیت را دقیقتر بررسی کنیم.
مثالها
★★★نگاه کردن
Sie betrachtete die Sterne am Nachthimmel.
او به ستارگان در آسمان شب نگاه میکرد.
★★★بررسی کردن
Der Lehrer betrachtet die Leistungen der Schüler.
معلم عملکرد دانشآموزان را بررسی میکند.
★★★نگاه کردن
Er betrachtet sich im Spiegel.
او به خود در آینه نگاه میکند.
★★★بررسی کردن
Die Forscher betrachten die Daten aus verschiedenen Perspektiven.
پژوهشگران دادهها را از زوایای مختلف بررسی میکنند.
★★★نگاه کردن
Sie betrachtete das Foto lange Zeit.
او برای مدت طولانی به عکس نگاه کرد.
★★★بررسی کردن
Wir sollten die Auswirkungen unserer Entscheidungen betrachten.
ما باید تاثیرات تصمیمات خود را بررسی کنیم.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “betrachten” برای اشاره به نگاه کردن یا بررسی کردن استفاده میشود.
die Neigung
die Neigung (تمایل، گرایش، شیب)
حالت جمع: die Neigungen
معانی و استفادهها
★★★تمایل
Er hat eine Neigung zur Musik.
او تمایل خاصی به موسیقی دارد.
★★★گرایش
Ihre Neigung zu Extremsportarten ist bemerkenswert.
گرایش او به ورزشهای خطرناک قابل توجه است.
★★★شیب
Die Neigung des Hügels erschwert das Wandern.
شیب تپه، پیادهروی را دشوار میکند.
مثالها
★★★تمایل
Sie hat eine künstlerische Neigung.
او تمایل هنری دارد.
★★★گرایش
Die Neigung des Kindes zu wissenschaftlichen Themen war offensichtlich.
گرایش کودک به موضوعات علمی آشکار بود.
★★★شیب
Die Neigung der Straße macht das Radfahren anstrengend.
شیب جاده، دوچرخهسواری را خستهکننده میکند.
★★★تمایل
Er zeigt eine starke Neigung zur Mathematik.
او تمایل زیادی به ریاضیات نشان میدهد.
★★★گرایش
Ihre Neigungen sind vielfältig und reichen von Sport bis Kunst.
گرایشهای او متنوع هستند و از ورزش تا هنر را شامل میشوند.
★★★شیب
Die Neigung des Daches hilft beim Ablaufen des Wassers.
شیب سقف به جریان آب کمک میکند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Neigung” برای اشاره به تمایل، گرایش و شیب استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Neigungen” است.
verleihen
verleihen (بخشیدن، اعطا کردن، قرض دادن)
صرف فعل “verleihen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat verliehen
گذشته ساده (Präteritum): verlieh
معانی و استفادهها
★★★بخشیدن، اعطا کردن
Die Jury verlieh ihm den ersten Preis.
هیئت داوران جایزه اول را به او اعطا کردند.
★★★قرض دادن
Er hat mir sein Fahrrad für das Wochenende verliehen.
او دوچرخهاش را برای آخر هفته به من قرض داد.
مثالها
★★★بخشیدن، اعطا کردن
Die Universität verlieh ihm einen Ehrendoktortitel.
دانشگاه به او عنوان دکترای افتخاری اعطا کرد.
★★★قرض دادن
Sie verlieh ihrem Freund ihr Auto für den Tag.
او ماشینش را برای یک روز به دوستش قرض داد.
★★★بخشیدن، اعطا کردن
Der König verlieh dem tapferen Ritter einen Orden.
پادشاه به شوالیه شجاع یک نشان افتخار اعطا کرد.
★★★قرض دادن
Die Bibliothek verleiht Bücher für einen Monat.
کتابخانه کتابها را برای یک ماه قرض میدهد.
★★★بخشیدن، اعطا کردن
Der Preis wird jährlich an herausragende Wissenschaftler verliehen.
این جایزه سالانه به دانشمندان برجسته اعطا میشود.
★★★قرض دادن
Er verlieh seinen Nachbarn sein Werkzeug.
او ابزارهایش را به همسایگانش قرض داد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “verleihen” برای اشاره به بخشیدن، اعطا کردن یا قرض دادن استفاده میشود.
die Assoziation
die Assoziation (انجمن، تداعی، ارتباط)
حالت جمع: die Assoziationen
معانی و استفادهها
★★★انجمن
Die Assoziation der Ärzte organisiert jährliche Konferenzen.
انجمن پزشکان کنفرانسهای سالانه برگزار میکند.
★★★تداعی
Das Bild weckt Assoziationen an meine Kindheit.
این تصویر تداعیهای دوران کودکیام را برمیانگیزد.
★★★ارتباط
Es gibt eine starke Assoziation zwischen Rauchen und Lungenkrebs.
ارتباط قویای بین سیگار کشیدن و سرطان ریه وجود دارد.
مثالها
★★★انجمن
Die Assoziation der Lehrer setzt sich für bessere Arbeitsbedingungen ein.
انجمن معلمان برای شرایط کاری بهتر تلاش میکند.
★★★تداعی
Das Lied weckt Assoziationen an vergangene Sommer.
این آهنگ تداعیکننده تابستانهای گذشته است.
★★★ارتباط
Es besteht eine klare Assoziation zwischen Ernährung und Gesundheit.
ارتباط روشنی بین تغذیه و سلامتی وجود دارد.
★★★انجمن
Die Assoziation der Schriftsteller veranstaltet eine Buchmesse.
انجمن نویسندگان نمایشگاه کتاب برگزار میکند.
★★★تداعی
Der Geruch von frisch gebackenem Brot weckt Assoziationen an meine Großmutter.
بوی نان تازه تداعیکننده خاطرات مادربزرگم است.
★★★ارتباط
Die Assoziation zwischen Stress und Herzkrankheiten ist gut dokumentiert.
ارتباط بین استرس و بیماریهای قلبی به خوبی مستند شده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Assoziation” برای اشاره به انجمن، تداعی و ارتباط استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Assoziationen” است.
gelingen
gelingen (موفق شدن، بهثمر رسیدن)
صرف فعل “gelingen”
ماضی نقلی (Perfekt): ist gelungen
گذشته ساده (Präteritum): gelang
معانی و استفادهها
★★★موفق شدن
Es ist ihm gelungen, das Problem zu lösen.
او موفق شد مشکل را حل کند.
★★★بهثمر رسیدن
Der Plan ist schließlich gelungen.
نقشه بالاخره بهثمر رسید.
مثالها
★★★موفق شدن
Es gelang ihr, das schwierige Examen zu bestehen.
او موفق شد امتحان دشوار را بگذراند.
★★★بهثمر رسیدن
Der Versuch, Frieden zu schaffen, ist gelungen.
تلاش برای ایجاد صلح بهثمر رسید.
★★★موفق شدن
Ihm gelang es, das Projekt rechtzeitig abzuschließen.
او موفق شد پروژه را بهموقع به پایان برساند.
★★★بهثمر رسیدن
Das neue Rezept ist gut gelungen.
دستور غذای جدید بهخوبی بهثمر رسید.
★★★موفق شدن
Es wird dir bestimmt gelingen, deine Ziele zu erreichen.
تو قطعاً موفق خواهی شد به اهدافت برسی.
★★★بهثمر رسیدن
Der Plan, die Stadt zu renovieren, ist gelungen.
نقشه نوسازی شهر بهثمر رسید.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “gelingen” برای اشاره به موفق شدن یا بهثمر رسیدن استفاده میشود.
wiederum
wiederum (دوباره، از طرف دیگر، در مقابل)
معانی و استفادهها
★★★دوباره
Er hat es wiederum versucht, aber diesmal ist es ihm gelungen.
او دوباره تلاش کرد و این بار موفق شد.
★★★از طرف دیگر
Das Wetter ist schön, aber wiederum könnte es morgen regnen.
هوا خوب است، اما از طرف دیگر ممکن است فردا باران ببارد.
★★★در مقابل
Er arbeitet hart, seine Kollegen wiederum sind faul.
او سخت کار میکند، در مقابل همکارانش تنبل هستند.
مثالها
★★★دوباره
Sie hat es wiederum erklärt, damit jeder es versteht.
او دوباره توضیح داد تا همه بفهمند.
★★★از طرف دیگر
Das Essen war gut, die Bedienung wiederum ließ zu wünschen übrig.
غذا خوب بود، اما از طرف دیگر خدمات رضایتبخش نبود.
★★★در مقابل
Er liebt es zu reisen, seine Frau wiederum bleibt lieber zu Hause.
او عاشق سفر است، در مقابل همسرش ترجیح میدهد در خانه بماند.
★★★دوباره
Wiederum hat er gezeigt, dass er ein zuverlässiger Freund ist.
او دوباره نشان داد که یک دوست قابل اعتماد است.
★★★از طرف دیگر
Sie wollte ausgehen, ihr Bruder wiederum wollte zu Hause bleiben.
او میخواست بیرون برود، اما از طرف دیگر برادرش میخواست در خانه بماند.
★★★در مقابل
Die neuen Regeln sind streng, die alten wiederum waren lockerer.
قوانین جدید سختگیرانه هستند، در مقابل قوانین قدیمی آسانتر بودند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “wiederum” برای اشاره به دوباره، از طرف دیگر، و در مقابل استفاده میشود.
die Leichtigkeit
die Leichtigkeit (سبکی، سهولت، آسانی)
حالت جمع: die Leichtigkeiten (نادر استفاده میشود)
معانی و استفادهها
★★★سبکی
Die Leichtigkeit des Vogels im Flug ist faszinierend.
سبکی پرنده در حال پرواز شگفتانگیز است.
★★★سهولت
Er löste das Problem mit erstaunlicher Leichtigkeit.
او مشکل را با سهولت شگفتانگیزی حل کرد.
مثالها
★★★سبکی
Die Leichtigkeit des Materials macht es ideal für den Bau von Flugzeugen.
سبکی این ماده آن را برای ساخت هواپیما ایدهآل میکند.
★★★سهولت
Mit der neuen Methode konnte sie die Aufgabe mit Leichtigkeit erledigen.
با روش جدید او توانست وظیفه را با سهولت انجام دهد.
★★★آسانی
Die Leichtigkeit, mit der er die Prüfung bestand, überraschte alle.
آسانی که او با آن امتحان را گذراند، همه را شگفتزده کرد.
★★★سبکی
Die Leichtigkeit ihrer Bewegungen im Tanz war beeindruckend.
سبکی حرکات او در رقص تحسینبرانگیز بود.
★★★سهولت
Die Leichtigkeit des Lernens mit modernen Technologien ist bemerkenswert.
سهولت یادگیری با فناوریهای مدرن قابل توجه است.
★★★آسانی
Dank ihrer Erfahrung konnte sie das Projekt mit Leichtigkeit managen.
با تشکر از تجربهاش، او توانست پروژه را با آسانی مدیریت کند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Leichtigkeit” برای اشاره به سبکی، سهولت و آسانی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Leichtigkeiten” است، هرچند به ندرت استفاده میشود.
auftauchen
auftauchen (ظاهر شدن، پدیدار شدن)
صرف فعل “auftauchen”
ماضی نقلی (Perfekt): ist aufgetaucht
گذشته ساده (Präteritum): tauchte auf
معانی و استفادهها
★★★ظاهر شدن
Ein unerwartetes Problem ist aufgetaucht.
یک مشکل غیرمنتظره ظاهر شد.
★★★پدیدار شدن
Plötzlich tauchte ein Schiff am Horizont auf.
ناگهان یک کشتی در افق پدیدار شد.
مثالها
★★★ظاهر شدن
Er tauchte plötzlich auf der Party auf.
او ناگهان در مهمانی ظاهر شد.
★★★پدیدار شدن
Nach dem Sturm tauchten viele Schäden auf.
پس از طوفان، آسیبهای زیادی پدیدار شد.
★★★ظاهر شدن
Das Thema tauchte immer wieder in den Diskussionen auf.
این موضوع همیشه در بحثها ظاهر میشد.
★★★پدیدار شدن
Ein altes Foto tauchte in den Familienarchiven auf.
یک عکس قدیمی در آرشیو خانواده پدیدار شد.
★★★ظاهر شدن
Sie tauchte aus dem Nichts auf und überraschte alle.
او از هیچکجا ظاهر شد و همه را شگفتزده کرد.
★★★پدیدار شدن
Neue Herausforderungen tauchen jeden Tag auf.
چالشهای جدید هر روز پدیدار میشوند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “auftauchen” برای اشاره به ظاهر شدن یا پدیدار شدن چیزی یا کسی استفاده میشود.
unentschlossen
unentschlossen (نامصمم، دودل)
معانی و استفادهها
★★★نامصمم
Er ist bei wichtigen Entscheidungen oft unentschlossen.
او در تصمیمگیریهای مهم اغلب نامصمم است.
★★★دودل
Sie war unentschlossen, welchen Weg sie nehmen sollte.
او دودل بود که کدام مسیر را انتخاب کند.
مثالها
★★★نامصمم
Er blieb unentschlossen vor dem Menü stehen.
او نامصمم جلوی منو ایستاد.
★★★دودل
Unentschlossene Kunden brauchen oft mehr Zeit, um eine Entscheidung zu treffen.
مشتریان دودل اغلب به زمان بیشتری برای تصمیمگیری نیاز دارند.
★★★نامصمم
Ihre unentschlossene Haltung machte die Situation komplizierter.
موضع نامصمم او وضعیت را پیچیدهتر کرد.
★★★دودل
Er war unentschlossen, ob er das Angebot annehmen sollte oder nicht.
او دودل بود که آیا پیشنهاد را قبول کند یا نه.
★★★نامصمم
Seine unentschlossene Art führte zu vielen verpassten Chancen.
رفتار نامصمم او منجر به از دست رفتن فرصتهای زیادی شد.
★★★دودل
In stressigen Situationen ist es wichtig, nicht unentschlossen zu handeln.
در موقعیتهای استرسزا، مهم است که دودل عمل نکنید.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “unentschlossen” برای اشاره به نامصمم بودن یا دودل بودن استفاده میشود.
entschlossen
entschlossen (مصمم، قاطع)
معانی و استفادهها
★★★مصمم
Er ist sehr entschlossen, sein Ziel zu erreichen.
او برای رسیدن به هدفش بسیار مصمم است.
★★★قاطع
Sie traf eine entschlossene Entscheidung.
او یک تصمیم قاطع گرفت.
مثالها
★★★مصمم
Er war entschlossen, die Prüfung zu bestehen.
او مصمم بود که امتحان را بگذراند.
★★★قاطع
Mit entschlossenem Blick ging sie auf die Bühne.
با نگاه قاطع، او به روی صحنه رفت.
★★★مصمم
Seine entschlossene Haltung beeindruckte alle.
موضع مصمم او همه را تحت تأثیر قرار داد.
★★★قاطع
Sie zeigte eine entschlossene Reaktion auf die Herausforderung.
او به چالش با واکنشی قاطع پاسخ داد.
★★★مصمم
Er ist entschlossen, seine Träume zu verwirklichen.
او مصمم است که رویاهایش را به واقعیت تبدیل کند.
★★★قاطع
Die entschlossene Führung des Teams führte zum Erfolg.
رهبری قاطع تیم منجر به موفقیت شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “entschlossen” برای اشاره به مصمم بودن یا قاطع بودن استفاده میشود.
fallen
fallen (افتادن، کاهش یافتن)
صرف فعل “fallen”
ماضی نقلی (Perfekt): ist gefallen
گذشته ساده (Präteritum): fiel
معانی و استفادهها
★★★افتادن
Er ist von der Leiter gefallen.
او از نردبان افتاد.
★★★کاهش یافتن
Die Temperaturen sind stark gefallen.
دماها به شدت کاهش یافتهاند.
مثالها
★★★افتادن
Das Glas fiel vom Tisch und zerbrach.
لیوان از روی میز افتاد و شکست.
★★★کاهش یافتن
Die Aktienkurse sind gestern stark gefallen.
قیمتهای سهام دیروز به شدت کاهش یافتند.
★★★افتادن
Im Herbst fallen die Blätter von den Bäumen.
در پاییز برگها از درختان میافتند.
★★★کاهش یافتن
Die Nachfrage nach Öl ist in den letzten Monaten gefallen.
تقاضا برای نفت در ماههای اخیر کاهش یافته است.
★★★افتادن
Er stolperte und fiel zu Boden.
او لغزید و به زمین افتاد.
★★★کاهش یافتن
Die Preise für Elektronikprodukte sind dieses Jahr gefallen.
قیمتهای محصولات الکترونیکی امسال کاهش یافتهاند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “fallen” برای اشاره به افتادن یا کاهش یافتن چیزی استفاده میشود.
vorwärtsdrängend
vorwärtsdrängend (پیشبرنده، متمایل به پیشروی)
معانی و استفادهها
★★★پیشبرنده
Seine vorwärtsdrängende Art half ihm, schnell Karriere zu machen.
شیوه پیشبرنده او به او کمک کرد تا سریعاً در حرفهاش پیشرفت کند.
★★★متمایل به پیشروی
Das vorwärtsdrängende Verhalten des Teams führte zu ihrem Sieg.
رفتار متمایل به پیشروی تیم منجر به پیروزی آنها شد.
مثالها
★★★پیشبرنده
Ihr vorwärtsdrängender Geist trieb das Projekt voran.
روحیه پیشبرنده او پروژه را به جلو راند.
★★★متمایل به پیشروی
Er hat eine vorwärtsdrängende Mentalität, die ihm hilft, Hindernisse zu überwinden.
او ذهنیتی متمایل به پیشروی دارد که به او کمک میکند تا موانع را پشت سر بگذارد.
★★★پیشبرنده
Das Unternehmen sucht nach Mitarbeitern mit einer vorwärtsdrängenden Einstellung.
شرکت به دنبال کارمندانی با نگرش پیشبرنده است.
★★★متمایل به پیشروی
Ihre vorwärtsdrängende Natur machte sie zu einer effektiven Anführerin.
طبیعت متمایل به پیشروی او، او را به یک رهبر مؤثر تبدیل کرد.
★★★پیشبرنده
Mit einer vorwärtsdrängenden Strategie konnten sie neue Märkte erschließen.
با یک استراتژی پیشبرنده توانستند بازارهای جدیدی را باز کنند.
★★★متمایل به پیشروی
Seine vorwärtsdrängenden Ideen wurden von der Geschäftsführung begrüßt.
ایدههای متمایل به پیشروی او توسط مدیریت استقبال شد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “vorwärtsdrängend” برای اشاره به پیشبرنده بودن یا تمایل به پیشروی استفاده میشود.
senkrecht
صفت: senkrecht (عمودی)
معانی و استفادهها
★★★عمودی
Die senkrechte Linie teilt das Bild in zwei Hälften.
خط عمودی تصویر را به دو نیمه تقسیم میکند.
★★★عمودی
Das Gebäude hat eine senkrechte Struktur.
این ساختمان دارای ساختاری عمودی است.
مثالها
★★★عمودی
Der Turm steht fast senkrecht zum Boden.
برج تقریباً به صورت عمودی بر زمین ایستاده است.
★★★عمودی
Die senkrechten Wände des Canyons sind beeindruckend.
دیوارهای عمودی دره بسیار تأثیرگذار هستند.
★★★عمودی
Das Flugzeug stieg senkrecht in die Luft.
هواپیما به صورت عمودی به هوا بلند شد.
★★★عمودی
Die senkrechten Streifen auf dem Stoff verleihen ihm ein elegantes Aussehen.
خطوط عمودی روی پارچه به آن ظاهری زیبا میبخشند.
★★★عمودی
Er zog eine senkrechte Linie auf das Blatt Papier.
او یک خط عمودی روی کاغذ کشید.
★★★عمودی
Die Bäume wachsen hier fast senkrecht nach oben.
درختان اینجا تقریباً به صورت عمودی رشد میکنند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “senkrecht” برای اشاره به عمودی بودن استفاده میشود.
die Unterteilung
اسم: die Unterteilung (تقسیمبندی، بخشبندی)
حالت جمع: die Unterteilungen
معانی و استفادهها
★★★تقسیمبندی
Die Unterteilung des Buches in Kapitel macht es leichter zu lesen.
تقسیمبندی کتاب به فصلها، خواندن آن را آسانتر میکند.
★★★بخشبندی
Die Unterteilung des Raumes in kleinere Bereiche war notwendig.
بخشبندی اتاق به قسمتهای کوچکتر ضروری بود.
مثالها
★★★تقسیمبندی
Die Unterteilung des Grundstücks ermöglichte den Bau mehrerer Häuser.
تقسیمبندی زمین ساخت چندین خانه را امکانپذیر کرد.
★★★بخشبندی
Die Unterteilung der Arbeit in einzelne Aufgaben beschleunigte den Prozess.
بخشبندی کار به وظایف جداگانه فرآیند را تسریع کرد.
★★★تقسیمبندی
Die Unterteilung der Schüler in Gruppen erleichterte den Unterricht.
تقسیمبندی دانشآموزان به گروهها، آموزش را آسانتر کرد.
★★★بخشبندی
Die Unterteilung des Unternehmens in verschiedene Abteilungen war erfolgreich.
بخشبندی شرکت به دپارتمانهای مختلف موفقیتآمیز بود.
★★★تقسیمبندی
Die Unterteilung der Aufgaben nach Prioritäten hilft, den Überblick zu behalten.
تقسیمبندی وظایف بر اساس اولویتها به حفظ نظم کمک میکند.
★★★بخشبندی
Die Unterteilung des Projekts in Phasen machte die Verwaltung einfacher.
بخشبندی پروژه به مراحل مختلف مدیریت آن را سادهتر کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Unterteilung” برای اشاره به تقسیمبندی یا بخشبندی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Unterteilungen” است.
lediglich
lediglich (تنها، فقط)
معانی و استفادهها
★★★تنها
Er wollte lediglich helfen.
او تنها میخواست کمک کند.
★★★فقط
Es ist lediglich eine Frage der Zeit.
این تنها یک مسئله زمان است.
مثالها
★★★تنها
Wir haben lediglich eine Stunde Zeit.
ما تنها یک ساعت وقت داریم.
★★★فقط
Die Änderung betrifft lediglich die Öffnungszeiten.
تغییر تنها به ساعات کاری مربوط میشود.
★★★تنها
Es war lediglich ein Missverständnis.
این تنها یک سوء تفاهم بود.
★★★فقط
Er hat lediglich eine Bitte.
او فقط یک درخواست دارد.
★★★تنها
Sie war lediglich neugierig.
او تنها کنجکاو بود.
★★★فقط
Wir benötigen lediglich Ihre Unterschrift.
ما فقط به امضای شما نیاز داریم.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “lediglich” برای اشاره به “تنها” یا “فقط” بودن چیزی استفاده میشود.
abstufen
abstufen (درجهبندی کردن، طبقهبندی کردن)
صرف فعل “abstufen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat abgestuft
گذشته ساده (Präteritum): stuften ab
معانی و استفادهها
★★★درجهبندی کردن
Die Farben werden von hell nach dunkel abgestuft.
رنگها از روشن به تیره درجهبندی میشوند.
★★★طبقهبندی کردن
Die Schüler wurden nach ihren Leistungen abgestuft.
دانشآموزان بر اساس عملکردشان طبقهبندی شدند.
مثالها
★★★درجهبندی کردن
Die Intensität des Lichts kann in mehreren Stufen abgestuft werden.
شدت نور میتواند در چندین مرحله درجهبندی شود.
★★★طبقهبندی کردن
Die Bücher wurden nach Themen abgestuft und ins Regal gestellt.
کتابها بر اساس موضوعات طبقهبندی شده و در قفسه قرار گرفتند.
★★★درجهبندی کردن
Die Schmerzskala ist von 1 bis 10 abgestuft.
مقیاس درد از 1 تا 10 درجهبندی شده است.
★★★طبقهبندی کردن
Die Mitarbeiter wurden nach ihrer Erfahrung abgestuft.
کارکنان بر اساس تجربهشان طبقهبندی شدند.
★★★درجهبندی کردن
Die Töne der Musik wurden fein abgestuft, um eine harmonische Melodie zu erzeugen.
تنهای موسیقی بهطور دقیق درجهبندی شدند تا یک ملودی هماهنگ ایجاد شود.
★★★طبقهبندی کردن
Die Produkte wurden nach Qualität abgestuft.
محصولات بر اساس کیفیت طبقهبندی شدند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “abstufen” برای اشاره به درجهبندی کردن یا طبقهبندی کردن استفاده میشود.
die Farbigkeit
die Farbigkeit (رنگارنگی، رنگ)
حالت جمع: die Farbigkeiten
معانی و استفادهها
★★★رنگارنگی
Die Farbigkeit des Gemäldes ist beeindruckend.
رنگارنگی نقاشی تحسینبرانگیز است.
★★★رنگ
Die Farbigkeit der Blumen im Garten ist wunderschön.
رنگهای گلها در باغ بسیار زیبا هستند.
مثالها
★★★رنگارنگی
Die Farbigkeit der traditionellen Trachten macht das Fest lebendig.
رنگارنگی لباسهای سنتی جشن را زنده میکند.
★★★رنگ
Die Farbigkeit der Natur im Herbst ist atemberaubend.
رنگهای طبیعت در پاییز خیرهکننده است.
★★★رنگارنگی
Die Künstler nutzten die Farbigkeit, um Emotionen auszudrücken.
هنرمندان از رنگارنگی برای بیان احساسات استفاده کردند.
★★★رنگ
Die Farbigkeit des Regenbogens fasziniert Kinder und Erwachsene gleichermaßen.
رنگهای رنگینکمان کودکان و بزرگسالان را به یک اندازه مجذوب میکند.
★★★رنگارنگی
Die Farbigkeit der neuen Kollektion ist sehr ansprechend.
رنگارنگی مجموعه جدید بسیار جذاب است.
★★★رنگ
Die Farbigkeit der Wandmalereien verleiht dem Raum eine besondere Atmosphäre.
رنگهای نقاشیهای دیواری به فضا جوی ویژه میبخشد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Farbigkeit” برای اشاره به رنگارنگی یا رنگ استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Farbigkeiten” است.
eher
قید: eher (ترجیحاً، بیشتر، زودتر)
معانی و استفادهها
★★★ترجیحاً
Ich würde eher zu Hause bleiben als auszugehen.
ترجیح میدهم در خانه بمانم تا بیرون بروم.
★★★بیشتر
Er ist eher ein Frühaufsteher als eine Nachteule.
او بیشتر صبح زود بیدار میشود تا اینکه شبزندهدار باشد.
★★★زودتر
Könnten wir das Meeting eher beginnen?
آیا میتوانیم جلسه را زودتر شروع کنیم؟
مثالها
★★★ترجیحاً
Ich trinke eher Kaffee als Tee.
من ترجیحاً قهوه مینوشم تا چای.
★★★بیشتر
Sie ist eher ruhig und zurückhaltend.
او بیشتر آرام و کمحرف است.
★★★زودتر
Wir sollten eher losfahren, um den Verkehr zu vermeiden.
باید زودتر حرکت کنیم تا از ترافیک جلوگیری کنیم.
★★★ترجیحاً
Eher als zu warten, sollten wir jetzt anfangen.
ترجیحاً بهجای منتظر ماندن، باید اکنون شروع کنیم.
★★★بیشتر
Er liest eher Sachbücher als Romane.
او بیشتر کتابهای علمی میخواند تا رمان.
★★★زودتر
Kannst du eher kommen?
میتوانی زودتر بیایی؟
این مثالها نشان میدهند که کلمه “eher” برای اشاره به ترجیحاً، بیشتر یا زودتر بودن چیزی استفاده میشود.
wobei
wobei (که در آن، در حالی که، در این رابطه)
معانی و استفادهها
★★★که در آن
Er hat mir ein Buch gegeben, wobei er erklärte, wie man es benutzt.
او به من کتابی داد که در آن توضیح داد چگونه از آن استفاده کنم.
★★★در حالی که
Sie arbeitet viel, wobei sie kaum Freizeit hat.
او خیلی کار میکند، در حالی که تقریباً هیچ وقت آزاد ندارد.
★★★در این رابطه
Ich habe eine Frage, wobei ich nicht sicher bin, ob du die Antwort kennst.
من سوالی دارم، در این رابطه مطمئن نیستم که تو پاسخ آن را بدانی.
مثالها
★★★که در آن
Es gibt einen Kurs, wobei man Deutsch lernen kann.
کلاسی وجود دارد که در آن میتوان زبان آلمانی یاد گرفت.
★★★در حالی که
Er ist oft unterwegs, wobei er viel von der Welt sieht.
او اغلب در سفر است، در حالی که از جهان زیادی میبیند.
★★★در این رابطه
Sie hat ein Problem, wobei ich ihr helfen kann.
او مشکلی دارد، در این رابطه میتوانم به او کمک کنم.
★★★که در آن
Es gab einen Unfall, wobei niemand verletzt wurde.
حادثهای رخ داد که در آن کسی آسیب ندید.
★★★در حالی که
Wir hatten ein Treffen, wobei wir die nächsten Schritte besprochen haben.
ما جلسهای داشتیم، در حالی که گامهای بعدی را مورد بحث قرار دادیم.
★★★در این رابطه
Ich habe ein Projekt, wobei ich deine Unterstützung brauche.
من پروژهای دارم، در این رابطه به حمایت تو نیاز دارم.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “wobei” برای اشاره به شرایط و موقعیتهای مختلف استفاده میشود.
ähneln
ähneln (شباهت داشتن، شبیه بودن)
صرف فعل “ähneln”
ماضی نقلی (Perfekt): hat geähnelt
گذشته ساده (Präteritum): ähnelte
معانی و استفادهها
★★★شباهت داشتن
Er ähnelt seinem Vater sehr.
او شباهت زیادی به پدرش دارد.
★★★شبیه بودن
Das Gebäude ähnelt einem Schloss.
این ساختمان شبیه یک قلعه است.
مثالها
★★★شباهت داشتن
Die Zwillinge ähneln sich sehr.
دوقلوها شباهت زیادی به یکدیگر دارند.
★★★شبیه بودن
Ihre Stimme ähnelt der ihrer Mutter.
صدای او شبیه صدای مادرش است.
★★★شباهت داشتن
Die beiden Bilder ähneln sich, aber sie sind nicht identisch.
این دو تصویر شباهت دارند، اما یکسان نیستند.
★★★شبیه بودن
Das neue Modell ähnelt dem alten, hat aber einige Verbesserungen.
مدل جدید شبیه مدل قدیمی است، اما برخی بهبودها دارد.
★★★شباهت داشتن
Seine Ideen ähneln denen seines Kollegen.
ایدههای او شباهت به ایدههای همکارش دارند.
★★★شبیه بودن
Das Verhalten des Kindes ähnelt dem seines Vaters.
رفتار کودک شبیه رفتار پدرش است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “ähneln” برای اشاره به شباهت داشتن یا شبیه بودن به چیزی یا کسی استفاده میشود.
empfinden
empfinden (احساس کردن، حس کردن)
صرف فعل “empfinden”
ماضی نقلی (Perfekt): hat empfunden
گذشته ساده (Präteritum): empfand
معانی و استفادهها
★★★احساس کردن
Er empfindet große Freude bei diesem Anblick.
او از دیدن این صحنه احساس شادی زیادی میکند.
★★★حس کردن
Sie empfindet Schmerzen in ihrem Rücken.
او در کمر خود احساس درد میکند.
مثالها
★★★احساس کردن
Ich empfinde tiefe Zuneigung für meine Familie.
من نسبت به خانوادهام احساس محبت عمیقی دارم.
★★★حس کردن
Er empfand Mitleid mit den Opfern der Katastrophe.
او نسبت به قربانیان فاجعه احساس ترحم کرد.
★★★احساس کردن
Sie empfindet Glück, wenn sie Musik hört.
او هنگام گوش دادن به موسیقی احساس خوشبختی میکند.
★★★حس کردن
Er empfindet die Kälte sehr stark.
او سرمای زیادی را حس میکند.
★★★احساس کردن
Ich habe immer eine besondere Verbindung zu diesem Ort empfunden.
من همیشه احساس پیوند خاصی با این مکان داشتهام.
★★★حس کردن
Sie empfand eine Mischung aus Angst und Aufregung.
او یک ترکیب از ترس و هیجان را حس کرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “empfinden” برای اشاره به احساس کردن یا حس کردن چیزی استفاده میشود.
weswegen
weswegen (به چه دلیل، چرا)
معانی و استفادهها
★★★به چه دلیل
Ich verstehe nicht, weswegen er so wütend ist.
نمیفهمم به چه دلیل او اینقدر عصبانی است.
★★★چرا
Weswegen hast du gestern gefehlt?
چرا دیروز غایب بودی؟
مثالها
★★★به چه دلیل
Weswegen bist du so spät gekommen?
به چه دلیل اینقدر دیر آمدی؟
★★★چرا
Erklär mir, weswegen du das getan hast.
برایم توضیح بده که چرا این کار را کردی.
★★★به چه دلیل
Ich weiß nicht, weswegen sie sich Sorgen macht.
نمیدانم به چه دلیل او نگران است.
★★★چرا
Weswegen hast du das Meeting verpasst?
چرا جلسه را از دست دادی؟
★★★به چه دلیل
Weswegen hast du ihm nicht geholfen?
به چه دلیل به او کمک نکردی؟
★★★چرا
Sag mir, weswegen du dich entschieden hast zu gehen.
به من بگو چرا تصمیم گرفتی بروی.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “weswegen” برای اشاره به دلیل یا چرایی چیزی استفاده میشود.
göttlich
صفت: göttlich (الهی، خدایی، بینظیر)
معانی و استفادهها
★★★الهی
Die alten Griechen glaubten an göttliche Wesen.
یونانیان باستان به موجودات الهی اعتقاد داشتند.
★★★خدایی
Die Landschaft hatte eine göttliche Schönheit.
این چشمانداز زیبایی خدایی داشت.
★★★بینظیر
Das Essen in diesem Restaurant ist einfach göttlich.
غذا در این رستوران واقعاً بینظیر است.
مثالها
★★★الهی
Die göttliche Intervention wurde in vielen alten Geschichten beschrieben.
دخالت الهی در بسیاری از داستانهای قدیمی توصیف شده است.
★★★خدایی
Er fühlte eine göttliche Präsenz während der Zeremonie.
او در طول مراسم یک حضور خدایی را احساس کرد.
★★★بینظیر
Ihre Stimme ist einfach göttlich.
صدای او واقعاً بینظیر است.
★★★الهی
Die Tempel sind Orte für göttliche Anbetung.
معبدها مکانهایی برای پرستش الهی هستند.
★★★خدایی
Sie hatten eine Vision von göttlicher Weisheit.
آنها یک چشمانداز از خرد خدایی داشتند.
★★★بینظیر
Der Sonnenuntergang über dem Meer war göttlich.
غروب خورشید بر فراز دریا بینظیر بود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “göttlich” برای اشاره به چیزهای الهی، خدایی یا بینظیر استفاده میشود.
die Asymmetrie
die Asymmetrie (عدم تقارن)
حالت جمع: die Asymmetrien
معانی و استفادهها
★★★عدم تقارن
Die Asymmetrie des Gebäudes verleiht ihm ein einzigartiges Aussehen.
عدم تقارن ساختمان به آن ظاهری منحصر به فرد میبخشد.
★★★ناموزونی
Die Asymmetrie in ihrem Gesicht macht sie besonders.
ناموزونی در صورت او او را خاص میکند.
مثالها
★★★عدم تقارن
Die Asymmetrie in der Architektur kann sehr ästhetisch sein.
عدم تقارن در معماری میتواند بسیار زیبا باشد.
★★★ناموزونی
Die Asymmetrie des Designs war beabsichtigt, um Aufmerksamkeit zu erregen.
ناموزونی در طراحی عمدی بود تا توجه را جلب کند.
★★★عدم تقارن
In der Natur gibt es viele Beispiele für Asymmetrie.
در طبیعت مثالهای زیادی از عدم تقارن وجود دارد.
★★★ناموزونی
Die Asymmetrie der Verteilung führte zu Ungleichheiten.
ناموزونی در توزیع منجر به نابرابریها شد.
★★★عدم تقارن
Die Künstler nutzten Asymmetrie, um ihre Werke interessanter zu machen.
هنرمندان از عدم تقارن استفاده کردند تا آثار خود را جالبتر کنند.
★★★ناموزونی
Asymmetrien in der Struktur können manchmal Stabilität beeinträchtigen.
ناموزونی در ساختار گاهی میتواند بر پایداری تأثیر بگذارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Asymmetrie” برای اشاره به عدم تقارن یا ناموزونی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Asymmetrien” است.
die Berechtigung
اسم: die Berechtigung (مجوز، حق)
حالت جمع: die Berechtigungen
معانی و استفادهها
★★★مجوز
Sie benötigt eine Berechtigung, um den Bereich zu betreten.
او برای ورود به منطقه به یک مجوز نیاز دارد.
★★★حق
Er hat die Berechtigung, diese Entscheidung zu treffen.
او حق تصمیمگیری در این مورد را دارد.
مثالها
★★★مجوز
Die Berechtigung zum Parken wird durch einen Ausweis nachgewiesen.
مجوز پارک کردن با یک کارت شناسایی اثبات میشود.
★★★حق
Nur Mitglieder haben die Berechtigung, an den Sitzungen teilzunehmen.
فقط اعضا حق شرکت در جلسات را دارند.
★★★مجوز
Ohne die notwendige Berechtigung dürfen Sie diesen Computer nicht verwenden.
بدون مجوز لازم، شما اجازه استفاده از این کامپیوتر را ندارید.
★★★حق
Die Berechtigung zum Zugang zu den Daten ist auf bestimmte Benutzer beschränkt.
حق دسترسی به دادهها به کاربران خاصی محدود است.
★★★مجوز
Die Berechtigung für den Zutritt muss regelmäßig erneuert werden.
مجوز ورود باید به طور منظم تمدید شود.
★★★حق
Er hat die Berechtigung, über das Projekt zu entscheiden.
او حق تصمیمگیری درباره پروژه را دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Berechtigung” برای اشاره به مجوز یا حق استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Berechtigungen” است.
ausgeglichen
صفت: ausgeglichen (متعادل، متوازن)
معانی و استفادهها
★★★متعادل
Sie ist eine sehr ausgeglichene Person und lässt sich nicht leicht aus der Ruhe bringen.
او فردی بسیار متعادل است و به راحتی آرامش خود را از دست نمیدهد.
★★★متوازن
Eine ausgewogene Ernährung sorgt für ein ausgeglichenes Leben.
یک رژیم غذایی متعادل، زندگی متوازنی را فراهم میکند.
مثالها
★★★متعادل
Er hat eine ausgeglichene Einstellung zur Arbeit und zum Leben.
او نگرشی متعادل نسبت به کار و زندگی دارد.
★★★متوازن
Nach dem Streit fanden sie wieder zu einer ausgeglichenen Beziehung zurück.
پس از دعوا، آنها دوباره به یک رابطه متوازن بازگشتند.
★★★متعادل
Ihre ausgeglichene Art hilft ihr, in stressigen Situationen ruhig zu bleiben.
شخصیت متعادل او به او کمک میکند که در موقعیتهای استرسزا آرام بماند.
★★★متوازن
Die Wirtschaft des Landes ist momentan ausgeglichen und stabil.
اقتصاد کشور در حال حاضر متوازن و پایدار است.
★★★متعادل
Ein ausgeglichener Lebensstil umfasst Arbeit, Freizeit und Erholung.
یک سبک زندگی متعادل شامل کار، اوقات فراغت و استراحت است.
★★★متوازن
Die ausgeglichene Mischung aus Theorie und Praxis ist in diesem Kurs wichtig.
ترکیب متوازن از نظریه و عمل در این دوره مهم است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “ausgeglichen” برای اشاره به متعادل یا متوازن بودن چیزی یا کسی استفاده میشود.
verhöhnen
verhöhnen (مسخره کردن، استهزاء کردن)
صرف فعل “verhöhnen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat verhöhnt
گذشته ساده (Präteritum): verhöhnte
معانی و استفادهها
★★★مسخره کردن
Er verhöhnte seine Klassenkameraden wegen ihrer Fehler.
او همکلاسیهایش را به خاطر اشتباهاتشان مسخره کرد.
★★★استهزاء کردن
Sie verhöhnten ihn, als er versuchte zu singen.
آنها او را هنگامی که تلاش کرد بخواند، استهزاء کردند.
مثالها
★★★مسخره کردن
Der Komiker verhöhnte die Politiker in seiner Show.
کمدین سیاستمداران را در نمایش خود مسخره کرد.
★★★استهزاء کردن
Sie verhöhnten seinen Akzent, obwohl er sich bemühte, die Sprache zu lernen.
آنها لهجه او را استهزاء کردند، اگرچه او برای یادگیری زبان تلاش میکرد.
★★★مسخره کردن
Die Gegner verhöhnten das Team nach der Niederlage.
حریفان تیم را پس از شکست مسخره کردند.
★★★استهزاء کردن
Die Zuschauer verhöhnten den Schauspieler wegen seines schlechten Auftritts.
تماشاگران بازیگر را به خاطر اجرای بدش استهزاء کردند.
★★★مسخره کردن
Er verhöhnte ihre Versuche, ihm zu helfen.
او تلاشهای آنها برای کمک به او را مسخره کرد.
★★★استهزاء کردن
Sie verhöhnten seine Ideen, obwohl sie innovativ waren.
آنها ایدههای او را استهزاء کردند، اگرچه نوآورانه بودند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “verhöhnen” برای اشاره به مسخره کردن یا استهزاء کردن کسی یا چیزی استفاده میشود.
anmuten
anmuten (به نظر رسیدن، به چشم آمدن)
صرف فعل “anmuten”
ماضی نقلی (Perfekt): hat angemutet
گذشته ساده (Präteritum): mutete an
معانی و استفادهها
★★★به نظر رسیدن
Die Situation mutet seltsam an.
این وضعیت به نظر عجیب میرسد.
★★★به چشم آمدن
Seine Worte muteten ehrlich an.
کلمات او به چشم صادقانه میآمدند.
مثالها
★★★به نظر رسیدن
Der Vorschlag mutete vernünftig an.
پیشنهاد به نظر منطقی میرسید.
★★★به چشم آمدن
Das alte Haus mutete mysteriös an.
خانه قدیمی به چشم مرموز میآمد.
★★★به نظر رسیدن
Es mutet seltsam an, dass niemand davon wusste.
عجیب به نظر میرسد که هیچکس از آن اطلاعی نداشت.
★★★به چشم آمدن
Ihr Verhalten mutete merkwürdig an.
رفتار او به چشم عجیب میآمد.
★★★به نظر رسیدن
Die Entscheidung mutet gerecht an.
تصمیم به نظر عادلانه میرسد.
★★★به چشم آمدن
Seine Art zu sprechen mutet höflich an.
نحوه صحبت کردن او به چشم مودبانه میآمد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “anmuten” برای اشاره به به نظر رسیدن یا به چشم آمدن چیزی یا کسی استفاده میشود.
übrig
صفت: übrig (باقیمانده، اضافی)
معانی و استفادهها
★★★باقیمانده
Nach dem Essen waren noch viele Reste übrig.
بعد از غذا، هنوز باقیماندههای زیادی باقیمانده بود.
★★★اضافی
Hast du noch übrig Geld?
آیا پول اضافی داری؟
مثالها
★★★باقیمانده
Von dem Kuchen ist noch ein Stück übrig.
از کیک هنوز یک تکه باقیمانده است.
★★★اضافی
Nach dem Umzug war viel Verpackungsmaterial übrig.
بعد از اسبابکشی، بستهبندیهای زیادی اضافی باقیمانده بود.
★★★باقیمانده
Es bleibt nicht viel Zeit übrig.
وقت زیادی باقینمانده است.
★★★اضافی
Wenn etwas übrig bleibt, können wir es morgen essen.
اگر چیزی اضافی باقیماند، میتوانیم آن را فردا بخوریم.
★★★باقیمانده
Nach dem Fest war viel Essen übrig.
بعد از جشن، غذای زیادی باقیمانده بود.
★★★اضافی
Hast du noch übrig Papier?
آیا کاغذ اضافی داری؟
این مثالها نشان میدهند که کلمه “übrig” برای اشاره به چیزی که باقیمانده یا اضافی است، استفاده میشود.
der Schwung
der Schwung (تحرک، انرژی، شور و شوق، حرکت)
حالت جمع: die Schwünge
معانی و استفادهها
★★★تحرک
Der Schwung des Tanzes war beeindruckend.
تحرک رقص تأثیرگذار بود.
★★★انرژی
Er startete den Tag mit viel Schwung.
او روز را با انرژی زیادی شروع کرد.
★★★شور و شوق
Die Rede des Präsidenten gab dem Publikum neuen Schwung.
سخنرانی رئیسجمهور به مخاطبان شور و شوق جدیدی بخشید.
★★★حرکت
Der Schwung des Pendels war konstant.
حرکت پاندول ثابت بود.
مثالها
★★★تحرک
Der Schwung des Athleten beeindruckte die Zuschauer.
تحرک ورزشکار تماشاگران را تحت تأثیر قرار داد.
★★★انرژی
Mit neuem Schwung ging er an die Arbeit.
با انرژی جدیدی به کار پرداخت.
★★★شور و شوق
Die Musik gab der Feier neuen Schwung.
موسیقی به جشن شور و شوق جدیدی بخشید.
★★★حرکت
Der Schwung des Golfschlägers war perfekt.
حرکت چوب گلف بینقص بود.
★★★تحرک
Der Schwung des Fahrzeugs nahm zu, als es den Hügel hinunterfuhr.
تحرک وسیله نقلیه هنگام پایین آمدن از تپه افزایش یافت.
★★★انرژی
Nach dem Urlaub kehrte er mit neuem Schwung zurück.
بعد از تعطیلات با انرژی جدیدی بازگشت.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Schwung” برای اشاره به تحرک، انرژی، شور و شوق و حرکت استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Schwünge” است.
diejenigen
ضمیر: diejenigen (آنهایی که، کسانی که)
معانی و استفادهها
★★★آنهایی که
Diejenigen, die hart arbeiten, werden belohnt.
آنهایی که سخت کار میکنند، پاداش میگیرند.
★★★کسانی که
Ich danke all denjenigen, die mich unterstützt haben.
از تمام کسانی که مرا حمایت کردند، تشکر میکنم.
مثالها
★★★آنهایی که
Diejenigen, die nicht teilnehmen können, sollen Bescheid sagen.
آنهایی که نمیتوانند شرکت کنند، باید اطلاع دهند.
★★★کسانی که
Ich habe Respekt vor denjenigen, die ihre Träume verfolgen.
من به کسانی که دنبال رویاهایشان میروند، احترام میگذارم.
★★★آنهایی که
Diejenigen, die früh kommen, bekommen die besten Plätze.
آنهایی که زود میآیند، بهترین جاها را میگیرند.
★★★کسانی که
Nur diejenigen, die eine Einladung haben, dürfen eintreten.
فقط کسانی که دعوتنامه دارند، اجازه ورود دارند.
★★★آنهایی که
Diejenigen, die das Problem gelöst haben, verdienen Anerkennung.
آنهایی که مشکل را حل کردند، شایسته تقدیر هستند.
★★★کسانی که
Ich möchte denjenigen danken, die bei der Organisation geholfen haben.
میخواهم از کسانی که در سازماندهی کمک کردند، تشکر کنم.
این مثالها نشان میدهند که ضمیر “diejenigen” برای اشاره به آنهایی که یا کسانی که استفاده میشود.
die Symbiose
die Symbiose (همزیستی)
حالت جمع: die Symbiosen
معانی و استفادهها
★★★همزیستی
Die Symbiose zwischen den Pilzen und den Bäumen ist ein faszinierendes Phänomen.
همزیستی بین قارچها و درختان یک پدیده شگفتانگیز است.
★★★همزیستی
In der Natur gibt es viele Beispiele für Symbiosen.
در طبیعت مثالهای زیادی از همزیستی وجود دارد.
مثالها
★★★همزیستی
Die Symbiose zwischen Algen und Korallen ermöglicht das Überleben der Korallenriffe.
همزیستی بین جلبکها و مرجانها امکان بقای صخرههای مرجانی را فراهم میکند.
★★★همزیستی
In einer Symbiose profitieren beide Organismen voneinander.
در یک همزیستی، هر دو موجود از یکدیگر سود میبرند.
★★★همزیستی
Die Symbiose zwischen den Bakterien im Darm und dem menschlichen Körper ist lebenswichtig.
همزیستی بین باکتریهای روده و بدن انسان حیاتی است.
★★★همزیستی
Ein bekanntes Beispiel für Symbiose ist die Beziehung zwischen Bienen und Blumen.
یک مثال معروف از همزیستی رابطه بین زنبورها و گلها است.
★★★همزیستی
Die Erforschung von Symbiosen kann zu neuen Erkenntnissen in der Biologie führen.
پژوهش در مورد همزیستی میتواند به یافتههای جدیدی در زیستشناسی منجر شود.
★★★همزیستی
Die Symbiose zwischen den Pflanzen und den Bestäubern ist entscheidend für die Fortpflanzung der Pflanzen.
همزیستی بین گیاهان و گردهافشانها برای تکثیر گیاهان حیاتی است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Symbiose” برای اشاره به همزیستی بین موجودات زنده استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Symbiosen” است.
nämlich
nämlich (یعنی، بهعبارتدیگر، به این دلیل که)
معانی و استفادهها
★★★یعنی
Ich mag Obst, nämlich Äpfel und Bananen.
من میوه دوست دارم، یعنی سیب و موز.
★★★بهعبارتدیگر
Er ist ein Spezialist, nämlich ein Herzchirurg.
او یک متخصص است، بهعبارتدیگر یک جراح قلب.
★★★به این دلیل که
Ich kann nicht kommen, nämlich weil ich krank bin.
نمیتوانم بیایم، به این دلیل که بیمار هستم.
مثالها
★★★یعنی
Wir haben zwei Optionen, nämlich Plan A und Plan B.
ما دو گزینه داریم، یعنی طرح A و طرح B.
★★★بهعبارتدیگر
Sie ist eine Künstlerin, nämlich eine Malerin.
او یک هنرمند است، بهعبارتدیگر یک نقاش.
★★★به این دلیل که
Er musste gehen, nämlich weil er einen wichtigen Termin hatte.
او مجبور بود برود، به این دلیل که یک قرار مهم داشت.
★★★یعنی
Das Projekt hat zwei Teile, nämlich Theorie und Praxis.
این پروژه دو بخش دارد، یعنی تئوری و عملی.
★★★بهعبارتدیگر
Das Tier ist ein Säugetier, nämlich ein Wal.
این حیوان یک پستاندار است، بهعبارتدیگر یک نهنگ.
★★★به این دلیل که
Ich habe den Termin verschoben, nämlich weil etwas dazwischen gekommen ist.
من قرار را به تعویق انداختم، به این دلیل که چیزی پیش آمد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “nämlich” برای توضیح، تاکید و دلیل آوردن در جملات استفاده میشود.
der Zusammenhang
der Zusammenhang (ارتباط، رابطه)
حالت جمع: die Zusammenhänge
معانی و استفادهها
★★★ارتباط
Es gibt einen Zusammenhang zwischen Ernährung und Gesundheit.
بین تغذیه و سلامتی ارتباطی وجود دارد.
★★★رابطه
Die Zusammenhänge zwischen den Ereignissen sind komplex.
روابط بین رویدادها پیچیده است.
مثالها
★★★ارتباط
Die Zusammenhänge der Daten sind nicht sofort ersichtlich.
ارتباطات دادهها بلافاصله مشخص نیست.
★★★رابطه
Sie erklärte die Zusammenhänge der wirtschaftlichen Entwicklungen.
او روابط تحولات اقتصادی را توضیح داد.
★★★ارتباط
Der Zusammenhang zwischen Ursache und Wirkung ist oft schwer zu erkennen.
ارتباط بین علت و معلول اغلب دشوار است.
★★★رابطه
In dem Buch werden die historischen Zusammenhänge detailliert beschrieben.
در این کتاب روابط تاریخی بهطور مفصل شرح داده شده است.
★★★ارتباط
Es besteht ein direkter Zusammenhang zwischen Stress und Bluthochdruck.
ارتباط مستقیمی بین استرس و فشار خون بالا وجود دارد.
★★★رابطه
Die Zusammenhänge in diesem Fall sind komplex und erfordern gründliche Untersuchung.
روابط در این مورد پیچیده هستند و نیاز به بررسی دقیق دارند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Zusammenhang” برای اشاره به ارتباط یا رابطه بین چیزها استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Zusammenhänge” است.
hinterlegen
hinterlegen (به امانت گذاشتن، ذخیره کردن، پشت سر گذاشتن)
صرف فعل “hinterlegen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat hinterlegt
گذشته ساده (Präteritum): hinterlegte
معانی و استفادهها
★★★به امانت گذاشتن
Er hat die Schlüssel bei seinem Nachbarn hinterlegt.
او کلیدها را نزد همسایهاش به امانت گذاشت.
★★★ذخیره کردن
Sie hat wichtige Dokumente im Tresor hinterlegt.
او اسناد مهم را در گاوصندوق ذخیره کرد.
★★★پشت سر گذاشتن
Er hinterlegte eine Nachricht für den Kurier.
او یک پیام برای پیک پشت سر گذاشت.
مثالها
★★★به امانت گذاشتن
Er hat etwas Geld bei der Bank hinterlegt.
او مقداری پول در بانک به امانت گذاشت.
★★★ذخیره کردن
Die Dateien wurden auf einem sicheren Server hinterlegt.
فایلها روی یک سرور امن ذخیره شدند.
★★★پشت سر گذاشتن
Sie hat die Briefe im Büro hinterlegt.
او نامهها را در دفتر پشت سر گذاشت.
★★★به امانت گذاشتن
Er hinterlegte die Papiere beim Anwalt.
او اوراق را نزد وکیل به امانت گذاشت.
★★★ذخیره کردن
Die Informationen wurden in einer Datenbank hinterlegt.
اطلاعات در یک پایگاه داده ذخیره شدند.
★★★پشت سر گذاشتن
Sie hinterlegte ihre Kontaktdaten für den Fall, dass jemand sie erreichen möchte.
او اطلاعات تماس خود را پشت سر گذاشت تا در صورت نیاز کسی بتواند با او تماس بگیرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “hinterlegen” برای اشاره به به امانت گذاشتن، ذخیره کردن یا پشت سر گذاشتن چیزی استفاده میشود.
vergewissern
vergewissern (مطمئن شدن، اطمینان حاصل کردن)
صرف فعل “vergewissern”
ماضی نقلی (Perfekt): hat vergewissert
گذشته ساده (Präteritum): vergewisserte
معانی و استفادهها
★★★مطمئن شدن
Er vergewisserte sich, dass die Tür abgeschlossen war.
او مطمئن شد که در قفل است.
★★★اطمینان حاصل کردن
Sie vergewisserte sich, dass alle Dokumente vorhanden waren.
او اطمینان حاصل کرد که همه اسناد موجود هستند.
مثالها
★★★مطمئن شدن
Ich musste mich vergewissern, dass ich nichts vergessen habe.
باید مطمئن میشدم که چیزی را فراموش نکردهام.
★★★اطمینان حاصل کردن
Bevor wir losfahren, vergewissere dich bitte, dass das Licht ausgeschaltet ist.
قبل از حرکت، لطفاً اطمینان حاصل کن که چراغها خاموش هستند.
★★★مطمئن شدن
Er vergewisserte sich, dass alle Fenster geschlossen waren.
او مطمئن شد که همه پنجرهها بستهاند.
★★★اطمینان حاصل کردن
Sie vergewisserte sich, dass die Kinder sicher angekommen sind.
او اطمینان حاصل کرد که کودکان به سلامت رسیدهاند.
★★★مطمئن شدن
Ich habe mich vergewissert, dass die Reservierung bestätigt wurde.
من مطمئن شدم که رزرو تأیید شده است.
★★★اطمینان حاصل کردن
Vergewissere dich, dass du alle notwendigen Unterlagen dabei hast.
اطمینان حاصل کن که تمام مدارک لازم را همراه داری.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “vergewissern” برای اشاره به مطمئن شدن یا اطمینان حاصل کردن از چیزی استفاده میشود.
das Mehrparteienhaus
اسم: das Mehrparteienhaus (خانه چندخانواری، ساختمان چند واحدی)
حالت جمع: die Mehrparteienhäuser
★★★خانه چندخانواری
Sie wohnt in einem Mehrparteienhaus in der Innenstadt.
او در یک خانه چندخانواری در مرکز شهر زندگی میکند.
★★★ساختمان چند واحدی
Das Mehrparteienhaus hat zehn Wohnungen.
این ساختمان چند واحدی ده آپارتمان دارد.
مثالها
★★★خانه چندخانواری
Das Mehrparteienhaus wurde kürzlich renoviert und sieht jetzt wie neu aus.
خانه چندخانواری به تازگی بازسازی شده و اکنون مانند یک ساختمان جدید به نظر میرسد.
★★★ساختمان چند واحدی
In einem Mehrparteienhaus ist es wichtig, die Nachbarn zu kennen.
در یک ساختمان چند واحدی مهم است که همسایگان را بشناسید.
★★★خانه چندخانواری
Die Miete in einem Mehrparteienhaus ist oft günstiger als in einem Einfamilienhaus.
اجاره در یک خانه چندخانواری اغلب ارزانتر از یک خانه تکخانواری است.
★★★ساختمان چند واحدی
Das Mehrparteienhaus verfügt über einen gemeinsamen Garten für alle Bewohner.
این ساختمان چند واحدی یک باغ مشترک برای همه ساکنان دارد.
★★★خانه چندخانواری
Ein Mehrparteienhaus bietet oft mehr Sicherheit aufgrund der höheren Anzahl von Bewohnern.
یک خانه چندخانواری اغلب به دلیل تعداد بیشتر ساکنان امنیت بیشتری را فراهم میکند.
★★★ساختمان چند واحدی
Die Verwaltung eines Mehrparteienhauses kann komplexer sein als die eines Einfamilienhauses.
مدیریت یک ساختمان چند واحدی میتواند پیچیدهتر از یک خانه تکخانواری باشد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “das Mehrparteienhaus” برای اشاره به خانه چندخانواری یا ساختمان چند واحدی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Mehrparteienhäuser” است.
der Antrag
der Antrag (درخواست، تقاضا)
حالت جمع: die Anträge
معانی و استفادهها
★★★درخواست
Der Antrag auf ein Visum wurde genehmigt.
درخواست ویزا تأیید شد.
★★★تقاضا
Sie stellte einen Antrag auf finanzielle Unterstützung.
او تقاضای کمک مالی کرد.
مثالها
★★★درخواست
Der Antrag auf Verlängerung der Aufenthaltsgenehmigung muss rechtzeitig eingereicht werden.
درخواست تمدید مجوز اقامت باید به موقع ارائه شود.
★★★تقاضا
Er hat einen Antrag auf Zulassung zur Universität gestellt.
او تقاضای پذیرش در دانشگاه را ارائه کرده است.
★★★درخواست
Der Antrag auf Erhöhung des Budgets wurde abgelehnt.
درخواست افزایش بودجه رد شد.
★★★تقاضا
Sie hat einen Antrag auf Elternzeit eingereicht.
او تقاضای مرخصی والدین را ارائه داده است.
★★★درخواست
Der Antrag auf Baugenehmigung dauert oft mehrere Wochen.
درخواست مجوز ساختوساز اغلب چندین هفته طول میکشد.
★★★تقاضا
Er hat einen Antrag auf Arbeitslosengeld gestellt.
او تقاضای دریافت بیمه بیکاری را ارائه کرده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Antrag” برای اشاره به درخواست یا تقاضا استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Anträge” است.
der Pegel
der Pegel (سطح، اندازه)
حالت جمع: die Pegel
معانی و استفادهها
★★★سطح
Der Pegel des Wassers im Fluss ist gestiegen.
سطح آب رودخانه بالا رفته است.
★★★اندازه
Der Pegel des Lärms in der Stadt ist nachts niedriger.
اندازه سر و صدا در شهر شبها کمتر است.
مثالها
★★★سطح
Der Pegel im Tank zeigt an, wie viel Kraftstoff noch vorhanden ist.
سطح در مخزن نشان میدهد که چقدر سوخت باقی مانده است.
★★★اندازه
Der Pegel des Verkehrs ist während der Stoßzeiten am höchsten.
اندازه ترافیک در زمانهای اوج به بالاترین حد خود میرسد.
★★★سطح
Der Pegel des Grundwassers muss regelmäßig überprüft werden.
سطح آب زیرزمینی باید به طور منظم بررسی شود.
★★★اندازه
Der Pegel des Lärms in der Fabrik war gefährlich hoch.
اندازه سر و صدا در کارخانه به طور خطرناکی بالا بود.
★★★سطح
Der Pegel der Spannung kann mit einem Messgerät gemessen werden.
سطح ولتاژ را میتوان با یک دستگاه اندازهگیری کرد.
★★★اندازه
Der Pegel der Verschmutzung in diesem See ist alarmierend hoch.
اندازه آلودگی در این دریاچه به طرز نگرانکنندهای بالا است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Pegel” برای اشاره به سطح یا اندازه چیزی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Pegel” است.
der Lautstärkepegel
der Lautstärkepegel (سطح صدا)
حالت جمع: die Lautstärkepegel
معانی و استفادهها
★★★سطح صدا
Der Lautstärkepegel in der Disco war sehr hoch.
سطح صدا در دیسکو بسیار بالا بود.
★★★سطح صدا
Sie bat darum, den Lautstärkepegel des Fernsehers zu senken.
او درخواست کرد که سطح صدای تلویزیون را کم کنند.
مثالها
★★★سطح صدا
Der Lautstärkepegel während des Konzerts war ohrenbetäubend.
سطح صدا در طول کنسرت کر کننده بود.
★★★سطح صدا
Bitte stellen Sie den Lautstärkepegel so ein, dass niemand gestört wird.
لطفاً سطح صدا را طوری تنظیم کنید که کسی ناراحت نشود.
★★★سطح صدا
Die Lautstärkepegel in dieser Fabrik müssen regelmäßig überprüft werden.
سطح صدا در این کارخانه باید به طور منظم بررسی شود.
★★★سطح صدا
Er achtete darauf, den Lautstärkepegel niedrig zu halten, um die Nachbarn nicht zu stören.
او مراقب بود که سطح صدا را پایین نگه دارد تا همسایهها را ناراحت نکند.
★★★سطح صدا
Der Lautstärkepegel der Lautsprecher war zu hoch eingestellt.
سطح صدای بلندگوها بیش از حد بالا تنظیم شده بود.
★★★سطح صدا
Wir müssen den Lautstärkepegel im Kino kontrollieren, um Hörschäden zu vermeiden.
باید سطح صدا را در سینما کنترل کنیم تا از آسیب شنوایی جلوگیری شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Lautstärkepegel” برای اشاره به سطح صدا استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Lautstärkepegel” است.
die Berechtigung
die Berechtigung (مجوز، حق)
حالت جمع: die Berechtigungen
★★★مجوز
Sie benötigt eine Berechtigung, um den Bereich zu betreten.
او برای ورود به منطقه به یک مجوز نیاز دارد.
★★★حق
Er hat die Berechtigung, diese Entscheidung zu treffen.
او حق تصمیمگیری در این مورد را دارد.
مثالها
★★★مجوز
Die Berechtigung zum Parken wird durch einen Ausweis nachgewiesen.
مجوز پارک کردن با یک کارت شناسایی اثبات میشود.
★★★حق
Nur Mitglieder haben die Berechtigung, an den Sitzungen teilzunehmen.
فقط اعضا حق شرکت در جلسات را دارند.
★★★مجوز
Ohne die notwendige Berechtigung dürfen Sie diesen Computer nicht verwenden.
بدون مجوز لازم، شما اجازه استفاده از این کامپیوتر را ندارید.
★★★حق
Die Berechtigung zum Zugang zu den Daten ist auf bestimmte Benutzer beschränkt.
حق دسترسی به دادهها به کاربران خاصی محدود است.
★★★مجوز
Die Berechtigung für den Zutritt muss regelmäßig erneuert werden.
مجوز ورود باید به طور منظم تمدید شود.
★★★حق
Er hat die Berechtigung, über das Projekt zu entscheiden.
او حق تصمیمگیری درباره پروژه را دارد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Berechtigung” برای اشاره به مجوز یا حق استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Berechtigungen” است.
die Abwicklung
die Abwicklung (انجام، پردازش، اجرای)
حالت جمع: die Abwicklungen
★★★انجام
Die Abwicklung des Projekts verlief reibungslos.
انجام پروژه بدون مشکل پیش رفت.
★★★پردازش
Die Abwicklung der Bestellungen erfolgt innerhalb von 24 Stunden.
پردازش سفارشها در عرض 24 ساعت انجام میشود.
مثالها
★★★انجام
Die Abwicklung der Transaktion dauerte länger als erwartet.
انجام معامله بیشتر از حد انتظار طول کشید.
★★★پردازش
Die schnelle Abwicklung von Anfragen ist uns wichtig.
پردازش سریع درخواستها برای ما مهم است.
★★★اجرای
Die Abwicklung des Vertrags wurde von einem Anwalt überwacht.
اجرای قرارداد توسط یک وکیل نظارت شد.
★★★انجام
Für die Abwicklung des Kaufs benötigen wir Ihre Unterschrift.
برای انجام خرید به امضای شما نیاز داریم.
★★★پردازش
Die Abwicklung der Retouren erfolgt innerhalb von zwei Werktagen.
پردازش مرجوعیها در عرض دو روز کاری انجام میشود.
★★★اجرای
Die Abwicklung des Bauprojekts wird mehrere Monate dauern.
اجرای پروژه ساختمانی چندین ماه طول خواهد کشید.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Abwicklung” برای اشاره به انجام، پردازش یا اجرای کارها و فرآیندها استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Abwicklungen” است.
abwarten
abwarten (صبر کردن، منتظر ماندن)
صرف فعل “abwarten”
ماضی نقلی (Perfekt): hat abgewartet
گذشته ساده (Präteritum): wartete ab
معانی و استفادهها
★★★صبر کردن
Er muss das Ende des Meetings abwarten, bevor er eine Entscheidung trifft.
او باید تا پایان جلسه صبر کند قبل از اینکه تصمیمی بگیرد.
★★★منتظر ماندن
Sie wollten die Ergebnisse der Untersuchung abwarten.
آنها میخواستند منتظر نتایج تحقیقات بمانند.
مثالها
★★★صبر کردن
Wir müssen abwarten und sehen, wie sich die Situation entwickelt.
ما باید صبر کنیم و ببینیم که وضعیت چگونه پیش میرود.
★★★منتظر ماندن
Sie hat abgewartet, bis alle Gäste angekommen waren.
او منتظر ماند تا همه مهمانها برسند.
★★★صبر کردن
Er entschied sich, die Reaktion des Publikums abzuwarten, bevor er weiterspricht.
او تصمیم گرفت صبر کند تا واکنش مخاطبان را ببیند قبل از اینکه ادامه دهد.
★★★منتظر ماندن
Wir sollten abwarten, bis das Wetter besser wird, bevor wir losfahren.
باید منتظر بمانیم تا هوا بهتر شود قبل از اینکه حرکت کنیم.
★★★صبر کردن
Er wollte nicht sofort antworten, sondern erst die Situation abwarten.
او نمیخواست بلافاصله پاسخ دهد، بلکه میخواست ابتدا صبر کند تا وضعیت روشن شود.
★★★منتظر ماندن
Sie hat abgewartet, ob er sich entschuldigen würde.
او منتظر ماند تا ببیند آیا او عذرخواهی میکند یا نه.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “abwarten” برای اشاره به صبر کردن یا منتظر ماندن برای چیزی استفاده میشود.
missbrauchen
سوءاستفاده کردن، نادرست استفاده کردن
صرف فعل “missbrauchen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat missbraucht
گذشته ساده (Präteritum): missbrauchte
★★★سوءاستفاده کردن
Er hat seine Macht missbraucht, um persönliche Vorteile zu erlangen.
او از قدرت خود سوءاستفاده کرده تا منافع شخصی به دست آورد.
★★★نادرست استفاده کردن
Sie hat das Vertrauen ihrer Freunde missbraucht.
او از اعتماد دوستانش نادرست استفاده کرده است.
مثالها
★★★سوءاستفاده کردن
Der Chef hat seine Position missbraucht, um Mitarbeiter zu schikanieren.
رئیس از موقعیت خود سوءاستفاده کرده تا کارکنان را آزار دهد.
★★★نادرست استفاده کردن
Er hat das Geld der Firma für private Zwecke missbraucht.
او از پول شرکت برای مقاصد شخصی نادرست استفاده کرده است.
★★★سوءاستفاده کردن
Das Gesetz wurde von einigen Personen missbraucht, um ihre eigenen Interessen zu schützen.
برخی افراد از قانون سوءاستفاده کردهاند تا منافع خود را حفظ کنند.
★★★نادرست استفاده کردن
Sie hat die Informationen missbraucht, um ihren Konkurrenten zu schaden.
او از اطلاعات نادرست استفاده کرده تا به رقیب خود آسیب برساند.
★★★سوءاستفاده کردن
Er hat die Kreditkarte seiner Eltern missbraucht, um teure Sachen zu kaufen.
او از کارت اعتباری والدینش سوءاستفاده کرده تا چیزهای گرانقیمت بخرد.
★★★نادرست استفاده کردن
Die Technologie kann missbraucht werden, wenn keine entsprechenden Vorschriften existieren.
اگر مقررات مناسبی وجود نداشته باشد، فناوری میتواند نادرست استفاده شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “missbrauchen” برای اشاره به سوءاستفاده یا استفاده نادرست از چیزی یا کسی استفاده میشود.
ankurbeln
تقویت کردن، به حرکت درآوردن، تحریک کردن
صرف فعل “ankurbeln”
ماضی نقلی (Perfekt): hat angekurbelt
گذشته ساده (Präteritum): kurbelte an
★★★تقویت کردن
Die Regierung plant Maßnahmen, um die Wirtschaft anzukurbeln.
دولت برنامههایی برای تقویت اقتصاد دارد.
★★★به حرکت درآوردن
Er versuchte, das Geschäft mit einer neuen Marketingstrategie anzukurbeln.
او تلاش کرد با یک استراتژی بازاریابی جدید، کسبوکار را به حرکت درآورد.
★★★تحریک کردن
Der neue Film hat das Interesse an der Serie wieder angekurbelt.
فیلم جدید دوباره علاقه به سریال را تحریک کرده است.
مثالها
★★★تقویت کردن
Steuersenkungen können die Investitionen in der Industrie ankurbeln.
کاهش مالیات میتواند سرمایهگذاری در صنعت را تقویت کند.
★★★به حرکت درآوردن
Sie möchte den Verkauf durch Sonderangebote ankurbeln.
او میخواهد با ارائه تخفیفات ویژه فروش را به حرکت درآورد.
★★★تحریک کردن
Das neue Produktdesign hat die Nachfrage stark angekurbelt.
طراحی جدید محصول تقاضا را به شدت تحریک کرده است.
★★★تقویت کردن
Eine erfolgreiche Werbekampagne kann den Umsatz erheblich ankurbeln.
یک کمپین تبلیغاتی موفق میتواند فروش را به طور قابل توجهی تقویت کند.
★★★به حرکت درآوردن
Er hat verschiedene Methoden ausprobiert, um seine Fitness anzukurbeln.
او روشهای مختلفی را امتحان کرده تا تناسب اندام خود را به حرکت درآورد.
★★★تحریک کردن
Die positiven Bewertungen haben den Absatz des Buches angekurbelt.
نقدهای مثبت فروش کتاب را تحریک کردهاند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “ankurbeln” برای اشاره به تقویت کردن، به حرکت درآوردن یا تحریک کردن چیزی استفاده میشود.
wenden
برگرداندن، چرخاندن، رجوع کردن
صرف فعل “wenden”
ماضی نقلی (Perfekt): hat gewendet
گذشته ساده (Präteritum): wendete
★★★برگرداندن
Er wendete das Auto, um in die andere Richtung zu fahren.
او ماشین را برگرداند تا به سمت دیگر برود.
★★★چرخاندن
Sie wendete den Pfannkuchen in der Pfanne.
او پنکیک را در ماهیتابه چرخاند.
★★★رجوع کردن (sich an jdn./etw. wenden)
Wenn du Hilfe brauchst, kannst du dich an mich wenden.
اگر به کمک نیاز داری، میتوانی به من رجوع کنی.
مثالها
★★★برگرداندن
Der Fahrer musste das Auto auf der engen Straße wenden.
راننده مجبور بود ماشین را در خیابان باریک برگرداند.
★★★چرخاندن
Sie wendete das Fleisch auf dem Grill.
او گوشت را روی کبابپز چرخاند.
★★★رجوع کردن
Sie wendete sich an die Behörden, um Unterstützung zu bekommen.
او به مقامات مراجعه کرد تا حمایت بگیرد.
★★★برگرداندن
Er wendete das Boot, um zum Hafen zurückzukehren.
او قایق را برگرداند تا به بندر بازگردد.
★★★چرخاندن
Er wendete die Seiten des Buches vorsichtig, um sie nicht zu beschädigen.
او به آرامی صفحات کتاب را چرخاند تا به آنها آسیب نرساند.
★★★رجوع کردن
Er hat sich an einen Anwalt gewendet, um rechtlichen Rat zu bekommen.
او به یک وکیل مراجعه کرد تا مشاوره حقوقی بگیرد.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “wenden” برای اشاره به برگرداندن، چرخاندن یا رجوع کردن به کسی یا چیزی استفاده میشود.
die Einigkeit
die Einigkeit (اتحاد، همبستگی، توافق)
حالت جمع: (معمولاً استفاده نمیشود)
★★★اتحاد
In Zeiten der Krise ist Einigkeit besonders wichtig.
در زمان بحران، اتحاد بهویژه مهم است.
★★★همبستگی
Die Einigkeit in der Gruppe half ihnen, das Ziel zu erreichen.
همبستگی در گروه به آنها کمک کرد تا به هدف برسند.
مثالها
★★★اتحاد
Die Einigkeit der Nation war nach dem Unglück beeindruckend.
اتحاد ملت پس از حادثه تأثیرگذار بود.
★★★همبستگی
Einigkeit unter den Teammitgliedern ist der Schlüssel zum Erfolg.
همبستگی بین اعضای تیم کلید موفقیت است.
★★★توافق
Nach langen Verhandlungen erreichten sie schließlich Einigkeit.
پس از مذاکرات طولانی، سرانجام به توافق رسیدند.
★★★اتحاد
Die politische Einigkeit war entscheidend für die Durchführung der Reformen.
اتحاد سیاسی برای اجرای اصلاحات تعیینکننده بود.
★★★همبستگی
Einigkeit und Zusammenarbeit sind notwendig, um große Herausforderungen zu bewältigen.
همبستگی و همکاری برای مقابله با چالشهای بزرگ ضروری است.
★★★توافق
Sie fanden Einigkeit über die nächsten Schritte des Projekts.
آنها درباره مراحل بعدی پروژه به توافق رسیدند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Einigkeit” برای اشاره به اتحاد، همبستگی یا توافق بین افراد یا گروهها استفاده میشود.
erscheinen
erscheinen (ظاهر شدن، منتشر شدن، به نظر رسیدن)
صرف فعل “erscheinen”
ماضی نقلی (Perfekt): ist erschienen
گذشته ساده (Präteritum): erschien
★★★ظاهر شدن
Er erschien plötzlich in der Tür.
او ناگهان در درگاه ظاهر شد.
★★★منتشر شدن
Das neue Buch erscheint nächste Woche.
کتاب جدید هفته آینده منتشر میشود.
★★★به نظر رسیدن
Es erscheint mir, dass er die Wahrheit sagt.
به نظر من او حقیقت را میگوید.
مثالها
★★★ظاهر شدن
Sie erschien pünktlich zum Meeting.
او سر وقت در جلسه ظاهر شد.
★★★منتشر شدن
Die Zeitung erscheint täglich.
این روزنامه هر روز منتشر میشود.
★★★به نظر رسیدن
Es erscheint unwahrscheinlich, dass sie die Prüfung bestanden hat.
به نظر غیرمحتمل میرسد که او امتحان را قبول شده باشد.
★★★ظاهر شدن
Plötzlich erschien ein Regenbogen am Himmel.
ناگهان یک رنگینکمان در آسمان ظاهر شد.
★★★منتشر شدن
Die neueste Ausgabe des Magazins erscheint morgen.
جدیدترین شماره مجله فردا منتشر میشود.
★★★به نظر رسیدن
Es erscheint sinnvoll, noch ein wenig zu warten.
به نظر منطقی میرسد که کمی بیشتر صبر کنیم.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “erscheinen” برای اشاره به ظاهر شدن، منتشر شدن یا به نظر رسیدن استفاده میشود.
vermuten
vermuten (حدس زدن، گمان کردن)
صرف فعل “vermuten”
ماضی نقلی (Perfekt): hat vermutet
گذشته ساده (Präteritum): vermutete
★★★حدس زدن
Er vermutet, dass sie später kommen wird.
او حدس میزند که او دیرتر خواهد آمد.
★★★گمان کردن
Ich vermute, dass das Wetter morgen besser wird.
گمان میکنم که هوا فردا بهتر خواهد شد.
مثالها
★★★حدس زدن
Die Polizei vermutet, dass der Täter noch in der Stadt ist.
پلیس حدس میزند که مجرم هنوز در شهر است.
★★★گمان کردن
Sie vermutete, dass er das Geschenk nicht mochte.
او گمان میکرد که او از هدیه خوشش نیامده است.
★★★حدس زدن
Ich vermute, dass das Meeting länger dauern wird.
حدس میزنم که جلسه بیشتر طول خواهد کشید.
★★★گمان کردن
Er vermutet, dass die Ergebnisse nächste Woche veröffentlicht werden.
او گمان میکند که نتایج هفته آینده منتشر خواهند شد.
★★★حدس زدن
Sie vermuten, dass das Problem technisch bedingt ist.
آنها حدس میزنند که مشکل فنی است.
★★★گمان کردن
Ich vermutete, dass sie den Brief noch nicht gelesen hat.
گمان میکردم که او هنوز نامه را نخوانده است.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “vermuten” برای اشاره به حدس زدن یا گمان کردن در مورد چیزی استفاده میشود.
mittlerweile
(در این بین، در این مدت، اکنون)
★★★در این بین
Mittlerweile hat sich vieles geändert.
در این بین، بسیاری چیزها تغییر کرده است.
★★★در این مدت
Er hat sich mittlerweile an seine neue Umgebung gewöhnt.
او در این مدت به محیط جدید خود عادت کرده است.
★★★اکنون
Die Kinder sind mittlerweile erwachsen geworden.
کودکان اکنون بزرگ شدهاند.
مثالها
★★★در این بین
Wir haben mittlerweile ein neues Auto gekauft.
در این بین، ما یک ماشین جدید خریدهایم.
★★★در این مدت
Mittlerweile hat er einen neuen Job gefunden.
در این مدت، او یک شغل جدید پیدا کرده است.
★★★اکنون
Die Situation hat sich mittlerweile verbessert.
وضعیت اکنون بهتر شده است.
★★★در این بین
Sie hat mittlerweile viele neue Freunde gefunden.
در این بین، او دوستان جدید زیادی پیدا کرده است.
★★★در این مدت
Mittlerweile spricht er fließend Deutsch.
در این مدت، او به طور روان آلمانی صحبت میکند.
★★★اکنون
Mittlerweile leben sie seit zehn Jahren in dieser Stadt.
اکنون آنها به مدت ده سال در این شهر زندگی میکنند.
این مثالها نشان میدهند که قید “mittlerweile” برای اشاره به تغییرات یا وضعیتهای جدیدی که در طول زمان رخ دادهاند استفاده میشود.
Üben
üben (تمرین کردن، تمرین دادن)
صرف فعل “üben”
ماضی نقلی (Perfekt): hat geübt
گذشته ساده (Präteritum): übte
★★★تمرین کردن
Er übt jeden Tag Klavier.
او هر روز پیانو تمرین میکند.
★★★تمرین دادن
Der Lehrer übt mit den Schülern die Aussprache.
معلم با دانشآموزان تلفظ را تمرین میکند.
مثالها
★★★تمرین کردن
Sie übt regelmäßig, um ihre Sprachkenntnisse zu verbessern.
او به طور منظم تمرین میکند تا مهارتهای زبانیاش را بهبود بخشد.
★★★تمرین دادن
Er übt die neuen Vokabeln, bis er sie beherrscht.
او کلمات جدید را تمرین میکند تا آنها را مسلط شود.
★★★تمرین کردن
Ich übe jeden Tag, um besser zu werden.
من هر روز تمرین میکنم تا بهتر شوم.
★★★تمرین دادن
Der Trainer übt mit dem Team verschiedene Spielstrategien.
مربی با تیم انواع استراتژیهای بازی را تمرین میکند.
★★★تمرین کردن
Sie übt eine neue Technik im Tanz.
او یک تکنیک جدید در رقص را تمرین میکند.
★★★تمرین دادن
Er übt das Gedicht, bis er es auswendig kann.
او شعر را تمرین میکند تا آن را حفظ کند.
این مثالها نشان میدهند که فعل “üben” برای اشاره به تمرین کردن یا تمرین دادن استفاده میشود.
einschüchtern
(ترساندن، مرعوب کردن)
صرف فعل “einschüchtern”
ماضی نقلی (Perfekt): hat eingeschüchtert
گذشته ساده (Präteritum): schüchterte ein
معانی و استفادهها
★★★ترساندن
Er versuchte, die Zeugen einzuschüchtern, damit sie nicht aussagen.
او سعی کرد شاهدان را بترساند تا شهادت ندهند.
★★★مرعوب کردن
Der tyrannische Chef schüchterte seine Mitarbeiter ständig ein.
رئیس مستبد به طور مداوم کارکنانش را مرعوب میکرد.
مثالها
★★★ترساندن
Der große Hund schüchterte die Kinder ein.
سگ بزرگ بچهها را ترساند.
★★★مرعوب کردن
Sie ließen sich von den Drohungen nicht einschüchtern.
آنها از تهدیدها مرعوب نشدند.
★★★ترساندن
Er benutzte seine Körpergröße, um seine Gegner einzuschüchtern.
او از قد بلندش استفاده کرد تا حریفانش را بترساند.
★★★مرعوب کردن
Die strenge Lehrerin schüchterte die Schüler ein.
معلم سختگیر دانشآموزان را مرعوب میکرد.
★★★ترساندن
Der Verbrecher versuchte, die Zeugen einzuschüchtern, damit sie nichts sagten.
مجرم سعی کرد شاهدان را بترساند تا چیزی نگویند.
★★★مرعوب کردن
Die mächtige Organisation schüchterte die kleineren Firmen ein.
سازمان قدرتمند شرکتهای کوچکتر را مرعوب میکرد.
★★★مرعوب نشو
Lass dich nicht einschüchtern, du bist stark genug, um das zu schaffen.
مرعوب نشو، تو به اندازه کافی قوی هستی که این را انجام دهی.
مثالها
★★★مرعوب نشو
Lass dich nicht einschüchtern von seinen Drohungen.
از تهدیدهای او مرعوب نشو.
★★★اجازه نده که تو را بترسانند
Lass dich nicht einschüchtern, wenn du deine Meinung sagst.
اجازه نده که تو را بترسانند وقتی نظرت را میگویی.
★★★مرعوب نشو
Lass dich nicht einschüchtern, du hast das Recht, deine Meinung zu äußern.
مرعوب نشو، تو حق داری نظرت را بیان کنی.
★★★اجازه نده که تو را بترسانند
Lass dich nicht einschüchtern, auch wenn die Herausforderung groß ist.
اجازه نده که تو را بترسانند، حتی اگر چالش بزرگ باشد.
★★★مرعوب نشو
Lass dich nicht einschüchtern, du kannst das schaffen.
مرعوب نشو، تو میتوانی این را انجام دهی.
★★★اجازه نده که تو را بترسانند
Lass dich nicht einschüchtern, steh zu deinen Überzeugungen.
اجازه نده که تو را بترسانند، به باورهایت پایبند باش.
die Überzeugung
(باور، اعتقاد)
حالت جمع: die Überzeugungen
معانی و استفادهها
★★★باور
Er hat die feste Überzeugung, dass Ehrlichkeit der beste Weg ist.
او به شدت باور دارد که صداقت بهترین راه است.
★★★اعتقاد
Ihre religiösen Überzeugungen sind ihr sehr wichtig.
اعتقادات مذهبی او برایش بسیار مهم هستند.
مثالها
★★★باور
Seine politische Überzeugung ist, dass alle Menschen gleich behandelt werden sollten.
باور سیاسی او این است که همه مردم باید به طور برابر رفتار شوند.
★★★اعتقاد
Sie lebt nach ihren moralischen Überzeugungen.
او بر اساس اعتقادات اخلاقی خود زندگی میکند.
★★★باور
Die Überzeugung, dass harte Arbeit zum Erfolg führt, ist tief in ihm verwurzelt.
این باور که کار سخت به موفقیت منجر میشود، در او ریشهدار است.
★★★اعتقاد
Er verteidigt seine Überzeugungen, auch wenn sie unpopulär sind.
او از اعتقادات خود دفاع میکند، حتی اگر محبوب نباشند.
★★★باور
Ihre Überzeugung, dass Bildung der Schlüssel zur Freiheit ist, motiviert sie, hart zu arbeiten.
باور او که آموزش کلید آزادی است، او را به سخت کار کردن تشویق میکند.
★★★اعتقاد
Die Überzeugung, dass jeder eine Chance verdient, ist Teil ihrer Philosophie.
این اعتقاد که هر کسی شایسته یک فرصت است، بخشی از فلسفه اوست.
★★★باور
Lass dich nicht einschüchtern, steh zu deinen Überzeugungen.
اجازه نده که تو را بترسانند، به باورهایت پایبند باش.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “die Überzeugung” برای اشاره به باور یا اعتقاد قوی کسی استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Überzeugungen” است.
eigene
صفت: eigene
(خود، شخصی، مخصوص به خود)
★★★خود
Er hat seine eigene Firma gegründet.
او شرکت خود را تأسیس کرده است.
★★★شخصی
Sie hat ihre eigenen Ideen für das Projekt.
او ایدههای شخصی خود را برای پروژه دارد.
★★★مخصوص به خود
Jeder hat seine eigene Meinung.
هر کسی نظر مخصوص به خود را دارد.
مثالها
★★★خود
Er lebt in seiner eigenen Wohnung.
او در آپارتمان خود زندگی میکند.
★★★شخصی
Sie hat ihre eigenen Ziele und Ambitionen.
او اهداف و آرزوهای شخصی خود را دارد.
★★★مخصوص به خود
Er schrieb ein Buch über seine eigenen Erfahrungen.
او کتابی درباره تجربیات مخصوص به خود نوشت.
★★★خود
Sie bevorzugt ihre eigene Art zu arbeiten.
او روش مخصوص به خود را برای کار ترجیح میدهد.
★★★شخصی
Er hat seine eigenen Pläne für die Zukunft.
او برنامههای شخصی خود را برای آینده دارد.
★★★مخصوص به خود
Jeder Künstler hat seinen eigenen Stil.
هر هنرمند سبک مخصوص به خود را دارد.
این مثالها نشان میدهند که صفت “eigene” برای اشاره به چیزی که متعلق به شخص یا چیزی مخصوص به خود است، استفاده میشود.
vertiefen
صرف فعل “vertiefen”
ماضی نقلی (Perfekt): hat vertieft
گذشته ساده (Präteritum): vertiefte
★★★عمیقتر کردن
Er möchte seine Kenntnisse in Mathematik vertiefen.
او میخواهد دانش خود را در ریاضیات عمیقتر کند.
★★★تقویت کردن
Sie vertiefte ihre Freundschaft mit regelmäßigen Besuchen.
او دوستی خود را با دیدارهای منظم تقویت کرد.
مثالها
★★★عمیقتر کردن
Durch Lesen vertieft er sein Verständnis für das Thema.
او از طریق مطالعه درک خود را از موضوع عمیقتر میکند.
★★★تقویت کردن
Sie vertiefen ihre Beziehung durch gemeinsame Aktivitäten.
آنها رابطهشان را از طریق فعالیتهای مشترک تقویت میکنند.
★★★عمیقتر کردن
Er nahm an einem Kurs teil, um sein Wissen über Computerwissenschaften zu vertiefen.
او برای عمیقتر کردن دانش خود در زمینه علوم کامپیوتر در یک دوره شرکت کرد.
★★★تقویت کردن
Die Diskussionen halfen ihnen, ihre Ansichten zu vertiefen.
بحثها به آنها کمک کرد تا دیدگاههای خود را تقویت کنند.
★★★عمیقتر کردن
Die Studienreise vertiefte sein Interesse an der Archäologie.
سفر مطالعاتی علاقه او به باستانشناسی را عمیقتر کرد.
★★★تقویت کردن
Gemeinsame Projekte vertiefen das Vertrauen zwischen den Kollegen.
پروژههای مشترک اعتماد بین همکاران را تقویت میکند.
این مثالها نشان میدهند که فعل “vertiefen” برای اشاره به عمیقتر کردن دانش یا تقویت روابط و مفاهیم استفاده میشود.
Wenn … näher rückt, ist …
★★★وقتی که … نزدیکتر میشود، … است
Wenn der Winter näher rückt, ist es wichtig, sich warm anzuziehen.
وقتی که زمستان نزدیکتر میشود، مهم است که لباس گرم بپوشیم.
مثالها
★★★وقتی که … نزدیکتر میشود، … است
Wenn die Prüfungszeit näher rückt, ist es notwendig, intensiv zu lernen.
وقتی که زمان امتحانات نزدیکتر میشود، لازم است که به شدت مطالعه کنیم.
★★★وقتی که … نزدیکتر میشود، … است
Wenn der Urlaub näher rückt, ist die Vorfreude groß.
وقتی که تعطیلات نزدیکتر میشود، انتظار و شوق زیاد است.
★★★وقتی که … نزدیکتر میشود، … است
Wenn das Jahresende näher rückt, ist es Zeit, Bilanz zu ziehen.
وقتی که پایان سال نزدیکتر میشود، وقت آن است که حساب و کتاب کنیم.
★★★وقتی که … نزدیکتر میشود، … است
Wenn das Baby näher rückt, ist die Aufregung spürbar.
وقتی که زمان تولد نوزاد نزدیکتر میشود، هیجان قابل حس است.
★★★وقتی که … نزدیکتر میشود، … است
Wenn das neue Schuljahr näher rückt, ist es wichtig, alle Materialien vorzubereiten.
وقتی که سال تحصیلی جدید نزدیکتر میشود، مهم است که همه وسایل آماده شوند.
★★★وقتی که … نزدیکتر میشود، … است
Wenn der Abgabetermin näher rückt, ist der Druck höher.
وقتی که مهلت تحویل نزدیکتر میشود، فشار بیشتر است.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Wenn … näher rückt, ist …” برای اشاره به زمانها یا موقعیتهایی که یک رویداد مهم در حال نزدیک شدن است استفاده میشود.
Dabei geht es darum, wie …
(موضوع این است که چگونه …)
معانی و استفادهها
★★★موضوع این است که چگونه
Dabei geht es darum, wie wir das Problem lösen können.
موضوع این است که چگونه میتوانیم مشکل را حل کنیم.
مثالها
★★★موضوع این است که چگونه
Dabei geht es darum, wie wir die Effizienz steigern können.
موضوع این است که چگونه میتوانیم بهرهوری را افزایش دهیم.
★★★موضوع این است که چگونه
Dabei geht es darum, wie wir die Kosten senken können.
موضوع این است که چگونه میتوانیم هزینهها را کاهش دهیم.
★★★موضوع این است که چگونه
Dabei geht es darum, wie wir die Umwelt schützen können.
موضوع این است که چگونه میتوانیم از محیط زیست محافظت کنیم.
★★★موضوع این است که چگونه
Dabei geht es darum, wie wir die Kundenzufriedenheit verbessern können.
موضوع این است که چگونه میتوانیم رضایت مشتری را بهبود بخشیم.
★★★موضوع این است که چگونه
Dabei geht es darum, wie wir die Qualität unserer Produkte erhöhen können.
موضوع این است که چگونه میتوانیم کیفیت محصولات خود را افزایش دهیم.
★★★موضوع این است که چگونه
Dabei geht es darum, wie wir die Kommunikation im Team verbessern können.
موضوع این است که چگونه میتوانیم ارتباط در تیم را بهبود بخشیم.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “Dabei geht es darum, wie …” برای اشاره به بررسی یا توضیح یک روش یا فرآیند خاص استفاده میشود.
in über
(در بیش از، در طی)
★★★در بیش از
Er hat in über zehn Ländern gearbeitet.
او در بیش از ده کشور کار کرده است.
★★★در طی
In über zwei Stunden haben wir das Projekt fertiggestellt.
در طی بیش از دو ساعت، ما پروژه را به پایان رساندیم.
مثالها
★★★در بیش از
Sie hat in über zwanzig Filmen mitgespielt.
او در بیش از بیست فیلم بازی کرده است.
★★★در طی
In über einer Woche haben wir das ganze Haus renoviert.
در طی بیش از یک هفته، ما کل خانه را بازسازی کردیم.
★★★در بیش از
Das Unternehmen hat in über dreißig Städten Niederlassungen.
این شرکت در بیش از سی شهر شعبه دارد.
★★★در طی
In über einem Monat haben wir den neuen Plan entwickelt.
در طی بیش از یک ماه، ما برنامه جدید را توسعه دادیم.
★★★در بیش از
Er hat in über fünf verschiedenen Branchen Erfahrungen gesammelt.
او در بیش از پنج صنعت مختلف تجربه کسب کرده است.
★★★در طی
In über einem Jahr hat sie das Buch geschrieben.
در طی بیش از یک سال، او کتاب را نوشت.
این مثالها نشان میدهند که عبارت “in über” برای اشاره به تعداد یا مدت زمان بیشتر از یک مقدار معین استفاده میشود.
zugewandert
صفت: zugewandert (مهاجر، وارد شده)
★★★مهاجر
Die zugewanderten Familien haben sich gut integriert.
خانوادههای مهاجر به خوبی ادغام شدهاند.
★★★وارد شده
Er hat viele Freunde unter den zugewanderten Arbeitskräften gefunden.
او دوستان زیادی در بین نیروی کار وارد شده پیدا کرده است.
مثالها
★★★مهاجر
Die Stadt hat viele Programme zur Unterstützung zugewanderter Menschen.
این شهر برنامههای زیادی برای حمایت از افراد مهاجر دارد.
★★★وارد شده
Die zugewanderten Wissenschaftler bereichern die Forschungseinrichtung.
دانشمندان وارد شده به موسسه پژوهشی ارزش میبخشند.
★★★مهاجر
Die Schule bietet spezielle Kurse für zugewanderte Kinder an.
مدرسه دورههای ویژهای برای کودکان مهاجر ارائه میدهد.
★★★وارد شده
Die zugewanderten Fachkräfte sind ein wichtiger Teil der Wirtschaft.
نیروی کار وارد شده بخش مهمی از اقتصاد هستند.
★★★مهاجر
Viele zugewanderte Menschen haben in ihrer neuen Heimat Erfolg gefunden.
بسیاری از افراد مهاجر در وطن جدید خود موفقیت پیدا کردهاند.
★★★وارد شده
Die zugewanderten Familien bringen eine vielfältige Kultur in die Gemeinde.
خانوادههای وارد شده فرهنگی متنوع به جامعه میآورند.
این مثالها نشان میدهند که صفت “zugewandert” برای اشاره به افرادی که مهاجرت کردهاند یا وارد یک مکان جدید شدهاند، استفاده میشود.
der Wiedereinstieg
(بازگشت به کار، شروع مجدد)
حالت جمع: die Wiedereinstiege
★★★بازگشت به کار
Nach der Elternzeit plant sie ihren Wiedereinstieg in den Beruf.
پس از مرخصی والدین، او برنامه دارد به کار بازگردد.
★★★شروع مجدد
Der Wiedereinstieg in das Training nach der Verletzung verlief reibungslos.
شروع مجدد تمرین پس از مصدومیت بدون مشکل پیش رفت.
مثالها
★★★بازگشت به کار
Der Wiedereinstieg nach einer längeren Pause kann eine Herausforderung sein.
بازگشت به کار پس از یک وقفه طولانی میتواند یک چالش باشد.
★★★شروع مجدد
Er freut sich auf den Wiedereinstieg in die Forschung nach seiner Sabbatical.
او از شروع مجدد پژوهش پس از تعطیلات بلندمدت خود خوشحال است.
★★★بازگشت به کار
Sie hat einen Plan für ihren Wiedereinstieg ins Berufsleben entwickelt.
او یک برنامه برای بازگشت به زندگی حرفهای خود توسعه داده است.
★★★شروع مجدد
Der Wiedereinstieg in die Schule nach den Ferien kann schwierig sein.
شروع مجدد مدرسه پس از تعطیلات میتواند دشوار باشد.
★★★بازگشت به کار
Das Unternehmen unterstützt Mitarbeiter beim Wiedereinstieg nach einer Auszeit.
شرکت از کارکنان در بازگشت به کار پس از یک وقفه حمایت میکند.
★★★شروع مجدد
Der Wiedereinstieg in den Sport nach einer Operation muss langsam erfolgen.
شروع مجدد ورزش پس از عمل جراحی باید به آهستگی انجام شود.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “der Wiedereinstieg” برای اشاره به بازگشت به کار یا شروع مجدد پس از یک وقفه استفاده میشود. حالت جمع این کلمه “die Wiedereinstiege” است.
damit
قید: damit
(برای این منظور، با آن، بنابراین)
★★★برای این منظور
Ich spare Geld, damit ich mir ein neues Auto kaufen kann.
من پول پسانداز میکنم تا بتوانم یک ماشین جدید بخرم.
★★★با آن
Er öffnete die Tür und hielt sie damit offen.
او در را باز کرد و با آن آن را باز نگه داشت.
★★★بنابراین
Er hat viel trainiert, damit er den Marathon laufen kann.
او زیاد تمرین کرده است، بنابراین میتواند در ماراتن شرکت کند.
مثالها
★★★برای این منظور
Sie lernt Deutsch, damit sie in Deutschland studieren kann.
او آلمانی یاد میگیرد تا بتواند در آلمان تحصیل کند.
★★★با آن
Nimm das Buch und lies damit die Geschichte vor.
کتاب را بگیر و با آن داستان را بخوان.
★★★بنابراین
Er hat früh Feierabend gemacht, damit er seine Familie besuchen konnte.
او زودتر از کار مرخصی گرفت، بنابراین میتوانست خانوادهاش را ملاقات کند.
★★★برای این منظور
Ich habe den Wecker gestellt, damit ich nicht verschlafe.
من ساعت زنگدار را تنظیم کردم تا خواب نمانم.
★★★با آن
Er zeigte auf das Bild und erklärte damit die Situation.
او به تصویر اشاره کرد و با آن وضعیت را توضیح داد.
★★★بنابراین
Sie hat fleißig gearbeitet, damit sie die Beförderung bekommt.
او سخت کار کرده است، بنابراین میتواند ترفیع بگیرد.
این مثالها نشان میدهند که قید “damit” برای اشاره به هدف، وسیله یا نتیجه استفاده میشود.
unternehmerisch
صفت: unternehmerisch
(کارآفرینانه، مرتبط با کسبوکار)
★★★کارآفرینانه
Seine unternehmerischen Fähigkeiten haben das Unternehmen zum Erfolg geführt.
مهارتهای کارآفرینانه او شرکت را به موفقیت رساند.
★★★مرتبط با کسبوکار
Er hat eine unternehmerische Denkweise und sucht immer nach neuen Geschäftsmöglichkeiten.
او یک طرز تفکر کارآفرینانه دارد و همیشه به دنبال فرصتهای جدید کسبوکار است.
مثالها
★★★کارآفرینانه
Ihre unternehmerische Initiative hat viele Arbeitsplätze geschaffen.
ابتکار کارآفرینانه او شغلهای زیادی ایجاد کرده است.
★★★مرتبط با کسبوکار
Er zeigt großes unternehmerisches Geschick in der Führung des Unternehmens.
او مهارت زیادی در رهبری کسبوکار نشان میدهد.
★★★کارآفرینانه
Seine unternehmerische Vision hat die Firma zu einem Marktführer gemacht.
چشمانداز کارآفرینانه او شرکت را به یک پیشرو در بازار تبدیل کرده است.
★★★مرتبط با کسبوکار
Sie nimmt regelmäßig an unternehmerischen Schulungen und Seminaren teil.
او به طور منظم در دورهها و سمینارهای کسبوکار شرکت میکند.
★★★کارآفرینانه
Das neue Projekt erfordert eine starke unternehmerische Denkweise.
پروژه جدید نیاز به یک طرز تفکر قوی کارآفرینانه دارد.
★★★مرتبط با کسبوکار
Die unternehmerischen Strategien des Managers haben den Umsatz erheblich gesteigert.
استراتژیهای کسبوکار مدیر فروش را به طور قابل توجهی افزایش دادهاند.
این مثالها نشان میدهند که کلمه “unternehmerisch” برای اشاره به چیزی که مرتبط با کارآفرینی یا کسبوکار است، استفاده میشود.
gucken
(نگاه کردن، دیدن)
صرف فعل “gucken”
ماضی نقلی (Perfekt): hat geguckt
گذشته ساده (Präteritum): guckte
★★★نگاه کردن
Er guckte aus dem Fenster.
او از پنجره نگاه کرد.
★★★دیدن
Sie guckt gerne Filme am Wochenende.
او دوست دارد آخر هفتهها فیلم ببیند.
مثالها
★★★نگاه کردن
Guck mal, da drüben ist ein Regenbogen!
نگاه کن، آنجا یک رنگینکمان است!
★★★دیدن
Was guckst du dir im Fernsehen an?
چه چیزی در تلویزیون میبینی؟
★★★نگاه کردن
Er guckte neugierig auf die neue Nachbarin.
او با کنجکاوی به همسایه جدید نگاه کرد.
★★★دیدن
Sie guckt oft Serien auf Netflix.
او اغلب سریالهای نتفلیکس را میبیند.
★★★نگاه کردن
Guck nicht so traurig, es wird alles gut.
اینقدر ناراحت نگاه نکن، همه چیز درست میشود.
★★★دیدن
Wir gucken heute Abend einen neuen Film.
ما امشب یک فیلم جدید میبینیم.
این مثالها نشان میدهند که فعل “gucken” برای اشاره به نگاه کردن یا دیدن چیزی استفاده میشود.